گنجور

 
قاسم انوار
 

آن ماه دل افروز که رشک قمر آمد

در پرده نهانست ولی پرده در آمد

گلهای بساتین همه نالند چو بلبل

چون حسن تو در صحن چمن جلوه گر آمد

هرجا که تجلی رخت جلوه عیان کرد

بالا شجری،دل حجری،لب شکر آمد

یک لمعه ز رخسار تو در ملک جهان تافت

«صدق » ز دل خرقه و زنار بر آمد

صد بار بکشتند مرا در غم عشقت

هر بار از آن بار دگر زنده تر آمد

هر تیرکه از شست تو آمد،بحقیقت

بر سینه عشاق چو شهد و شکر آمد

هر جام که خوردیم از آن خم دل افروز

در بار دگر جودت او بیشتر آمد

شاید که بدنیی و بعقبی نکند میل

جانی که دو عالم بر او مختصر آمد

یاران همه در حالت خوش مست سماعند

کز یار سفر کرده قاسم خبر آمد