گنجور

 
فضولی

ای لعل سخن گوی تو کام دل زارم

وقتست که کام دل از آن لعل بر آرم

می خواهم از آن لب سخنی بشنوم اما

تا لب بگشایی بسخن صبر ندارم

بگشا بتکلم لب و با من سخنی گوی

کز شوق رسیدست بلب جان فگارم

این جان بلب آمده نذر سخن تست

هرگاه که خواهی تو بگو من بسپارم

این نیز ز ذوق سخن تست که قاصد

آورد پیامی ز تو و برد قرارم

در رشته کارم گره افتاد ز زلفت

لطفی کن و بگشا گره از رشته کارم

با آب حیاتم نبود کار فضولی

من کشته لعل لب جان پرور یارم

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
منوچهری

از مجلستان هرگز بیرون نگذارم

وز جان و دل ودیده گرامیتر دارم

بر فرق شما آب گل سوری بارم

با جام چو آبی به هم اندر بگسارم

غزالی

گفتم بشمارم سر یک حلقه زلفش

تابو که به تفصیل سر جمله بر آرم

خندید به من بر سر زلفینک مشگین

یک پیچ بپیچید و غلط کرد شمارم

عراقی

بر من نظری کن، که منت عاشق زارم

دلدار و دلارام به غیر از تو ندارم

تا خار غم عشق تو در پای دلم شد

بی‌روی تو گلهای چمن خار شمارم

نی طاقت آن تا ز غمت صبر توان کرد

[...]

امیرخسرو دهلوی

دریاب که من طاقت هجر تو ندارم

بشتاب که افتاد به جان بهر تو کارم

از من تو کران کردی و خون ماند به چشمم

گوهر ز برم رفته و دریا به کنارم

هر روز دم سرد، مگر باد خزانم

[...]

سلمان ساوجی

بی دوست من از باغ ارم یاد نیارم

ور جنت فردوس بود، دوست ندارم

از دست رقیبان نروم، ور برود سر

من خاک در دوست به دشمن نگذارم

پرورده به خون جگرش بودم و چون اشک

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه