گنجور

 
قاآنی
 

باز با صعوه ندانم ز چه رو رام ‌گرفت

بازگیتی مگر از عدل شه آرام‌گرفت

آنکه چون آتش آین سوخت به مه‌تاب افکند

وآنکه چون مجمره افروخت ز جم جام‌ گرفت

حامی ملت اسلام حسن شه‌ که به دهر

رونق از خنجر او ملت اسلام گرفت

آ‌نکه از تیغ یلی شد ز یلان سینه شکاف

وآنکه کوپال گران ازکف بهرام گرفت

قدر بازار صدف از گهر نطق شکست

رونق ابرکرم ازکف اکرام‌گرفت

قایل دانش او قول قضا خوار شمرد

سخن پختهٔ او حرف قدر خام‌ گرفت

سعی او معنی تهدید ز انذار ربود

جِدّ او آیهٔ تجدید زالهام‌ گرفت

بر درش بانی ‌گردون ز ازل سدی بست

راه آمد شد بی‌حاصل اوهام‌ گرفت

روز ناورد کلاه از سر گرشاسب‌، ربود

درگه ‌کینه ‌سنان از کف رهام گرفت

هر چه افزود فلک قیمت‌ کالای هنر

مشتری شد وی و از مجمع هنگام‌ گرفت

ای‌ که چرخ از روش عزم تو آموخت شتاب

ای ‌که خاک از مدد حزم تو آرام گرفت

بود انگشت نمای همه خصمت زان رو

خویش را از فرغ بأس تو گمنام‌ گرفت

امهات از وَجَع حمل بنالند همی

بعد نه مه‌که ظف جای در ارحام‌ک‌فت

نطفهٔ خصم تو ناآمده از صلب برون

که ز شومیش وجع در رحم مام‌ گرفت

قطرهٔ ابر چو دست‌ گهر افشانت دید

قهقرا شد به فلک صورت اجرام گرفت

کوه از فرّ و شکوه تو به پا بند نهاد

چرخ از بأس‌ تو تب لرزه بر اندام گرفت

روز را رای تو در عرصهٔ اظهار آورد

شام را قهر تو در پردهٔ اظلام‌گرفت

دَهرهٔ قهر تو در دهر چو شد زهرآلود

با تن زهره صفت زهرهٔ ضرغام‌ گرفت

کرد در مرتبهٔ ذات وجود تو صعود

رست از قید هیولا ره ابهام‌ گرفت

هرکجا قهر تو در دیدهٔ اعدا ره یافت

حال بیداریشان صورت احلام گرفت

سلم از لطمهٔ‌ کوپال تو بگرفت دُوار

سام از صدمهٔ صمصام ت‌و سرسام‌ گرفت

فرع انجام ز اصل تو پذیرفت آغاز

نفس آغاز هم از کلک تو انجام گرفت

چرخ از ابرش عزم تو روش عاریه ساخت

مهر از طلعت رأی تو ضیا وام ‌گرفت

از صفا معرفت‌کوی توگردون دریافت

کعبه وش در حرم جاه تو احرام‌ گرفت

ملک مدح تو مسخر نکند قاآنی

گرچه از تیغ سخن عرصهٔ ایام‌گرفت

تا بود نام بقا نام تو باقی بادا

زانکه از نام بقای تو بقا نام‌گرفت