چیده ایم از اختلاط خلق دامان هوس
نه کسی پروای ما دارد نه ما پروای کس
عاشقان دارند شوق گلرخان نه زاهدان
گل به بلبل می زند آتش نه در هر خار و خس
مردم چشمم ز مژگان اشک می ریزد ولی
آب دریا کم نمی گردد بمنقار مگس
عزلتی دارم که در خلوت سرای بی کسی
با مسیحا هم نمی خواهم که باشم همنفس
عمر شد آخر دلا از ناله کردن در گذر
راه چون طی گشت باید گر فغان افتد جرس
نیستم بلبل که هر ساعت سرایم بر گلی
اهل توحیدم گلی دارم درین گلزار و بس
می رسد فریاد من هر شب فضولی بر فلک
گرچه رو آن مه نمی گردد مرا فریادرس
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این شعر درباره احساس تنهایی و بیعلت بودن زندگی است. شاعر از بیتوجهی دیگران به خود صحبت میکند و بیان میکند که هیچکس به او اهمیت نمیدهد، همانطور که او نیز به کسی اهمیت نمیدهد. او عاشق زیباییها و شوق عشق است، اما در عین حال احساس خود را به بیکسی و انزوا بیان میکند. شاعر در عزلت خود نمیخواهد کسی را در کنار خود داشته باشد و به زمانهای گذشته و ناله کردن اشاره میکند که باید از آن گذر کند. او در نهایت میگوید که فریادهایش در فضایی خالی به گوش میرسد و هیچکس نیست که به او پاسخ دهد. این شعر احساسات عمیق و ناراحتیهای وجودی را به خوبی بیان میکند.
هوش مصنوعی: ما از ترکیب وجود انسانها به چنگال آرزوها دست یافتهایم. نه کسی به فکر ماست و نه ما به فکر کسی.
هوش مصنوعی: عاشقان دلشان به زیبایی دلبندانشان میتپد، در حالی که زاهدان فقط به گلها نگاه میکنند. بلبل نمیتواند نسبت به زیبایی که در دل دارد بیتفاوت باشد و آتش شوقش را در هیچ خار و علفی نمیتواند پنهان کند.
هوش مصنوعی: مردم چشمم از شدت احساس غم و اندوه اشک میریزد، اما این اشکها آنقدر کم هستند که نتوانند تأثیری بر حجم دریا بگذارند، مانند اینکه مگسی بخواهد با منقار خود قطرهای آب را کم کند.
هوش مصنوعی: من در تنهایی خودم، حتی دوست ندارم در کنار مسیحا، که نماد نجات و آرامش است، باشم.
هوش مصنوعی: عمر تو به سر رسیده، ای دل! دیگر ناله کردن فایدهای ندارد. درست مانند زنگولهای که باید در هنگام حرکت به صدا درآید، حالا وقت آن است که فریاد کنی و خود را از این غم برسانی.
هوش مصنوعی: من مانند بلبل نیستم که هر لحظه برای یک گل آواز بخوانم؛ من متعلق به حوزهای از ایمان هستم و فقط یک گل در این باغ دارم که برایم کافی است.
هوش مصنوعی: هر شب صدای من به آسمان میرسد، اما حتی آن ماه نورانی هم به من کمک نمیکند و دردم را نمیشنود.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
ای توئی بیچارگان را چاره و فریادرس
ایزد از هر دو بند و سختی مر ترا فریادرس
هرکه را رنجی بدو آمد تو برداری ازو
بر ندارد رنج تو جز کردکار پاک و بس
جز بکردار نشاط و ناز نگذاری قدم
[...]
ای بنظم آراستن با سعد اکبر هم نفس
مدح سعدالملک مسعود بن اسعد گوی و بس
آنکه نفس ناطقه از سینه ارباب نظم
بهر سلک مدح او در نفیس آرد نفس
صدر عالی رأی ملک آرای دستوری که بر
[...]
در ضمیر ما نمیگنجد بغیر از دوست کس
هر دو عالم را به دشمن ده، که ما را دوست بس
یاد میدار آنکه: هستی هر نفس با دیگری
ای که بییاد تو هرگز بر نیاوردم نفس
میروی چون شمع و خلقی از پس و پیشت روان
[...]
ز اقتضای دور گردون گر پدید آید ترا
چند روزی در جهان بر قول و فعلی دسترس
بشنو از ابن یمین پندی بغایت سودمند
با سلامت عمر اگر داری بسر بردن هوس
بدمگوی و بدمکن با هیچکس در هیچ حال
[...]
هست پیغامی مرا کو قاصدی مشکین نفس
سست میجنبد صبا ای صبح کار توست و بس
پیش خورشید مرا کاریست وانگه غیر صبح
کیست کو در پیش خورشیدی تواند زد نفس؟
ای نسیم صبح بگذر بر شبستانی که گشت
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال یک حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
reply flag link
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.