گنجور

 
غالب دهلوی
 

چاک از جیبم به دامان می رود

تا چه بر چاک از گریبان می رود

جوهر طبعم درخشانست لیک

روزم اندر ابر پنهان می رود

گر بود مشکل مرنج ای دل که کار

چون رود از دست آسان می رود

جز سخن کفری و ایمانی کجاست؟

خود سخن در کفر و ایمان می رود

هر شمیمی را مشامی در خورست

بوی پیراهن به کنعان می رود

آید و از ذوق نشناسم که کیست

تا رود پنداشتی جان می رود

می برد اما نه یک جا می برد

می رود اما پریشان می رود

هر که بیند در رهش گوید همی

قبله آتش پرستان می رود

اول ماه است و از شرم تو ماه

آخر شب از شبستان می رود

بگذر از دشمن دلش سخت ست سخت

آبروی تیر و پیکان می رود

کیست تا گوید بدان ایوان نشین

آنچه بر غالب ز دربان می رود؟