گنجور

 
فیض کاشانی

ای ز کویت ره گذر بسته

غیرتت بر نظاره در بسته

دسته دسته ز گلشن آمده گل

پیش رخسار تو کمر بسته

نشود خسته تا به تیر نظر

بر جمالت حیا سپر بسته

بر جبینت ز شرم نظاره

قطره قطره گهر عرق بسته

همه شب آسمان بچندین چشم

بر سراپای تو نظر بسته

میگشاید دلت ز نالهٔ ما

بر دعا زان در اثر بسته

جذبهٔ عشق در دل حسنت

عاشقانرا ره سفر بسته

غم تو دل گشاست ز آنرو دل

در اندیشهٔ دگر بسته

تا بکوی توفیض یافته راه

خدمتت را بجان کمر بسته

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
عطار

ای لبت حقهٔ گهر بسته

دهنت شور در شکر بسته

طوطیان خط تو پیش شکر

بال بگشاده و کمر بسته

خطت از پستهٔ تو بر رستهٔ است

[...]

ظهیر فاریابی

ای فلک پیش تو کمر بسته

دولتت دست چرخ بر بسته

نو عروسان خلد گیسوها

به سر نیزه تو بر بسته

گرد شبرنگ موکبت به نبرد

[...]

همام تبریزی

بندگی را همه کمر بسته

دیده از ما سیواک بر بسته

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه