گنجور

بخش ۱۳

 
ابوالقاسم فردوسی
فردوسی » شاهنامه » سهراب
 

چو افگند خور سوی بالا کمند

زبانه برآمد ز چرخ بلند

بپوشید سهراب خفتان جنگ

نشست از بر چرمهٔ سنگ رنگ

یکی تیغ هندی به چنگ اندرش

یکی مغفر خسروی بر سرش

کمندی به فتراک بر شست خم

خم اندر خم و روی کرده دژم

بیامد یکی برز بالا گزید

به جایی که ایرانیان را بدید

بفرمود تا رفت پیشش هجیر

بدو گفت کژی نیاید ز تیر

نشانه نباید که خم آورد

چو پیچان شود زخم کم آورد

به هر کار در پیشه کن راستی

چو خواهی که نگزایدت کاستی

سخن هرچه پرسم همه راست گوی

متاب از ره راستی هیچ روی

چو خواهی که یابی رهایی ز من

سرافراز باشی به هر انجمن

از ایران هر آنچت بپرسم بگوی

متاب از ره راستی هیچ روی

سپارم به تو گنج آراسته

بیابی بسی خلعت و خواسته

ور ایدون که کژی بود رای تو

همان بند و زندان بود جای تو

هجیرش چنین داد پاسخ که شاه

سخن هرچه پرسد ز ایران سپاه

بگویم همه آنچ دانم بدوی

به کژی چرا بایدم گفت‌وگوی

بدو گفت کز تو بپرسم همه

ز گردنکشان و ز شاه و رمه

همه نامداران آن مرز را

چو طوس و چو کاووس و گودرز را

ز بهرام و از رستم نامدار

ز هر کت بپرسم به من برشمار

بگو کان سراپردهٔ هفت رنگ

بدو اندرون خیمه‌های پلنگ

به پیش اندرون بسته صد ژنده‌پیل

یکی مهد پیروزه برسان نیل

یکی برز خورشید پیکر درفش

سرش ماه زرین غلافش بنفش

به قلب سپاه اندرون جای کیست

ز گردان ایران ورا نام چیست

بدو گفت کان شاه ایران بود

بدرگاه او پیل و شیران بود

وزان پس بدو گفت بر میمنه

سواران بسیار و پیل و بنه

سراپرده‌ای بر کشیده سیاه

زده گردش اندر ز هر سو سپاه

به گرد اندرش خیمه ز اندازه بیش

پس پشت پیلان و بالاش پیش

زده پیش او پیل پیکر درفش

به در بر سواران زرینه کفش

چنین گفت کان طوس نوذر بود

درفشش کجاپیل‌پیکر بود

دگر گفت کان سرخ پرده‌سرای

سواران بسی گردش اندر به پای

یکی شیر پیکر درفشی به زر

درفشان یکی در میانش گهر

چنین گفت کان فر آزادگان

جهانگیر گودرز کشوادگان

بپرسید کان سبز پرده‌سرای

یکی لشکری گشن پیشش به پای

یکی تخت پرمایه اندر میان

زده پیش او اختر کاویان

برو بر نشسته یکی پهلوان

ابا فر و با سفت و یال گوان

ز هر کس که بر پای پیشش براست

نشسته به یک رش سرش برتر است

یکی باره پیشش به بالای اوی

کمندی فرو هشته تا پای اوی

برو هر زمان برخروشد همی

تو گویی که در زین بجوشد همی

بسی پیل برگستوان‌دار پیش

همی جوشد آن مرد بر جای خویش

نه مردست از ایران به بالای اوی

نه بینم همی اسپ همتای اوی

درفشی بدید اژدها پیکرست

بران نیزه بر شیر زرین سرست

چنین گفت کز چین یکی نامدار

بنوی بیامد بر شهریار

بپرسید نامش ز فرخ هجیر

بدو گفت نامش ندارم بویر

بدین دژ بدم من بدان روزگار

کجا او بیامد بر شهریار

غمی گشت سهراب را دل ازان

که جایی ز رستم نیامد نشان

نشان داده بود از پدر مادرش

همی دید و دیده نبد باورش

همی نام جست از زبان هجیر

مگر کان سخنها شود دلپذیر

نبشته به سر بر دگرگونه بود

ز فرمان نکاهد نخواهد فزود

ازان پس بپرسید زان مهتران

کشیده سراپرده بد برکران

سواران بسیار و پیلان به پای

برآید همی نالهٔ کرنای

یکی گرگ پیکر درفش از برش

برآورده از پرده زرین سرش

بدو گفت کان پور گودرز گیو

که خوانند گردان وراگیو نیو

ز گودرزیان مهتر و بهترست

به ایرانیان بر دو بهره سرست

بدو گفت زان سوی تابنده شید

برآید یکی پرده بینم سپید

ز دیبای رومی به پیشش سوار

رده برکشیده فزون از هزار

پیاده سپردار و نیزه‌وران

شده انجمن لشکری بی‌کران

نشسته سپهدار بر تخت عاج

نهاده بران عاج کرسی ساج

ز هودج فرو هشته دیبا جلیل

غلام ایستاده رده خیل خیل

بر خیمه نزدیک پرده‌سرای

به دهلیز چندی پیاده به پای

بدو گفت کاو را فریبرز خوان

که فرزند شاهست و تاج گوان

بپرسید کان سرخ پرده‌سرای

به دهلیز چندی پیاده به پای

به گرد اندرش سرخ و زرد و بنفش

ز هرگونه‌ای برکشیده درفش

درفشی پس پشت پیکرگراز

سرش ماه زرین و بالا دراز

چنین گفت کاو را گرازست نام

که در چنگ شیران ندارد لگام

هشیوار و ز تخمهٔ گیوگان

که بر دردر و سختی نگردد ژگان

نشان پدر جست و با او نگفت

همی داشت آن راستی در نهفت

تو گیتی چه سازی که خود ساخت‌ست

جهاندار ازین کار پرداخت‌ست

زمانه نبشته دگرگونه داشت

چنان کاو گذارد بباید گذاشت

دگر باره پرسید ازان سرفراز

ازان کش به دیدار او بد نیاز

ازان پردهٔ سبز و مرد بلند

وزان اسپ و آن تاب داده کمند

ازان پس هجیر سپهبدش گفت

که از تو سخن را چه باید نهفت

گر از نام چینی بمانم همی

ازان است کاو را ندانم همی

بدو گفت سهراب کاین نیست داد

ز رستم نکردی سخن هیچ یاد

کسی کاو بود پهلوان جهان

میان سپه در نماند نهان

تو گفتی که بر لشکر او مهترست

نگهبان هر مرز و هر کشورست

چنین داد پاسخ مر او را هجیر

که شاید بدن کان گو شیرگیر

کنون رفته باشد به زابلستان

که هنگام بزمست در گلستان

بدو گفت سهراب کاین خود مگوی

که دارد سپهبد سوی جنگ روی

به رامش نشیند جهان پهلوان

برو بر بخندند پیر و جوان

مرا با تو امروز پیمان یکیست

بگوییم و گفتار ما اندکیست

اگر پهلوان را نمایی به من

سرافراز باشی به هر انجمن

ترا بی‌نیازی دهم در جهان

گشاده کنم گنجهای نهان

ور ایدون که این راز داری ز من

گشاده بپوشی به من بر سخن

سرت را نخواهد همی تن به جای

نگر تا کدامین به آیدت رای

نبینی که موبد به خسرو چه گفت

بدانگه که بگشاد راز از نهفت

سخن گفت ناگفته چون گوهرست

کجا نابسوده به سنگ اندرست

چو از بند و پیوند یابد رها

درخشنده مهری بود بی‌بها

چنین داد پاسخ هجیرش که شاه

چو سیر آید از مهر وز تاج و گاه

نبرد کسی جویداندر جهان

که او ژنده پیل اندر آرد ز جان

کسی را که رستم بود هم نبرد

سرش ز آسمان اندر آید به گرد

تنش زور دارد به صد زورمند

سرش برترست از درخت بلند

چنو خشم گیرد به روز نبرد

چه هم رزم او ژنده پیل و چه مرد

هم‌آورد او بر زمین پیل نیست

چو گرد پی رخش او نیل نیست

بدو گفت سهراب از آزادگان

سیه بخت گودرز کشوادگان

چرا چون ترا خواند باید پسر

بدین زور و این دانش و این هنر

تو مردان جنگی کجا دیده‌ای

که بانگ پی اسپ نشنیده‌ای

که چندین ز رستم سخن بایدت

زبان بر ستودنش بگشایدت

از آتش ترا بیم چندان بود

که دریا به آرام خندان بود

چو دریای سبز اندر آید ز جای

ندارد دم آتش تیزپای

سر تیرگی اندر آید به خواب

چو تیغ از میان برکشد آفتاب

به دل گفت پس کاردیده هجیر

که گر من نشان گو شیرگیر

بگویم بدین ترک با زور دست

چنین یال و این خسروانی نشست

ز لشکر کند جنگ او ز انجمن

برانگیزد این بارهٔ پیلتن

برین زور و این کتف و این یال اوی

شود کشته رستم به چنگال اوی

از ایران نیاید کسی کینه خواه

بگیرد سر تخت کاووس شاه

چنین گفت موبد که مردن به نام

به از زنده دشمن بدو شادکام

اگر من شوم کشته بر دست اوی

نگردد سیه روز چون آب جوی

چو گودرز و هفتاد پور گزین

همه پهلوانان با آفرین

نباشد به ایران تن من مباد

چنین دارم از موبد پاک یاد

که چون برکشد از چمن بیخ سرو

سزد گر گیا را نبوید تذرو

به سهراب گفت این چه آشفتنست

همه با من از رستمت گفتنست

نباید ترا جست با او نبرد

برآرد به آوردگاه از تو گرد

همی پیلتن را نخواهی شکست

همانا که آسان نیاید به دست

🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 حذف شماره‌ها | وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

تصاویر مرتبط در گنجینهٔ گنجور

شاهنامهٔ فردوسی - چاپ مسکو » تصویر 518

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال ۱۲ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

mohsen در ‫۹ سال و ۵ ماه قبل، پنج شنبه ۱۴ اردیبهشت ۱۳۹۱، ساعت ۱۱:۴۲ نوشته:

بدو گفت زان سوی تابنده شید
برآید یکی پرده بینم سپید
زان سو که تابنده شید برآید، صحیح است. یعنی در سمت مشرق، آن سو که خورشید تاینده بر می آید یعنی طلوع میکند.
تصحیح استاد بهرام مشیری

 

علی در ‫۹ سال و ۴ ماه قبل، یک شنبه ۲۱ خرداد ۱۳۹۱، ساعت ۱۰:۰۷ نوشته:

خیلی عالی بود

 

ناشناس در ‫۶ سال و ۴ ماه قبل، یک شنبه ۲۰ اردیبهشت ۱۳۹۴، ساعت ۱۲:۲۷ نوشته:

اگر من شوم کشته بر دست اوی
نگردد سیه روز چون آب جوی
تصحیح بهرام مشیری:
اگر من شوم کشته بر دست اوی
نگردد سیه روز و خون آب جوی

 

مهری در ‫۵ سال و ۱۰ ماه قبل، پنج شنبه ۱۴ آبان ۱۳۹۴، ساعت ۱۰:۴۰ نوشته:

بر خیمه نزدیک پرده‌سرای
به دهلیز چندی پیاده به پای
بدو گفت کاو را فریبرز خوان
که فرزند شاهست و تاج گوان
بپرسید کان سرخ پرده‌سرای
به دهلیز چندی پیاده به پای

مشاهده می کنید که یک مصرع در دو بیت همانند است و تکرار شده
بنا بر تصحیح استاد مشیری باید چنین باشد
بر خیمه نزدیک پرده‌سرای
یکی ماه پیکر درفشی به پای
بدو گفت کاو را فریبرز خوان
که فرزند شاهست و تاج گوان
بپرسید کان سرخ پرده‌سرای
به دهلیز چندی پیاده به پای

 

باسواد در ‫۵ سال و ۲ ماه قبل، سه شنبه ۱۵ تیر ۱۳۹۵، ساعت ۰۲:۵۷ نوشته:

بی‌سواد گرامی، مشیری از همانجا اعتباراستادی گرفته که شمس‌الحق.

 

علیرضا م در ‫۵ سال قبل، شنبه ۲۷ شهریور ۱۳۹۵، ساعت ۱۹:۴۵ نوشته:

درود، بیت:
هشیوار و ز تخمهٔ گیوگان
که بر دردر و سختی نگردد ژگان
احتمالاً چنین صحیح است:
هشیوار "وز" تخمهٔ گیوگان
که بر "درد" و سختی نگردد ژگان

 

سامان در ‫۴ سال و ۲ ماه قبل، شنبه ۱۷ تیر ۱۳۹۶، ساعت ۰۹:۰۹ نوشته:

نشانه نیابد چو خم آورد
چو پیچان شود زخم کم آورد
طبق تصحیح استادمشیری بیت بالاصحیح میباشدوآنچه درمتن آمده بایدتصحیح شود

 

اسفندیار در ‫۲ سال و ۳ ماه قبل، سه شنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳۹۸، ساعت ۱۵:۱۶ نوشته:

آقای بهرام مشیری تاریخدان و تحصیلکردۀ تاریخ هستن و و البته روشنفکر آزاده و آزادی خواه و وطن پرست؛ اما به هیچ وجه شاهنامه شناس و مصحح نبوده و نیستند و و صلاحیت علمی لازم را در این زمینه ندارند.

 

۷ در ‫۲ سال و ۱ ماه قبل، یک شنبه ۶ مرداد ۱۳۹۸، ساعت ۰۱:۰۱ نوشته:

اگر من شوم کشته بر دست اوی
نگردد سیه،روز چون آب جوی
این بیت از زبان هژیر است که به دست سهراب گرفتار آمده.سهراب ازو میخواهد نشانی رستم را بدهد که هژیر از بیم آنکه رستم به دست سهراب کشته شود می اندیشد و چنین میگوید.
یعنی با کشته شدن من گیتی چیزی را از دست نمیدهد و پهلوانان ایران زمین انتقام خون مرا میگیرند ولی اگر رستم کشته شود ایران دچار نابودی میشود.
روز(روزگار) ایرانیان با کشته شدن من تاریک نخواهد شد و این را از سر میگذرانند.ولی با کشته شدن رستم روزگار ایرانیان سیاه خواهد شد

 

م در ‫۸ ماه قبل، جمعه ۳ بهمن ۱۳۹۹، ساعت ۲۱:۲۴ نوشته:

جناب اسفتدیار گرامی،
ایشان در زمینه تاریخ نیز صلاحیت علمی لازم را ندارند و با تمسخر و دلقک بازی دست به تحریف نوشته های تاریخی می یازد.

 

nabavar در ‫۸ ماه قبل، شنبه ۴ بهمن ۱۳۹۹، ساعت ۰۱:۳۴ نوشته:

بسیار بجاست نظر دوستان
در بیت 7
نشانه نباید چو خم آورد
چو پیچان شود زخم کم آورد
بیت 53
بدو گفت زان سوی تابنده شید
برآید یکی پرده بینم سپید
ابیات 58 تا 61
بر خیمه نزدیک پرده‌سرای
یکی ماه پیکر درفشی به پای
بدو گفت کاو را فریبرز خوان
که فرزند شاهست و تاج گوان
بپرسید کان سرخ پرده‌سرای
به دهلیز چندی پیاده به پای
بیت 106
اگر من شوم کشته بر دست اوی
نگردد سیه روز و خون آب جوی
دوستان این ابیات را به تصحیح آقای بهرام مشیری آورده اند که بعضی حاشیه نویسان ایشان را با لقب استاد نمی پسندند
من آقای مشیری را نمی شناسم ولی آنچه درین ابیات آورده اند را می پسندم و درست تر از متن درج شده ی بالا می بینم که نشان از شاهنامه شناسی آقای مشیری دارد.
ضمن اینکه لقب استادی مدرک نمی خواهد چنانچه استاد عبدالعظیم قریب که استاد بسیاری از ادیبان زمان خود بود فقط دیپلم داشتند
شنیده ام که آقای بهرام مشیری داستان رستم و سهراب را به صورت کتابی تصحیح شده منتشر کرده که دوستان بدان دسترسی داشته اند.
احترام به خدمتگزاران ادبیات یکی از وجوه شخصیتی انسانهای محترم است.

 

میلاد رشیدی در ‫۴ ماه قبل، یک شنبه ۲ خرداد ۱۴۰۰، ساعت ۱۶:۵۸ نوشته:

بیت 34 فک کنم کامل نیست

و از ملحقات هم نباشه

چنین گفت کان فر آزادگان

سپهدار گودرز کشوادگان

سپهبد بود گاه کینه دلیر

دو چل پور دارد چو پیل و چو شیر

که با اونکوشد به دریا نهنگ

نه از دشت ببر و نه از کٌه پلنگ

 

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.