گنجور

 
غالب دهلوی
 

کیستم دست به مشاطگی جان زده ای

گوهرآمای نفس از دل دندان زده ای

پاس رسوایی معشوق همین ست اگر

وای ناکامی دست به گریبان زده ای

شوق را عربده با حسن خودآرا باقی ست

من و صد پاره دلی بر صف مژگان زده ای

دل صد چاک نگهدار و به جایش بفرست

شانه ای در خم آن زلف پریشان زده ای

بو که در خواب خود آیی و سحر برخیزی

ساغر از باده نظاره پنهان زده ای

بهر سرگرمی ما خانه خرابان باید

حسنی از تاب خود آتش به شبستان زده ای

فارغ از کشمکش عشوه جنونی دارم

پشت پایی به سر کوه و بیابان زده ای

حسن در جلوه گریها نکشد منت غیر

هر گل از خویشتن ست آتش دامان زده ای

تا چه ها مژده خونگرمی قاتل دارد

ناوک در ره دل قطره ز پیکان زده ای

خواستم شکوه بیداد تو انشا کردن

قلم از جوش رقم شد خس طوفان زده ای

وای بر من که رقیب از تو به من بنماید

نامه واشده مهر به عنوان زده ای

هدیه آورده ای از بزم حریفان ما را

رخ خوی کرده ز شرم و لب دندان زده ای

برده در انجمن شعله رخانم غالب

ذوق پروانه بر روی چراغان زده ای