گنجور

 
قاسم انوار
 

خدای را چو ندانی، چه فقه و چه معقول؟

بدوست راه نبردی، مگو حدیث فضول

ز آفتاب جهانتاب عشق گرم شدیم

فراغتیم ز عالم، چه جای رد و قبول؟

سخن ز ممکن و محدث مگو، ز واجب گو

حدیث فرع نگویند عارفان اصول

اگر چه کشته تیغ توام، ولی در حشر

چه شکرها که بگوید ز قاتل این مقتول!

بدان که علت غایی تویی، ز ملک و ملک

که اهل حق ز حقیقت نکرده اند عدول

خدای را، که ز واعظ سؤال فرمایید

که: با کراهت الحان چرا کنی مرغول؟

هزار جان و دل قاسمی فدای تو باد

که مست جام هوای تو شد نفوس و عقول