گنجور

 
فروغی بسطامی
 

صف مژگان تو بشکست چنان دل‌ها را

که کسی نشکند این گونه صف اعدا را

نیش خاری اگر از نخل تو خواهم خوردن

کافرم ، کافر، اگر نوش کنم خرما را

گر ستاند ز صبا گرد رهت را نرگس

ای بسا نور دهد دیدهٔ نابینا را

بی‌بها جنس وفا ماند هزاران افسوس

که ندانست کسی قیمت این کالا را

حالیا گر قدح باده تو را هست بنوش

که نخورده‌ست کس امروز غم فردا را

کسی از شمع در این جمع نپرسد آخر

کز چه رو سوخته پروانهٔ بی‌پروا را

عشق پیرانه سرم شیفتهٔ طفلی کرد

که به یک غمزه زند راه دو صد دانا را

سیلی از گریهٔ من خاست ولی می‌ترسم

که بلایی رسد آن سرو سهی بالا را

به جز از اشک فروغی که ز چشم تو فتاد

قطره دیدی که نیارد به نظر دریا را

حاشیه‌ها

تا به حال ۴ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

فردین در ‫۹ سال و ۲ ماه قبل، دو شنبه ۲۰ شهریور ۱۳۹۱، ساعت ۰۹:۳۹ نوشته:

دریا در پی همان قطره اشک تو است که می زند به ساحل آن تن بی پروا را

replyپاسخگویی به این حاشیه flagگزارش حاشیهٔ نامناسب linkرونوشت نشانی حاشیه

 
مهدی در ‫۸ سال و ۹ ماه قبل، یک شنبه ۲۲ بهمن ۱۳۹۱، ساعت ۱۹:۳۴ نوشته:

منظور فردین چیست؟

replyپاسخگویی به این حاشیه flagگزارش حاشیهٔ نامناسب linkرونوشت نشانی حاشیه

 
م موسوی در ‫۶ سال و ۳ ماه قبل، پنج شنبه ۱۱ تیر ۱۳۹۴، ساعت ۱۴:۳۷ نوشته:

کیست تابازببیندقدآن رعنارا. وزنگاهش نفروشدهمه دنیارا

replyپاسخگویی به این حاشیه flagگزارش حاشیهٔ نامناسب linkرونوشت نشانی حاشیه

 
۲۱۴ در ‫۳ سال و ۵ ماه قبل، چهار شنبه ۱۹ اردیبهشت ۱۳۹۷، ساعت ۱۵:۰۱ نوشته:

این همه "را" که میگفتی
هیچ به راهی میگفتی
من که دایم سر زلف تو
به دنبال مهر بودم
یک "را" خدا را دعا میگفتی

replyپاسخگویی به این حاشیه flagگزارش حاشیهٔ نامناسب linkرونوشت نشانی حاشیه

 

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.