گنجور

 
فضولی

گر خدنگ غمزه را زین سان دمادم می‌زنی

کشته گردد عالمی تا چشم بر هم می‌زنی

نیست ممکن بیش ازین بیداد گر سنگین‌دلی

بر وفاداران خود سنگ جفا کم می‌زنی

دانه در دام بهر صید مرغی می‌نهی

یا به قصد دل گره بر زلف پرخم می‌زنی

این که داری در غمش ای دل صدای گریه نیست

خنده بر غفلت دل‌های بی‌غم می‌زنی

ای که در سر ذوق جام وصل داری نیست دور

گر ز مستی سنگ رد بر ساغر جم می‌زنی

شمع شام فرقتم بگذار تا سوزم رفیق

می‌کشم خود را اگر از منع من دم می‌زنی

برگزیدی از همه عالم فضولی فقر را

دولتی داری که استغنا به عالم می‌زنی

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
امیر شاهی

ای که در بزم طرب جام دمادم می‌زنی

خون دل ناخورده چند از عاشقی دم می‌زنی؟

ضایع آن نازی که با اهل تنعم می‌کنی

حیف از آن تیری که بر دل‌های بی‌غم می‌زنی

باز کن از خواب ناز آن نرگس رعنا که عمر

[...]

سیدای نسفی

از وصال خویش با من هر زمان دم می زنی

دم به دم بر آتشم آبی چو شبنم می زنی

چشم می پوشی و عالم را به عالم می زنی

می دهی صد وعده و فی الحال بر هم می زنی

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه