گنجور

 
غالب دهلوی
 

چون گویم از تو بر دل شیدا چه می رود؟

بنگر بر آبگینه ز خارا چه می رود

خوابیده است تا که به کویت رسیده است

گر سر رود به راه تو از پا چه می رود؟

گویی، مباد در شکن طره خون شود

دل زان تست از گره ما چه می رود؟

پیداست بی نیازی عشق از فنای ما

گر زورقی شکست ز دریا چه می رود؟

آیینه خانه ای ست غبارم ز انتظار

او جانب چمن به تماشا چه می رود؟

گر جلوه رخ تو به ساغر ندیده ایم

چندین به ذوق باده دل از جا چه می رود؟

با ما که محو لذت بیداد گشته ایم

دیگر سخن ز مهر و مدارا چه می رود؟

یک ره اگر به وادی مجنون کند گذر

از ساربان ناقه لیلا چه می رود؟

ای شرم بازداشته از جلوه سازیت

از پشت پا بر آینه آیا چه می رود؟

هفت آسمان به گردش و ما در میانه ایم

غالب دگر مپرس که بر ما چه می رود