بدلبری سر و کاری درین دیار ندارم
درین دیار چه مانم چو هیچ کار ندارم
مرا نمی شمرد آن مه از سکان در خود
برون روم چو درین شهر اعتبار ندارم
مصیبت است بغربت غم هجوم رقیبان
خوش است این که درین ملک هیچ یار ندارم
کمند شوق مرا می کشد بمأمن اصلی
درین نشیمن حیرت ازان قرار ندارم
ندیم روضه انسم چو بلبلان هوایی
هوای دیدن این باغ و این بهار ندارم
ربوده است ز دست من اختیار نگاری
چه گونه یار دگر گیرم اختیار ندارم
ز فیض فقر فضولی همین سعادت من بس
که اختلاط با بنای روزگار ندارم
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این شعر احساس تنهایی و غربت شاعر را بیان میکند. او از بیاعتباری و بیدوستی در دیاری که در آن است، رنج میبرد و حس میکند که هیچ کار و جایگاهی ندارد. در این حس ناامیدی، او به مشکلاتی که از رقیبانش در این دیار به وجود آمده، اشاره میکند. همچنین، او به شوق و آرزوی بازگشت به یک مکان امن و آرام اشاره دارد، ولی در اینجا کسی را نمیبیند که بتواند حمایت و همراهیاش باشد. در نهایت، او بیان میکند که توانایی انتخاب دوست دیگری را نیز ندارد و تنها شادیاش این است که در نداشتههایش، فارغ از مسائل روزگار، یک نوع آرامش دارد.
هوش مصنوعی: در اینجا میگوید که در این سرزمین برای جذابیت و زیبایی خود هیچ فعالیتی ندارم و وقتی در اینجا هیچ کار مؤثری نمیکنم، چرا باید بمانم؟
هوش مصنوعی: آن ماه دریا را به من توجهی ندارد و من از کشتی به بیرون میروم، زیرا در این شهر شان و اعتباری برایم نیست.
هوش مصنوعی: در غربت، مشکلات زیادی وجود دارد و رنجی که از جانب رقیبان به فرد میرسد، سخت است. اما در این کشور خوشحالم که هیچ دوست و یاری ندارم.
هوش مصنوعی: شوق و اشتیاق من همچون تلهای است که مرا به سوی مکان اصلیام میکشد و من در این جایگاه پر از حیرتم، نمیتوانم آرامش داشته باشم.
هوش مصنوعی: دوست من، مانند بلبلها، دلم میخواهد به این باغ و بهار نگاه کنم، اما چنین حالتی را ندارم.
هوش مصنوعی: اختیار و قدرت انتخاب از دست من خارج شده است و نمیدانم چطور میتوانم محبوب دیگری پیدا کنم، زیرا دیگر هیچ اختیاری ندارم.
هوش مصنوعی: از نعمت فقر و نداشتن، همین برای من کافی است که با ساختار و نظم روزگار در هم آمیخته نیستم.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
به سینه تخم امیدی چو شوره زار ندارم
ستاره سوخته ام چشم بر بهار ندارم
چو درد و داغ محبت درین قلمرو وحشت
بغیر گوشه دل هیچ جا قرار ندارم
گذشته است ز منصور پایه سخن من
[...]
به جیب چاک و به دل داغ هجر یار ندارم
چه سان به سیر روم روی لالهزار ندارم
لب هوس چه گشایم به آب چشمة حیوان!
اجازت از دم شمشیر آبدار ندارم
رسید دست و گریبان، بهار و سبزه برآمد
[...]
به شهربند تعلق دمی قرار ندارم
سر مصاحبت اهل این دیار ندارم
دماغ دیدن اغیار و جور یار ندارم
منم که با بد و نیک زمانه کار ندارم
مربی ام بود آب و هوای مملکت عشق
[...]
میام به ساغر اگر خشک شد خمار ندارم
خزانگمست به باغیکه من بهار ندارم
هوس چه ریشه کند در زمین شرم دمیدن
چو تخم اشک عرق واری آبیار ندارم
محبت از دل افسردهام به پیش که نالد
[...]
اگرچه در نظر خلق اعتبار ندارم
ولی چو آینه در دل ز کس غبار ندارم
مرا که شهره به سرگشتگی شدم چه کنم
چو جام باده به گردیدن اختیار ندارم
اگرچه یک گل از این بوستان نچید دلم
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.