گنجور

 
قاسم انوار
 

حلقه بر در مزن، که بارت نیست

خانه کمتر طلب، که جارت نیست

گفتمت ناروا مدار چنان

هوس دار و این دیارت نیست

هرچه با یاد خویشتن باشی

فکر خود کن، که فکر یارت نیست

نان خورش یاد یار می باشد

گر همه شام و گر نهارت نیست

نوش بادت نصیحت مستان

باده می نوش، چون خمارت نیست

آدمی چون ترا بدست آرد

اشتر مستی و مهارت نیست

قاسمی شد مقیم خاک درت

بعد از این حاجت تجارت نیست