چون شمع سوخت آتش محنت تن مرا
غم پاره پاره ساخت دل روشن مرا
بر من بسوخت در غم عشقت دل رقیب
شادم که غم بسوخت دل دشمن مرا
واجب شد اجتناب من از ماه پیکران
چون فرض کرده اند بخود کشتن مرا
مردم بداغ لاله رخان گریهای ابر
خواهم که لاله زار کند مدفن مرا
سویم نمی کند الم بی کسی گذر
تا غم شناخت است ره مسکن مرا
عمریست کز لباس تعلق مجردم
نگرفته است دست غمی دامن مرا
از غم مرا نماند فضولی ره گریز
بگرفت سیل تفرقه پیرامن مرا
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: شاعر در این ابیات به بیان درد و رنج خود از عشق و جدایی میپردازد. او به آتش شمع تشبیه میکند که در نتیجه عشق، آتش محنت به جانش میافتد و دلش را غمگین میکند. او از سوختن دل رقیب در عشق یاد میکند و خوشحال است که دشمنش نیز در این غم سوخته است. شاعر به اجتناب از beauté عشق اشاره میکند و میگوید که زندگیاش تحت تاثیر غم و جدایی قرار دارد. او از عواطف شدیدش سخن میگوید و بیان میکند که به رغم جدایی، غم او همچنان پایدار است و هیچ چیزی نمیتواند او را از رنج دور کند. در نهایت، شاعر حس میکند که دیگر نمیتواند از عشق و غمش فرار کند زیرا این احساسات به شدتی در او شکل گرفته که راه گریزی ندارد.
هوش مصنوعی: وقتی شمع سوخت، آتش درد و رنج بدنی که داشتم، دل شاداب و روشن من را به تکههای کوچک تقسیم کرد.
هوش مصنوعی: دل رقیب به خاطر عشق تو سوخت و من از این بابت خوشحالم، زیرا غم من باعث سوختن دل دشمنم شد.
هوش مصنوعی: من از ماه پیکران باید دوری کنم، چون آنها تصمیم گرفتهاند که مرا از بین ببرند.
هوش مصنوعی: من از مردم میخواهم برای من به یاد لالههای زردی که بر صورتشان است، اشک بریزند تا قبر من به مکانی پر از گل و زیبایی تبدیل شود.
هوش مصنوعی: دوست یا کسی به سوی من نمیآید و تنها به دلیل غم و خستگی احساس تنهایی میکنم، که این احساس سردرگمی و تنهایی، به منزلهی مسیری است که من را به خانهام، به جایی که آرامش و راحتی وجود دارد، میبرد.
هوش مصنوعی: مدت زیادی است که از وابستگیها رها شدهام و همچنان غم و اندوهی مرا آزار میدهد.
هوش مصنوعی: از ناراحتی، دیگر فضولی برای من نمانده است، سیل تفرقه دور من را گرفته است.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
خون می چکد چو غنچه گل از سخن مرا
تیغ برهنه ایست زبان در دهن مرا
در هیچ جا قرار ندارم چو آفتاب
مهر رخ تو کرده چنین بی وطن مرا
پروانه را به بزم خود ای شمع ره مده
[...]
عشقت چو شمع سوخت سراپا تن مرا
چون موم و رشته پیرهن و دامن مرا
سوز درون گداخته از بس که جان من
با هم شمرده تن نخ پیراهن مرا
من عندلیب گلشن تصویر گشتهام
[...]
سوزد هزار شمع به بیت الحزن مرا
زین داغها که از تو فروزد به تن مرا
خواهم ز دلبران جفا پیشه داد دل
یک چند دل اگر بگذارد به من مرا
ناصح بدست دل بگذار اختیار من
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.