گنجور

 
حکیم نزاری

دل ندارم که ز رویِ تو شکیبا باشم

چون کنم چند چنین بی دل و تنها باشم

بی دلان اند که از دوست ندارند شکیب

به همه وجه اگر باشم از آنها باشم

همه شب در طلبِ وصلِ تو چون خامْ طمع

با دلی سوخته در پختنِ سودا باشم

یاربم طاقتِ خورشیدِ جمالت باشد

تا زمانی نگران در تو چو حربا باشم

بویِ اسلام نیاید ز من و رنگِ صلاح

تا پرستند هی آن زلفِ چلیپا باشم

از خردمندی و داناییِ من ناید هیچ

تا من آشفته ی آن قامت و بالا باشم

طمعِ صدرِ سرا پرده ی وصلت هیهات

لایقِ صحبتِ دربان تو آیا باشم

گر به بت خانه فرستی و اشارت رانی

به پرستیدنِ لات و هبل آنجا باشم

ارز حکم تو بگردم من و سرگردانی

به رضایِ تو و رایِ تو روم تا باشم

نقد چون حاصلِ وقت است و مهیّا امروز

پس چرا منتظرِ وعدهی فردا باشم

صیقلِ زنگِ غم آیینه ی دل را هیهات

چون نزاری من از آن مولعِ صهبا باشم

این همه مستی و آشفتگی من زان است

تا خلافِ روشِ زاهدِ رعنا باشم

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
امیرخسرو دهلوی

چون ز تو می نتوانم که شکیبا باشم

چه غمت دارد بگذار که رسوا باشم

در فراق تو که داند که کجا خاک شوم؟

بخت آن کو که من اندر ته آن پا باشم؟

شب ندانم ز پی دیدن او چون گذرد

[...]

غالب دهلوی

تا به کی صرف رضاجویی دل‌ها باشم

فرصتم باد کزین پس همه خود را باشم

گاه‌گاه از نظرم مست و غزل‌خوان بگذر

ور نه بر عهده من نیست که رسوا باشم

سخت جانان تو در پاس غم استاد خودند

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه