متصل دارد سر سودای ابروی تو دل
هیچ کس در سر چنین سودا ندارد متصل
روی چشم من سیه کز دیدن بی اختیار
از تو می سازد مرا در سر نگاهی منفعل
بت پرستیدن نخواهد بود بی وجهی مگر
صورتی بردند زان پیکر سوی چین و چگل
با رقیبان عهد و پیمان تو چون دارد ثبات
کی توان گفتن ترا بد عهدی و پیمان گسل
زآه و اشکم سر کشید آن سرو و چندان دور نیست
سر کشیدن سرو را ز آب و هوای معتدل
ساخت ترکیب ترا از جان و دل روزی که گشت
نقش پیوند قضا صورت نگار آب و گل
بست عهد نقد جان دادن فضولی در رهت
آن مبادا گر تو او را بخت بد سازد خجل
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: شاعر در این شعر به عشق و زیبایی معشوق اشاره میکند و میگوید که دلش به یاد ابروی معشوق سرشار از سودا و عاطفه است. او به تاثیر نگاهی عمیق و بیاختیار اشاره میکند که بر دلش میگذارد. همچنین به اهمیت وفاداری در عشق و دوستی اشاره کرده و میگوید که در برابر بیوفایی، نمیتوان نامی جز بدعهدی بر زبان آورد. در نهایت، شاعر از عواطف و احساسات درونیاش سخن میگوید که از عشق و سرزندگی ناشی میشود.
هوش مصنوعی: دل هر کسی در آرزوی چهره زیبای تو به اندازه دل من دوخته نشده است.
هوش مصنوعی: چشمان سیاه تو برایم جذابیتی دارد که باعث میشود هر بار به تو نگاه کنم، ناخواسته احساسی عمیق و خاص در من ایجاد شود.
هوش مصنوعی: پرستش بت به خاطر بیدلی نخواهد بود، مگر اینکه ظاهری از آن چهره زیبا به سمت چین و چگل آورده شود.
هوش مصنوعی: وقتی که تو با رقیبان خود عهد و پیمان داری و آن را محکم نگه میداری، چگونه میتوان گفت که تو به عهد و پیمان خود وفادار نیستی و آنها را نقض میکنی؟
هوش مصنوعی: از غم و اشکی که دارم، آن سرو زیبایی سر برآورد و این دور نیست که بخواهد از آب و هوای دلپذیر سر برآورد.
هوش مصنوعی: در روزی که سرنوشت به خلق جسم و جان انسان اقدام کرد، ترکیب وجود تو با عشق و احساس به وجود آمد.
هوش مصنوعی: عهد و پیمانی که برای جان دادن در راه تو بستهام، مبادا که بخت بد به سراغ او بیاید و او را خجالتزده کند.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
ابر درافشان بگردون بر همی بندد کلل
باد مشک افشان درختان را همی بندد حلل
ساخته چون لحن مطرب فاخته دستان بسرو
خاسته چون بانگ عاشق ناله کبک از قلل
در چمن چون ساقیان گلبن همی دارد قدح
[...]
آفتاب شرق و غرب آن سرور نیکو نهاد
کز جمال روی خوب او بود مه را جمال
خسرو سیارگان بیرون شد از برج حمل
برج تو از فر خسرو یافت مقدار و محل
مال و گنج گاه قسمت کرد بر سهل و جبل
بست بستان را از گوهرهای گوناگون جلل
از جواهر شد مرصع باغ و بستان زین قبل
[...]
خاطری چون آتشم هست و زبانی همچو آب
فکرتی تیز و ذکایی رام و طبعی بیخلل
ای دریغا نیست ممدوحی سزاوار مدیح
وی دریغا نیست معشوقی سزاوار غزل
آفتاب مطلع اقبال قتلق سعد دین
ای بنور رای روشن کرده اسرار ازل
بر فراز بام قدرت هندوی چوبک زنست
پاسبان قلعه هفتم که خوانندش ز حل
چون بپرواز اندر آمد خامه سر سبز تو
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.