گنجور

 
قاسم انوار
 

دل ز من برداشت یار مهربان، واحسرتی

دشمنی کردند با من دوستان، واحسرتی!

عهد من بشکست، جانم سوخت، مهر از من برید

با من این کرد او بقول دشمنان، واحسرتی!

آستین بر من فشاند آن دلبر پیمان شکن

رخت ما را مینهد بر آستان، واحسرتی!

درد آن دارم که: چون دلبر کند از ما کنار

با که خواهد کرد دست اندر میان؟، واحسرتی!

راست میگویم: چو با من شیوه کج می رود

راستش ناید بحق راستان، واحسرتی!

دشمنی کردند با من دوستان، از بخت بد

این حکایت در جهان شد داستان، واحسرتی!

قاسمی را آه سرد از دل برآمد، کان نگار

میل دل دارد بمهر دیگران، واحسرتی!