گنجور

 
قاآنی
 

پیر مغان جام میم داد دوش

از دو جهان بانگ برآمد که نوش

می‌روی و از عقبت می‌رود

جان و تن و دین‌ و دل و عقل و هوش

رفتی و برخاست فغانم ز دل

آمدی از راه و نشستم خموش

بر من و یاران شب یلدا گذشت

بس که ز زلف تو سخن رفت دوش

آب دو چشمم همه عالم گرفت

وآتش جانم ننشیند ز جوش

کاش بسازند ز خاکم سبو

بو که حریفان بکشندم به دوش

سرد شد از حکمت ناصح دلم

کآتش من بیند و گوید مجوش

تا به جمال توگشودیم چشم

از سخن خلق ببستیم گوش

ناصح از آن چهره نپوشیم چشم

گر تو توانی نظر از ما بپوش

رعد بنالد ز تجلی برق

از تو کنون جلوه و از ما خروش

پردهٔ دعوی بدرد دست غیب

گر نبود فضل خدا عیب‌پوش

نالهٔ قاآنی اگر بشنود

از جگر سنگ برآید خروش

تا به حال یک حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

باربد در ‫۲۸ روز قبل، دو شنبه ۱۷ آبان ۱۴۰۰، ساعت ۲۲:۵۶ نوشته:

با سلام

قاآنی شاعر بزرگی هست نمیدانم چرا شهرت کمی داره!

شعر عرفانی قشگیه و ناخودآگاه یاد ترجیع بند هاتف افتادم.

 

replyپاسخگویی به این حاشیه flagگزارش حاشیهٔ نامناسب linkرونوشت نشانی حاشیه

 

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.