گنجور

 
غالب دهلوی
 

بس که لبریزست ز اندوه تو سر تا پای من

ناله می روید چو خار ماهی از اعضای من

مست دردم ساز و برگ انتعاشم ناله است

بی شکستن برنیاید باده از مینای من

فصلی از باب شکست رنگ انشا کرده ام

می توان راز درونم خواند از سیمای من

رفتم از کار و همان در فکر صحرا گردیم

جوهر آیینه زانوست خار پای من

دانمش در انتظار غیر و نالم زارزار

وای من گر رفته باشد خوابش از غوغای من

بس که هامون از تب وتابم سراسر آتش ست

بر هوا چون دود لرزد سایه در صحرای من

زلف می آراید و از ناز یادم می کند

در خم آن طره خالی دیده باشد جای من

خاطر منت پذیر و خوی نازک داده ای

گر ببخشی شرمسارم ور نبخشی وای من

مدتی ضبط شرر کردم به پاس غم ولی

خون چکیدن دارد اکنون از رگ خارای من

در هجوم ظلمت از بس خویش را گم می کند

قطره در دریاست گویی سایه در شبهای من

حسن لفظ و معنیم غالب گواه ناطق ست

بر عیار کامل نفس من و آبای من