گنجور

 
قاسم انوار
 

براه پیر مغان رو، که راه سرمستیست

خلاف پیر مغان ره مرو، که سرپستیست

مگو حکایت حس را و بگذر از محسوس

کسیکه سخره حس مانده است معتزلیست

دلا، تو جام مئی، لیک جام بحر آشام

که جام تو ز شراب خدای لب بلبیست

بنوش باده، که این باده از حجاز آمد

اگر بکاسه چینی و شیشه حلبیست

اگر ز حیدر صفدر کسی سؤال کند

بگو: برغم خوارج علی مستعلیست

ز قاسمی سخنی گر رود بصدر عقول

نگاه دار، که این رمز نکته نبویست