گنجور

 
فیض کاشانی

دل که ویران اوست آباد است

جان چو غمناک از او بود شاد است

موبمو خویش را بدو بندم

هر که در بند اوست آزاد است

این سعادت بسعی می نشود

غم او روزی خداداد است

در خرابی بود عمارت دل

خانهٔ دل زعشق آباد است

عشق استاد کار خانهٔ ماست

کوشش از ما زعشق ارشاد است

هیچ کاری نمیکنیم بخود

همه او میکند که استاد است

کار کن کار و گفتگو بگذار

فیض بنیاد حرف برباد است

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
نظامی

یادگاری کز آدمیزاد است

سخن است آن دگر همه باد است

حکیم نزاری

فکر در سیر سست بنیاد است

اصل او کنج خلوت آباد است

شیخ محمود شبستری

امر مالایطاق بیداد است

عقل از این شک و شبهه آزاد است

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه