نمی خواهم که گوید هیچ کس احوال من با او
که می میرم ز غیرت گر کسی گوید سخن با او
ز بیم آن که دردم را به لطفی کم نگرداند
نمی خواهم کنم اظهار درد خویشتن با او
ز جان مستغنیم با ذوق داغت زآن که می دانم
که گر بیرون رود جان زنده می ماند بدن با او
از آن رو با تنم میلیست جانم را که می داند
ز پیکان تو دارد بهره تا هست تن با او
چنان با آتش دل بی تو جانم الفتی دارد
که می آرد برون هر دم سر از یک پیرهن با او
چراغی در فلک افروختم از برق آه خود
که هر شب هست روشن قدسیان را انجمن با او
زنم هر روز چتری در چمن از دود دل تا شب
ز غیرت تا نباشد سایه در سیر چمن با او
فضولی از وصال دوست منعم می کند زاهد
غمی دارم که ممکن نیست یک دم زیستن با او
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: شاعر در این ابیات از عشق و حرص به معشوق سخن میگوید. او نمیخواهد کسی از احساسات و دردهایش با معشوق باخبر شود، چون از غیرت و عشقش میمیرد. او میداند که حتی اگر جانش را از دست بدهد، بدنش همچنان به زندگی ادامه میدهد. عشقش به معشوق چنان شدید است که با درد و آتش دلش زندگی میکند و فضای عاطفی او را روشن میکند. شاعر از غم جدایی و عدم امکان وصال سخن میگوید و نشان میدهد که عشقش بهقدری عمیق است که حتی یک لحظه دوری از معشوق را تحمل نمیکند.
هوش مصنوعی: نمیخواهم هیچ کس درباره حال و احوال من با او سخن بگوید، زیرا اگر کسی بخواهد در این مورد صحبت کند، از غیرتم میمیرود.
هوش مصنوعی: من از ترس اینکه مبادا محبت او درد مرا کم کند، احساس درد خود را با او در میان نمیگذارم.
هوش مصنوعی: ما به جان خود وابسته نیستیم و از عشق تو لذت میبریم، زیرا میدانیم که اگر جان از بدن خارج شود، بدن همچنان زنده خواهد ماند.
هوش مصنوعی: به خاطر پیوندی که با جسمم دارم، جانم به خاطر این که میداند پیکان تو به آن نفع میرساند، به آن وابسته است تا زمانی که جسم وجود دارد.
هوش مصنوعی: دل من بی تو به آتش میسوزد و چنان به آن عادت کردهام که هر لحظه احساس میکنم مانند یک پیراهن در حال بیرون آمدن از این آتش هستم.
هوش مصنوعی: من با ناله و گریهام چراغی در آسمان روشن کردهام که هر شب، فرشتگان به خاطر آن دور هم جمع میشوند.
هوش مصنوعی: هر روز چتری در باغ میزنم تا از غم دل دور بمانم و تا شب حواسم باشد که کسی سایهاش بر روی او نیفتد.
هوش مصنوعی: دوستی به من کمکی نمیکند و زاهد، به خاطر این که دل خوشی ندارم، غمی دارم که نمیتوانم حتی یک لحظه با او زندگی کنم.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
مه شبگرد من امشب چو مه می گشت و من با او
لبی و صد فسون در وی، خطی و صد فتن با او
قبا را بر زده دامن به خونریزی و از مژگان
چو قصابی کشیده تیغ و زلف چون رسن با او
ز بیم خلق ازو در می کشیدم پای خود، لیکن
[...]
ندارم قوت اظهار درد خویشتن با او
مرا این درد کشت، آیا که گوید درد من با او؟
هوس دارم که: آید بر سر بالین من، تا من
وصیت را بهانه سازم و گویم سخن با او
مه من یوسف مصرست و خلقی عاشق رویش
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.