یارب آن بی درد را در دل ز عشق افکن غمی
چند ما در عالمی باشیم و او در عالمی
پیش آن خورشید مشکل گر شود روشن غمم
زآن که جر سایه بشرح غم ندارم همدمی
آفتاب عارضت بنما که نگذرد اثر
گر ز آب زندگی در خاک ما باشد نمی
زاهدا می ده که پند ناصحم مجروح کرد
خواهدم کشت این جراحت گر نباشد مرهمی
راستان را نیست جا در خانه پست فلک
هست زین غم گر نهال قد ما دارد خمی
جمع گشته گرد من سنگ ملامت کوه کوه
خانه رسواییم دارد بنای محکمی
غیر آه آتشین و قطره خوناب اشک
در غم عشقت نمی خواهد فضولی محرمی
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این شعر به درد و غم ناشی از عشق میپردازد. شاعر از خداوند میخواهد که عشق را در دل بیدردان بیفکند، چرا که او در عالمی جدا از دیگران زندگی میکند. با اشاره به مشکلاتی که ناشی از عشق است، شاعر از نداشتن همدم و تنها ماندن در غمها شکایت میکند. او آرزو دارد تا آفتاب عشق را ببیند و اثر آن را در زندگیاش بیابد. در نهایت، شاعر به مشکلات و ملامتهای خود اشاره کرده و به این نتیجه میرسد که در عشقش به جز درد و رنج چیزی دیگر نصیبش نمیشود.
هوش مصنوعی: خدایا، دل آن کسی را که در عذاب نیست پر از عشق کن، چه اینکه ما در دنیای خود غمهای زیادی داریم و او در دنیای خود خواهد بود.
هوش مصنوعی: اگر آن خورشید زنده و درخشان در برابر من مشکلاتم را روشن کند، غم من پس از آن مشقتها مفرح خواهد شد. چون هیچ کسی به اندازه بشر در درک غمهای من شریک نیست.
هوش مصنوعی: به من نشان بده که چهرهات مانند آفتاب درخشنده باشد؛ زیرا اگر جوانی و زیبایی تو در خاک ما از بین برود، آبی از زندگی برای ما باقی نخواهد ماند.
هوش مصنوعی: ای زاهد، به من میدهی که زخم نصیحتهای تو مرا آزرده کرده است. اگر مرهمی برای این درد نباشد، من این جراحت را به جان خواهم خرید.
هوش مصنوعی: راستگوها در جایگاه پایین و بیارزش دنیا قرار ندارند. اگرچه ما قد بلند و زیبایی داریم، اما برای این غم و اندوه، اندکی خمیدگی داریم.
هوش مصنوعی: دور من انبوهی از سنگهای ملامت جمع شده است و در این کوه، خانهای از رسواییام ساخته شده که بنای محکمی دارد.
هوش مصنوعی: جز آهی سوزان و اشکی به اندازه خون در دل غم عشق تو، چیز دیگری نمیخواهم که کسی در این دردسری که دارم فضولی کند.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
گر نشینم با تو در خلوت به شادی یک دمی
از غبار خود نبیند چشم دل دیگر نمی
حاصل از عالم دمی دانم که گویم با تو راز
اهل دلرا زین دمی خوشتر ز ملک عالمی
ایدل از دلبر مدار امید شادی بهر آنک
[...]
ای مقیمان درت را عالمی در هر دمی
رهروان راه عشقت هر دمی در عالمی
با کمال قدرتت بر عرصه ی ملک قدم
هر تف آتش خلیلی هر کف خاک آدمی
طور سینا با تجلی جمالت ذره ئی
[...]
سینه مالامال درد است ای دریغا مرهمی
دل ز تنهایی به جان آمد خدا را همدمی
چشم آسایش که دارد از سپهر تیزرو
ساقیا جامی به من ده تا بیاسایم دمی
زیرکی را گفتم این احوال بین خندید و گفت
[...]
گوهر دریای وحدت آدم است، ای آدمی
گر چو آدم سر اسما را بدانی آدمی
زنده باقی شو، ای سی و دو نطق لایزال
حاکم نطقی و نطق عیسی صاحب دمی
گر ببینی صورت خود را به چشم معرفت
[...]
موج زن می بینم از هر دیده طوفان غمی
می رسد در گوشم از هر لب صدای ماتمی
اهل عالم را نمی دانم چه کار افتاده است
اینقدر دانم که در هم رفته کار عالمی
زاشک محتاجان به هر سو سایلی بین غرق خون
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.