گنجور

 
قاسم انوار
 

ای نور دل و دیده وای زبده اعیان

باری گذری کن بسر چشمه حیوان

او آب حیاتست، ازو چاره نباشد

او قبله جانست، ازو روی مگردان

میل تو بمستیست، زهی لذت مستی!

چشمان تو مستند، خوشا حالت مستان!

تا روی تو دیدم ز سر شوق و مودت

تا عرش رسانید دلم قهقه جان

عشق تو خمارست و لبت ساقی جانها

زلفت شب قدرست و رخت شمع شبستان

با عقل مگویید حکایت ز فراغت

از عشق مپرسید حدیث سر و سامان

مشغولی هر دل بهوایی و ولایی

در حسن جهانگیر تو قاسم شده حیران