گنجور

 
فضولی

گرد گلت کشید ز عنبر حصار خط

شد شاهد جمال ترا پرده دار خط

بنشست گرد رشک بر آیینه ماه را

تا ماه من نمود بگرد عذار خط

روزم بسان شمع سیه شد ز دود آه

تا سر زد از خواشی رخسار یار خط

خطی نیافتیم بمضمون خط یار

خواندیم از صحیفه دوران هزار خط

از دل که سوخت اشک نشان ماند بر رخم

چون مرده که ماند ازو یادگار خط

مرده دلیم چون نخراشیم سینه را

رسم مقررست بلوح مزار خط

بی خط او چه سود فضولی ز زندگی

درکش به حرف هستی خود زینهار خط

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
امیرخسرو دهلوی

چون سبزه بر دمید ز گلزار یار خط

دارم غبار خاطر از آن مشکبار خط

جانا، محقق است که جز کاتب ازل

بر برگ لاله ات ننوشت از غبار خط

یاقوت جوهر دهنت آب زندگیست

[...]

ابن حسام خوسفی

بر گل ترا که گفت ز سنبل برار خط

وز مشک ناب بر ورق گل نگار خط

بی خط به بندگی تو اقرار کرده ایم

آخر چه حاجتست خدا را میار خط

بر عارض چو آب تو حسن دگر فزود

[...]

بابافغانی

گر من ز شوق یار فرستم بیار خط

یکحرف ازان ادا نشود در هزار خط

خوش صفحه ییست روی تو یا رب که تا ابد

هرگز بر آن ورق نفشاند غبار خط

ما را بدور حسن تو با نوخطان چکار

[...]

هلالی جغتایی

گر من ز شوق خویش نویسم بیار خط

یک حرف از آن ادا نشود در هزار خط

خوش صفحه ایست روی تو، یارب! که تا ابد

هرگز بر آن ورق ننشاند غبار خط

ما را بدور حسن تو با نو خطان چه کار؟

[...]

سعیدا

آخر دمید بر رخ جانان، بهار خط

در دور روی یار نمود اعتبار خط

سنبل چسان کشد سر خود در بنفشه زار

از پا فتاد زلف تو در روزگار خط

بر روی خویش تیغ جفا را چه می کشی

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه