گنجور

 
قائم مقام فراهانی
 

آه ازین قوم بی حمیت و بی دین

کردری، و ترک خمسه، و لر قزوین

عاجز و مسکین هر چه دشمن و بدخواه

دشمن و بدخواه هر چه عاجز و مسکین

دشمن ازیشان به عیش و شادی و عشرت

دوست ازیشان به آه و ناله و نفرین

تیغ و سنان شان ز کار عاطل و در کار،

دهره هیزم شکاف و داس علف چین

دشمنشان دزگشا به زور خراطیم

خود همه بی دست و پا به سان خراطین

آن به حصار حصون و فتح ممالک

این به حصاد زروع و ضبط طواحین

ریشک رشکین گرفته جاده بالا

سبک مشکین فتاده جانب پائین

قوز برآورده از توالی عشرات

گوز رها کرده از نواحی تسعین

رو به خیار و کدو نهند چو رستم

پشت به خیل عدو کنند چو گرگین

مشته تاببن و مغز و کله سرهنگ

معده سرهنگ و پول و غله تا بین

کالک نارس ز خوی خورند و نه بینند

خربزه نخجوان رسیده و شیرین

دست رس اربودشان به چرخ نماندی

مزرع سبز سپهر و خوشه پروین

شاه جهان از سر ترحم فرمود:

چند نسقچی به هر محلت تعیین

لیک نه بخشید سود، بل که بیفزود

درد دگر از رسوم ببل وتبرزین

با سپهی این چنین و یک دو سپهدار

کرد ولی عهد رو به معرکه کین

مهر به رخسار در مقابل صفین

قهر به کفار چون مقاتل صفین

نعره کوس آن چنان که نعره تندر

حمله روس آن چنان که حمله تنین

روسی دیوانه با پیاده چو بیدق

آصف فرزانه با سواره چو فرزین

خسرو قزوین به عزم رزم مخالف

آمده برزین به سان آذر برزین

توپ ولی عهد ورعدهای نو آهنگ

تیغ حسن خان و برق های نوآئین

معرکه چون گرم گشت از دو طرف خاست،

آتش توپ و تفنگ و نیزه و زوبین

لشکر قزوین و خمسه وری از آن دشت

باز پس آمد ز باد توپ نخستین

ماند ولی عهد شاه و توپ عدو کوب

غلغله افکنده در عوالم ارضین

گفت که: اکرام ضیف باید و آورد،

گرده گرم از تنور و لقمه سنگین

لقمه سختی چنان که هضم نگردد،

تا نکند هضم روح حزب شیاطین

حاد و حاری که هیچ معجون هرگز،

می نکند هم چنان تولد تسخین

الغرض آن روز پا فشرد ولی عهد

یکه و تنها به صد تحمل و تمکین

تا شب تاری رسید و از دو طرف یافت

آتش توپ و تفنگ معرکه تسکین

پس خبر آمد به بارگاه و به هر کس

واجب و لازم شد این تعنت و تهجین

کای همه سر کردگان جیش که داری

اسم خوانین و راه و رسم خواتین

آینه بگرفته با انامل مخضوب

غالیه افشانده بر محاسن مشگین

نازک و نرم آن چنان که رنجه کندتان

بالش مخمل به روی زین و نمد زین

مقنعه ننگتان به عادت نسوان

به بود از جنگتان به عادت دیرین

طایفه ای نو بلوغ و نوخط و نوکار

نو گلشان درع پوش سنبل پرچین

یوسف عصرند در نکوئی و باید،

حلقه نسوان مصر و حربه سکین

بس عجب است این که خانمانه خرامد

دختر ساقی به جنگ سختر و ساکین

سختر و ساکین بهل که رستم دستان

پنجه نیارد زدن به دست نگارین

نه صف ابطال حرب و اسلحه کار

نه بر احزاب کفر و معرکه کین

دست نگارین چنان سزد که ولی عهد

کرد به خون عدوی فخر سلاطین

ای که شنیدی سخن زهول قیامت

خیز و قیامت به دشت هشتدرک بین

هشتدرک نی که صد هزار هزاران

از درکات جحیمش آمده تضمین

حد حسام آن چنان که حدت غساق

آب سنان آن چنان که شربت غسلین

تیپ سوار آن فرشتگان که فرستاد

ناصر «طاها»برای نصره «یاسین»

توپ چیان آن موکلان که سپارند

کافر بی دین به دست مالک سجین

نیزه سرباز و صالدات به یک بار

از دو طرف بر دو سینه آمده پرچین

لشکر تبریز و ایروان و ارومی

خصم شکارند هم چو شیر دژاکین

دیل و سرآورده آن قدر که شمارش

نه به قیاس آید، و نه حدس، و نه تخمین

کفر فتاده به چنگ لشکر اسلام

هم چو کبوتر به زیر چنگل شاهین

ایزد دانا و پادشاه توانا

کرد به عباس شه توجه و تحسین

از پی ابلاغ این بشارت عظمی

رفته به هر سو مبشران و فرامین

خلق دما دم به عیش و عشرت و اطراب

ملک سراسر به زیب و زیور و آئین

خلق به عهدش همه شکفته و خندان

چون که به فصل بهار لاله و نسرین

جمله به اقبال خسروی که نثارش

چرخ بلند آورد ز ماه وز پروین

فتح علی شاه آن که منشی جاهش

بر خطر خسروان کشد خط ترقین

دولت او در جهان بپاید چندان،

کاین فلک نیل گون نپاید چندین

افسر او باد بر ز تارک گردون

تا مه کانون بود پس از مه تشرین

شاه جهان را دعا نگفتم الاک

روح الامین گفت: صد هزاران آمین