گنجور

 
نظام قاری

باد گلبوی سحر خوش میوزد خیر ای ندیم

بس که خواهد رفت بر بالای خاک مانسیم

در جواب او

رخت بین بر حمل وخیز از جامه خواب ای سلیم

بس که پوشد خلق بیما سالها دلق سلیم

انکه بر دنیا براه از رخت پا انداز رفت

بر صراطش از گذشتن جای تشویشست و بیم

گر چه محرومم درین دار از سقرلاط و سمور

دارم امیدی بخضرو سندس خلد نعیم

قماش مصرنی گور است مروارید گوی

نرم میگو چون غریبست او و در او یتیم

عطسه چون میآیدت دستار بر از سر منه

تو عرقچین دوست داری فوطه فرماید حکیم

انکه تن پوشید و ارمک داد و در بر صوف کرد

هم ببخشد چون بکر باسین کفن باشم رمیم

رخت ابیاری نگر از دگمها بنموده دال

انگله در جیب او چون حلقه اندر دورجیم

رخت سیمک دوزرا نبود رواجی در مزاد

زر مگر در چار قب زآتش برون آید سلیم

تا به کی گویی سخن قاری به وصف البسه

هست این‌ها شستنی استغفرالله العظیم