شب هجران خیالت شمع محنت خانهٔ من شد
دلم را صد چراغ از پرتو آن شمع روشن شد
نزاعی در میان جان و تن انداخت پیکانت
که تن آزرده از جان گشت و جان رنجیده از تن شد
بلای وامق و فرهاد و مجنون جمع شد در من
فلک را دانه چندی پریشان بود خرمن شد
نقاب افکنده از رخ آمد آن گل بیگل رویت
بهار طلعت او آفت گلهای گلشن شد
سوی گلزار رفتم آتش گل بیگل رویت
چنانم سوخت کز خاکسترم گلزار گلخن شد
به پیکان تو طرح عاشقی انداختم در دل
اساس این بنای معتبر را بین که آهن شد
مگر عشقِ تو بست آیِن ، به شهرستانِ رسوایی
که صحن سینهام با داغهای دل مزین شد
فضولی داشت چون شمع از تو امشب آتشی در دل
که بر امید راحت بارها راضی به مردن شد
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر از درد و رنج عشق سخن میگوید. شبهای دوری معشوق باعث ناراحتی و آتشسوزی در دل او شده است. او به تضاد میان جان و تن اشاره میکند و اینکه این عشق به او عذاب میدهد. شاعر به مقایسه خود با شخصیتهای عاشق ادبیات (وامق، فرهاد و مجنون) میپردازد و از زیبایی معشوق صحبت میکند که مانند گلی بدون گلبرگ است. در نهایت، او احساس میکند که عشقش او را به مرز جنون میکشاند و اگرچه دردی که در دلش دارد، او را به مرگ نزدیک میکند، اما همچنان به عشق ادامه میدهد.
هوش مصنوعی: در شبهای دوری از تو، یاد تو مانند شمعی در خانهام روشن شد و دل من به لطف آن شمع، پر از نور و روشنایی گشت.
هوش مصنوعی: تعارضی میان روح و بدن به وجود آوردی که باعث شد بدن از روح ناامید و آزار ببیند و روح نیز از بدن دلخور و رنجیده شود.
هوش مصنوعی: محبتهای پرشور و بیپایان وامق و فرهاد و مجنون در درون من تجمع کرده است و همین باعث شده که زیبا بودن زندگی و خوشیهای آن نیز به هم بریزد و آشفته شود.
هوش مصنوعی: گلی که در بهار، زیباییاش را به نمایش گذاشته، اکنون با چهرهای زیبای تو آمده و زیباییاش باعث شکوفایی و درخشش گلهای باغ شده است.
هوش مصنوعی: به سمت باغ رفتم، آتش عشق تو بدون وجودت چنان وجودم را سوزاند که از خاکسترم، باغی پر از گل به وجود آمد.
هوش مصنوعی: من عشق ورزی را با تیر تو در دل خود شکل دادم، به گونهای که پایههای این بنای بزرگ و معتبر اکنون مانند آهن محکم شده است.
هوش مصنوعی: جز عشق تو چه چیزی میتواند به شهر رسوایی راه یابد، در حالیکه قلب من با زخمهای عشق آذین بسته شده است؟
هوش مصنوعی: امشب آتش دلی دارم که مانند شمع میسوزد. به خاطر امید به آرامش، بارها به مرگ راضی شدهام.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
چو آتشپاره ام ، از در درآمد خانه گلشن شد
چه آتشپاره کز رویش چراغ دیده روشن شد
خیال دانه خالش من از دل چون کنم بیرون
که آن تخم بلایکدانه بود امروز خرمن شد
ملامت تا به کِی ، زاهد قیامت سر نخواهد زد
[...]
ز بیرحمی چو آن گلپیرهن دور از بر من شد
به تن از خرقهٔ پشمینهام هر تار سوزن شد
نماید همچو عکس طوطی آبی در آیینه
دل خونین که از پیکان خوبان غرق آهن شد
عفی الله مستی آن شوخ مردمکش که با خوبان
[...]
به مهر آموختیم آن طفل را بیمهریش فن شد
طلسم دوستی تعویذ او کردیم دشمن شد
ندانم جلوهاش را چیست خاصیّت ولی دانم
که هر جا سایهء سروِ قدَش افتاد ، گلشن شد
به عهد شعلة حسنش چنان پروانگی عام است
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال ۲ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
reply flag link
reply flag link
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.