گنجور

 
غالب دهلوی
 

عاشق چو گفتیش که برو زود می رود

نازم به خواجگی غضب آلود می رود

امشب به بزم دوست کسی نام ما نبرد

گویی سخن ز طالع مسعود می رود

از نامه ام مرنج که آخر شده ست کار

شمع خموشم و ز سرم دود می رود

شادم به بزم وعظ که رامش اگر چه نیست

باری حدیث چنگ و نی و عود می رود

فردوس جوی عمر به وسواس داده را

سرمایه نیز در هوس سود می رود

نخوت نگر که می خلد اندر دلش ز رشک

حرفی که در پرستش معبود می ود

ما هم به لاغ و لابه تسلی شویم کاش

نادان ز بزم دوست چه خشنود می رود

رشک وفا نگر که به دعویگه رضا

هر کس چگونه در پی مقصود می رود

فرزند زیر تیغ پدر می نهد گلو

گر خود پدر در آتش نمرود می رود

غالب خوش ست فرصت موهوم و فکر عیش

تاری که نیست در سر این پود می رود