گنجور

 
قاسم انوار
 

دلم از شوق تو خونست و ندانم چونست

در درون شوق وصالت ز بیان بیرونست

دیده گریان و جگر خسته و خاطر غمگین

سینه مجروح و دل آشفته و جان محزونست

جمله ذرات سراسیمه و سرگردانند

بهوای تو، اگر لیلی، اگر مجنونست

در دلم شوق تو هر روز فزون می گردد

دل شوریده من بین که چه روز افزونست؟

همه در خاک سر کوی تو دید این دل مست

هرچه در خاصیت باد صبا مکنونست

سرخی گونه ز وصل آمد و زردی ز فراق

غم عشقست که رنگش همه گوناگونست

قاسمی، دولت وصلش بدعا خواهی یافت

باجابت نفس سوختگان مقرونست