گنجور

شمارهٔ ۱۲۲

 
فیض کاشانی
فیض کاشانی » شوق مهدی » غزلیات
 

حجاب چهره جان می‏شود غبار تنم

خوشا دمی که از این چهره پرده برفکنم

بیا و هستی من در وجود من کم کن

که با وجود تو کس نشنود ز من که منم

بسی ز عمر گذشت و نیافتم کامی

دریغ و درد که غافل ز کار خویشتنم

اگر چو شمع ببارم سرشک نیست عجیب

که سوزهاست نهانی درون پیرهنم

مرا که خدمت صاحب زمان بود معذور

چرا زمین ستم پیشگان بود وطنم

سزای همچو منی نیست دوری از در او

که پای تا سر من مهر اوست و من نه منم

محبت علی و عترتش حیات من است

ولای آل نبی همچو جان و من بدنم

چنان محبت و مهر شما به دل دارم

که گر زنند به تیغم دل از شما نکنم

ز بس حدیث شما فیض گفت نزدیکست

که غیر حرف شما نشنود کس از سخنم‏



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

پیشنهاد آهنگهای مرتبط از Spotify