گنجور

 
فضولی

شب هجران خیالت شمع محنت خانهٔ من شد

دلم را صد چراغ از پرتو آن شمع روشن شد

نزاعی در میان جان و تن انداخت پیکانت

که تن آزرده از جان گشت و جان رنجیده از تن شد

بلای وامق و فرهاد و مجنون جمع شد در من

فلک را دانه چندی پریشان بود خرمن شد

نقاب افکنده از رخ آمد آن گل بی‌گل رویت

بهار طلعت او آفت گل‌های گلشن شد

سوی گلزار رفتم آتش گل بی‌گل رویت

چنانم سوخت کز خاکسترم گلزار گلخن شد

به پیکان تو طرح عاشقی انداختم در دل

اساس این بنای معتبر را بین که آهن شد

مگر عشقِ تو بست آیِن ، به شهرستانِ رسوایی

که صحن سینه‌ام با داغ‌های دل مزین شد

فضولی داشت چون شمع از تو امشب آتشی در دل

که بر امید راحت بارها راضی به مردن شد

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
اهلی شیرازی

چو آتشپاره ام ، از در درآمد خانه گلشن شد

چه آتشپاره کز رویش چراغ دیده روشن شد

خیال دانه خالش من از دل چون کنم بیرون

که آن تخم بلایکدانه بود امروز خرمن شد

ملامت تا به کِی ، زاهد قیامت سر نخواهد زد

[...]

بابافغانی

ز بی‌رحمی چو آن گل‌پیرهن دور از بر من شد

به تن از خرقهٔ پشمینه‌ام هر تار سوزن شد

نماید همچو عکس طوطی آبی در آیینه

دل خونین که از پیکان خوبان غرق آهن شد

عفی الله مستی آن شوخ مردمکش که با خوبان

[...]

فیاض لاهیجی

به مهر آموختیم آن طفل را بی‌مهریش فن شد

طلسم دوستی تعویذ او کردیم دشمن شد

ندانم جلوه‌اش را چیست خاصیّت ولی دانم

که هر جا سایهء سروِ قدَش افتاد ، گلشن شد

به عهد شعلة حسنش چنان پروانگی عام است

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه