گنجور

 
فضولی

ای مست غافل از من و خونین جگر مشو

من از تو بی خودم تو ز من بی خبر مشو

کارم بسوز و گریه فتادست در غمت

غافل ز جان سوخته و چشم تر مشو

ترسم که بی خبر شوی از حال عاشقان

ای مست ناز می مخور و مستتر تر مشو

ای سرو با نظاره روی تو زنده ام

می میرم از فراق تو دور از نظر مشو

غیر از رکی نماند ز ضعفم بر استخوان

با من مگو که تیر بلا را سپر مشو

ای دل بس است بر من بی دل بلای عشق

رو از برم تو نیز بلای دگر مشو

از راه عشق خیز فضولی که فتنه خاست

زین بیشتر مقید این رهگذر مشو

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
امیر معزی

ای خوبتر ز یوسف ز این خوبتر مشو

از چشم بد بترس و زخانه به در مشو

یارت منم ز عالم و جایت دل من است

یار دگر مگیر وبه جای دگر مشو

گر خواستی ز حسن همی پایهٔ بلند

[...]

بابافغانی

ای مست ناز از دل ما بیخبر مشو

نا آزموده منکر اهل نظر مشو

ساغر ز دست خود بکف بیغمان منه

در قصد جان عاشق خونین جگر مشو

در کار ما اگر نکنی زهر چشم کم

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه