گنجور

 
فضولی

این که در سر هوس آن قد رعناست مرا

فیض خاصیست که از عالم بالاست مرا

اثر نور الهیست که در دل دارم

این که پیوسته نظر بر رخ زیباست مرا

بخود از عشق نه من خواسته ام رسوایی

آنکه این جنبش ازو خاست چنین خواست مرا

نشأه عاشقیم حاصل این عالم نیست

عالمی هست که این نشاه از آنجاست مرا

من میان بسته زنار نه امروز شدم

ز ازل شوق بتان در دل شیداست مرا

غرق خونابه دل کرد مرا این حیرت

که چرا صنع بدین رنگ بیار است مرا

باز این فکر فضولی قد من کرد کمان

که چرا کرد قضا با قد خم راست مرا

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
اوحدی

هوس کعبه و آن منزل و آنجاست مرا

آرزوی حرم مکه و بطحاست مرا

در دل آهنگ حجازست و زهی یاری بخت

گر یک آهنگ درین پرده شود راست مرا

سرم از دایرهٔ صبر برون خواهد شد

[...]

ابن یمین

زلف مشکین تو سرمایه سود است مرا

لعل شیرین تو شور دل شیداست مرا

بیتو با خود نیم ایدوست ولیکن چکنم

هست دشمن ز پس و پیش و چپ و راست مرا

دست من کوته و بالای تو سرویست بلند

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه