گنجور

بخش ۱

 
فردوسی
فردوسی » شاهنامه » کیومرث
 

سخن گوی دهقان چه گوید نخست

که نامی بزرگی به گیتی که جست

که بود آنکه دیهیم بر سر نهاد

ندارد کس آن روزگاران به یاد

مگر کز پدر یاد دارد پسر

بگوید ترا یک به یک در به در

که نام بزرگی که آورد پیش

کرا بود از آن برتران پایه بیش

پژوهندهٔ نامهٔ باستان

که از پهلوانان زند داستان

چنین گفت کآیین تخت و کلاه

کیومرث آورد و او بود شاه

چو آمد به برج حمل آفتاب

جهان گشت با فر و آیین و آب

بتابید ازآن سان ز برج بره

که گیتی جوان گشت ازآن یکسره

کیومرث شد بر جهان کدخدای

نخستین به کوه اندرون ساخت جای

سر بخت و تختش برآمد به کوه

پلنگینه پوشید خود با گروه

ازو اندر آمد همی پرورش

که پوشیدنی نو بد و نو خورش

به گیتی درون سال سی شاه بود

به خوبی چو خورشید بر گاه بود

همی تافت زو فر شاهنشهی

چو ماه دو هفته ز سرو سهی

دد و دام و هر جانور کش بدید

ز گیتی به نزدیک او آرمید

دوتا می‌شدندی بر تخت او

از آن بر شده فره و بخت او

به رسم نماز آمدندیش پیش

وزو برگرفتند آیین خویش

پسر بد مراورا یکی خوبروی

هنرمند و همچون پدر نامجوی

سیامک بدش نام و فرخنده بود

کیومرث را دل بدو زنده بود

به جانش بر از مهر گریان بدی

ز بیم جداییش بریان بدی

برآمد برین کار یک روزگار

فروزنده شد دولت شهریار

به گیتی نبودش کسی دشمنا

مگر بدکنش ریمن آهرمنا

به رشک اندر آهرمن بدسگال

همی رای زد تا ببالید بال

یکی بچه بودش چو گرگ سترگ

دلاور شده با سپاه بزرگ

جهان شد برآن دیوبچه سیاه

ز بخت سیامک وزآن پایگاه

سپه کرد و نزدیک او راه جست

همی تخت و دیهیم کی شاه جست

همی گفت با هر کسی رای خویش

جهان کرد یکسر پرآوای خویش

کیومرث زین خودکی آگاه بود

که تخت مهی را جز او شاه بود

یکایک بیامد خجسته سروش

بسان پری پلنگینه پوش

بگفتش ورا زین سخن دربه‌در

که دشمن چه سازد همی با پدر

سخن چون به گوش سیامک رسید

ز کردار بدخواه دیو پلید

دل شاه بچه برآمد به جوش

سپاه انجمن کرد و بگشاد گوش

بپوشید تن را به چرم پلنگ

که جوشن نبود و نه آیین جنگ

پذیره شدش دیو را جنگجوی

سپه را چو روی اندر آمد به روی

سیامک بیامد برهنه تنا

برآویخت با پور آهرمنا

بزد چنگ وارونه دیو سیاه

دوتا اندر آورد بالای شاه

فکند آن تن شاهزاده به خاک

به چنگال کردش کمرگاه چاک

سیامک به دست خروزان دیو

تبه گشت و ماند انجمن بی‌خدیو

چو آگه شد از مرگ فرزند شاه

ز تیمار گیتی برو شد سیاه

فرود آمد از تخت ویله کنان

زنان بر سر و موی و رخ را کنان

دو رخساره پر خون و دل سوگوار

دو دیده پر از نم چو ابر بهار

خروشی برآمد ز لشکر به زار

کشیدند صف بر در شهریار

همه جامه‌ها کرده پیروزه رنگ

دو چشم ابر خونین و رخ بادرنگ

دد و مرغ و نخچیر گشته گروه

برفتند ویله کنان سوی کوه

برفتند با سوگواری و درد

ز درگاه کی شاه برخاست گرد

نشستند سالی چنین سوگوار

پیام آمد از داور کردگار

درود آوریدش خجسته سروش

کزین بیش مخروش و بازآر هوش

سپه ساز و برکش به فرمان من

برآور یکی گرد از آن انجمن

از آن بد کنش دیو روی زمین

بپرداز و پردخته کن دل ز کین

کی نامور سر سوی آسمان

برآورد و بدخواست بر بدگمان

بر آن برترین نام یزدانش را

بخواند و بپالود مژگانش را

وزان پس به کین سیامک شتافت

شب و روز آرام و خفتن نیافت

 


🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال ۳۹ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

ناشناس نوشته:

بیت چهارم از آخر”بپرداز وپرداخته کن دل زکین” به نظرم اشکالی در وزن دارد

پاسخ: اگر «پرداخته» بخوانیم، بله، اشکال وزنی دارد ولی اگر همچنان که در اینجا ثبت شده «پردخته» بخوانیم مشکلی ندارد : پردخته در لغت‌نامه‌ی دهخدا.

👆☹

ناشناس نوشته:

در بیت ششم “که آیین” درست است که “کآیین” خوانده می شود ولی در متن “کیین” نوشته شده است

پاسخ: با تشکر از شما، تصحیح شد.

👆☹

حمید نوشته:

فکر کنم در بیت اول مصرع دوم “که نام بزرگی” درست است.

👆☹

علیرضا سلیمی نوشته:

با درود. در یکی از نسخه های صوتی زنده یاد دکتر محجوب خط ۳۴ به جای “برآویخت با پورآهرمنا”-”برآویخت با دیو آهرمنا” خوانده شده است. به نظر می رسد دیو درست تر باشد. درضمن اگر امکان شماره گذاری خط ها باشد، کاربران راحت تر چنین مواردی را به اطلاع شما برسانند. با سپاس از خدمات ارزنده شما.

👆☹

حمیدرضا نوشته:

@علیرضا سلیمی:
با تشکر از لطف و زحمت شما چنین امکانی وجود دارد٬ روی «شماره‌گذاری ابیات» در کادر حاشیه‌ها کلیک کنید.

👆☹

فرهود نوشته:

این لخت را درست کنید:
نادرست: “سر بخت و تختش برآمد به کوه”
درست: ” سرِ تخت و بختش برآمد، به کوه”

👆☹

امین کیخا نوشته:

مهر ریخت فارسی میانه از میترا است که در زمان پیش از زردشت پیامبر بغی به شمار می امده ولی با امدن اشو زردشت به فرشته ای نامی فروکاسته شده است میترا در هرابرزیتی یا البرز خانه دارد و شبها هم نمی خوابد و گرزی دارد و بر سر دوزخ می پرد و به دژخیمان دوزخ بانگ می زند که ستمگران بیش از انچه که باید نشکنجید! میترا پاسبان درستی پیمان است و به کسانی که عهد و پیمان را به سر برند پاداش می دهد . در جهان بینی زردشتی از سه فرشته أی است که در دادگاه کردار ادمی می اید .

👆☹

امین کیخا نوشته:

کیو مرث یا گیوک مرت ، گیو با بیوی انگلیسی یکی است biology یعنی زیست شناسی گیو مرت هم یعنی مرد زنده و بیو و گیو یکی است . گیو gio معنی گاو وجان هم میدهد

👆☹

امین کیخا نوشته:

گیو معنی زمین هم میدهد در انگلیسی هم geography گیو را دارد

👆☹

امین کیخا نوشته:

هوش وهنگ را امیر معزی باهم به کار برده است و معنی توان جسمی و توان روحی دارد ، مثلن او مردیست با هوش و هنگ یعنی هم هوتن است هم هومن.

👆☹

سلمان یوسفی نوشته:

به نظر من کیومرث همان حضرت نوح (ع) است و کشور سومر برابر گومر میباشد و از گیومرث ( گومرس) گرفته شده است . سیامک برابر سام (ع) و هوشنگ برابر هود (ع) است ( هوشنگ=هوثنگ=هوتنگ=هودنگ)

👆☹

امین کیخا نوشته:

سرورم یوسفی شما البته نو اندیش و خوشپسند هستید ولی با شما جداستان هستم . سیامک را چند معنی برایش نوشته اند از سیاه مو و گوشه گیر و این تازگیها سیامواک یعنی گیاه گوینده برگردانیده اند . ولی انچه شما نوشته اید هر چند نو آورانه است ولی دلیل های استواری می خواهد ولی انچه من نوشته ام خودم نگفته ام . و گفتاوری از بزرگان ادبوری است .

👆☹

امین کیخا نوشته:

هوشنگ هم هئو شینکا است یعنی خوب خانه سازنده

👆☹

امین کیخا نوشته:

شانه به معنی خانه در شانه زنبور عسل و نیز خود شانه سر که خانه خانه است یادگار مانده است

👆☹

امین کیخا نوشته:

ولی رویهمرفته این بزرگان در داستانهای بندهش و چگونگی افرینش کیهان آمده اند ولی گویش قران کریم پاک غیر استوره ای است و چنین همگوشگی و تطبیقی را بر نمی تابد نوح نیز به انگلیسی noah است و در کتاب گیلگمش نامی از او برده شده است و نوشته است که من مردی را دیدم که نمی میرد ! و نوح در دوره نگاشته شدن داستانش زنده بوده است .

👆☹

امین کیخا نوشته:

با پوزش اسطوره را اشتباه نوشتم استره به فارسی یعنی تیغ صورت تراشی

👆☹

تاوتک نوشته:

درود استاد
استومند هم زیباست به جای عظیم الجثه میشود به کار گرفت

👆☹

شمس الحق نوشته:

سخن از نوح آوردی دکتر کیخا و مرا بیاد حکایت کشتی ساختن نوح در بادیه افکندی که یادم نیست در کدام دفتر مثنوی است و بخاطر ندارم که علت آوردن این حکایت ۳ - ۴ بیتی در آنجا چه بود :
نوح اندر بادیه کشتی بساخت + صد مثل گو از پی تسخر بتافت
در بیابانی که چاه آب نیست + میکند کشتی چه نادان ابلهیست
آن یکی گفتا که کشتی را بتاز + وان دگر گفتش که پرش هم بساز
گفت نوح این هم بفرمان خداست + کو به چربک ها نخواهد گشت کاست

👆☹

امین کیخا نوشته:

استومند لغت دقیقی است و دقیقا برای هستیمند است و صفت جهان است .

👆☹

سلمان یوسفی نوشته:

جناب کیخا متشکرم که به نظر من توجه کردید. اما اگر معنای سیامک سیاه مو باشد در روایات به سیاه مو بودن سام (ع) هنگام مرگ اشاره شده است همچنان که در فیلم حضرت عیسی (ع) نیز بیان شد . نظر بزرگان نیز روی سر ما جای دارد ولی من هم دلایلی دارم . طبق نظر من کیومرث از دو بخش کیو (کیا) و مرث تشکیل شده است که بخش اول بمعنی بزرگ است اما بخش دوم را مترادف واژه نوح میدانم ( نوحه=مرثیه نوح=مرث ). از طرفی صفت گرشاسپ ( شاه کوه یا کوه نشین ) میتواند از این جهت به کیومرث نسبت داده شده باشد که کشتی اش بر کوه استوار شده ودر آن زمان چون جهان را آب فراگرفته بود او اکثرا بر کوه ها ساکن بود . در اوستا او نخست اندیش معرفی شده است چون اولین کسی بود که پیام اهورامزدا (خداوند) را گرفته بود و این در مورد نوح (ع) صدق میکند . همچنین در برخی تواریخ او را نخستین انسان نامیده اند که این هم درمورد نوح (ع) صدق میکند چون اولین کسی بود که از کشتی پیاده شد. البته این درحد یک نظریه است و من میخواهم کمکی باشم برای آشکار شدن حقیقت شاهنامه. ازنظر من شاهنامه حقیقت تاریخی است و اسطوره ای خیالی نیست

👆☹

امین کیخا نوشته:

نوحه لغتی عربی است از نوفه فارسی درست شده است و نوفیدن یعنی بانگ و ناله و جز این ها و این لغت همان است که در انگلیسی noise گفته می شود و هر سه همریشه هستند . یعنی نوح با نوحه پیوندی ندارد به نگاه من . البته من بر هیچ نظری پای نمی فشارم که جهان پندار بر پندار است .

👆☹

امین کیخا نوشته:

Voice هم با واک همریشه است یعنی واکیدن کارواژه ( فعل) ان است .

👆☹

دکتر ترابی نوشته:

نخستین بیت که نام بزرگی و نه نامی بزرگی و اما در باره‌ی معنای گیومرث آنگونه که در فرهنگ معین آمده است

گیو+ مرتا ( مرتان ) زنده‌ی فانی معنی شده است.

👆☹

صابر نوشته:

سیامک به دست خروزان دیو
تبه گشت و ماند انجمن بی‌خدیو

«خروزان» ممکن است نام دیو باشد شاید هم صفتی برای دیو باشد.
واژه «خرورا» در اوستا بعنوان صفتی برای دیو بکار رفته است. به معنی «خونریز» و «سنگدل».
قسمت اول آن «خرو» احتمالا با «خون» همریشه است. در سایر زبان های هند و اروپایی نیز می توان این ریشه را ردیابی کرد: درسانسکریت «کرورا» یعنی خونین. در لاتین crudus یعنی خونین و بیرحم. در روسی krov یعنی خون در انگلیسی cruel یعنی بیرحم.
احتمال دارد در این بیت «خرورا» صفت دیو باشد به معنای خونریز. همانطور که در بیت زیر برای دیو صفت بکار رفته:

سخن چون به گوش سیامک رسید
ز کردار بدخواه دیو پلید

شاید اصل بیت به این شکل بوده:

سیامک به دست خرورای دیو
تبه گشت و ماند انجمن بی‌خدیو

که کلمه «خرورای» در نسخه نویسی کاتبان به «خروزان»، «خزوران»، «خزروان» و … بدل گشته است.

👆☹

امین کیخا نوشته:

صابر جان تو مرد دانایی هستی درود به تو سالی می گذرد تا چون تویی از اینجا گذر بکند . درست می فرمایید xruzda به اوستایی یعنی دل که با مفهوم خون نزدیک است و فردوسی همین را می دانسته و سنجیده نام برگزیده است . cruel را هم زیبا نوشتید . چند لغت دیگر هم من بیفزایم که مایه شادی جانت بشود . creas در پانکراس و نیز crust و crude همه با واژه ای که فرموده اید همریشه هستند در فارسی لغت کلوخ هم همتبار این ها است .همه حس دلمه زدن و انعقاد خون را می رسانند . درود به جان فروغمندت سربلند باشی .

👆☹

میرغدعلی نوشته:

وهیچ و بس

👆☹

جواد نوشته:

آیا مصرع «همه جامه‌ها کرده پیروزه رنگ» به این معنی است که لباس عزا به رنگ فیروزه ای بوده؟ اگر این چنین بوده، دلیل خاصی داشته؟

👆☹

Suri نوشته:

جواد نوشته:

آیا مصرع «همه جامه‌ها کرده پیروزه رنگ» به این معنی است که لباس عزا به رنگ فیروزه ای بوده؟ اگر این چنین بوده، دلیل خاصی داشته؟

پاسخ: شاید علت این بوده که برای ایرانیان «سیاه » رنگ و نشانه اهریمن است (کما اینکه در اسلام هم سیاه مکروه است.)

👆☹

بابک چندم نوشته:

@ زاغ سران
نوشته شما ناپدید شد ولى این پاسخى است بر پرسشى که داشتى:
نه، کیومرث کورش نیست…
پادشاهان پیشدادى ( و همچنین کیانى) در شاهنامه از متون زرتشتى آمده اند و نه منابع تاریخى…
برخى از پیشدادیان در وداهاى آرییان هند نیز آمده اند مانند “یاما” که در اوستا “یى ما” است -> “ییما شیتا” در اوستا (در طول زمان “ییما تبدیل شده به جَم” و پسوند “شیتا به شید” به معناى تابان، درخشنده آنچنانکه در خورشید ) ییما شیتاى کهن و جمشید بعدى یعنى ییما و جمِ تابان،درخشان،درخشنده …
آرییایان هند و ایرانیان حدود ٢٠٠٠ سال قبل از مسیح از یکدیگر جدا شدند و وجود این اشخاص در متون دینى دو گروه مى رساند که بسیارى پیشتراز این جدایى ( صدها سال و بلکه هزار یا دو هزاره اى پیشتر) این شخصیتها اگر هم که در زمانى حقیقتاً وجود داشته و افسانه نبوده اند، تا زمانى پیش از این جدایى تبدیل به افسانه و اسطوره شده بودند، در وداها و اوستاى کهن نیز اینان شخصیتى افسانه/اسطوره اى دارند…

👆☹

۸ نوشته:

بابک گرامی
ممکن است منظورتان از منابع تاریخی را روشن فرمایید؟
شاهنامه منبعی تاریخی نیست؟

👆☹

طهرانی اصل نوشته:

که رستم یلی بود در سیستان منش کرده ام رستم داستان
حماسه به نوشته های اغراق آمیز میگن هر حماسه یه پایه تاریخی داره سه پایه اغراق و برای اینکه به کسی یادآوری کنن وارث چه کسانی هست استفاده میشه نه تو هر موقعیتی
الان شاید شما بگید بیت بالا از فردوسی نیست ، پس به من ثابت کنید این رستم و سهراب که ۱۰ سالگی یه لشکر رو حریف بوده اصلا وجود داشته
و در ضمن من که یادم نمیاد پادشاهی به اسم کیومرث داشتیم ، داشتیم ؟؟

👆☹

بابک چندم نوشته:

٨ جان،
خود آورده:
“پژوهندهٔ نامهٔ باستان
که از پهلوانان زند داستان”
و پیرامون اشکانیان گوید:
“کزیشان جز از نام نشنیده‌ام
نه در نامهٔ خسروان دیده‌ام”
نه تنها از اشکانیان ( نزدیک به پنج قرن پادشاهى) و نه از ساتراپهاى ( یونانى برگرفته از خشاتراپاوان هخامنشى به معناى پاسدار، نگهبان، پاسبانِ قلمرو) مطیع آنان در نقاط مختلف مانند هندوستان…
که از هخامنشیان هم خبرى نیست الى یکى دو دارا، که آخرین پسر اولین است! نه از کورش یا کمبوجیه پدر و کورش پدربزرگش و نه از پسرانش کمبوجیه و بردیا، و نه از خشایارشا و کورش جوان و طغیانش بر علیه برادر و و و….
از پادشاهان پارس پیش از بابک نیز خبرى نیست که نیست، ( معروف به فراتراکا و نزد غربیان Persis، از حدود ٢٧٠ ق.م تا پاپک و پسرش شاپور ٢٢٦ میلادى) مانند وادفراداد، بغکرت، بغ داد، مینوچهر و و و…از پادشاهان خوزستان و ایلام همدوره اینان معروف به ایلیامایتیس که احتمالاً بازماندگان یونایان بودند ( حدود دو سه قرن در زمان سلوکیان حکمرانى کردند) نیز خبرى نیست مانند کمنا اسکایریس یک و دو و و و…
از سلوکیان چه از سلوکوس نیکاتور ( پیروز) ژنرال و جانشین اسکندر و حاکم بر بزرگترین بخش از قلمرو هخامنشیان،و چه از جانشینانش آنتوخیوسهاى گوناگون،و پایتختى که او بر دجله بنیاد نهاد یعنى سلوکیه بر دجله نیز گزارشى نیست…
از پادشتاهان کوشان در افغانستان کنونى و “کوشان و اشکانى” پس از آنها نیز خبرى نیست…
اردشیر بابکان نیز در تیسفون (پایتخت اشکانیان) تاجگذارى کرد، نه در بغداد که پس از اعراب به دستور منصور خلیفه عباسى ساخته شد…
با این اوصاف آیا شاهنامه منبع تاریخى است؟
از اردشیر بابکان به بعد آرى -> تاریخ در جامه حماسى.
پیش از او فقط تاریخى افسانه/اسطوره اى از متون زرتشتى و نامربوط به سرزمین کنونى ایران.
ادامه دارد…

👆☹

بابک چندم نوشته:

@ ٨
در ادامه و پوزش از تاخیر،
اگر به سرازیر شدن آریاییان/ ایرانیان، در حدود ٢٠٠٠ ق.م، به سرزمینهاى جنوبى و مطابقت آن با منابع تاریخى نگاه کنیم مى بینیم که نشانى از ایلامیان، آشوریان، بابلیان و… نیز در شاهنامه نیست، گو اینکه اینان رابطه مستقیم و نزدیکترى با ایرانیان و ایران کنونى داشتند تا مثلاً خاقان چین…
در گردآورى شاهنامه توضیح داده شده که آنرا پاره پاره از موبدان و از نامه باستان آورده.
این نامه باستان به احتمال زیاد همان خداى نامگ ساسانى بوده که در زمان خسرو انوشیروان (انوشَ رو-وان) یا پدرش کَواد گرد آمده ، که بعدها به عربى هم ترجمه شده، ولى سپس از میان رفته و به زمان و دست ما نرسیده، به احتمال زیاد که آنهم از منابع زرتشتى سرچشمه گرفته بوده…
اگر غیر از این بود و این دیگران نیز در آن کتاب باستان یا نامه خسروان آمده بودند فردوسى یقیناً آنانرا در شاهنامه مى آورد …
بارى،
کیومرث بى تردید از متون اوستایى آمده که در آنجا اولین انسان (ریشه انسان ، و به قول اهل فرنگ پروتوتایپ) و ششمین از هفت آفرینش اهورامزدا است، با قدى چهار برابر انسان معمولى و پهنایى برابر بلندیش (مربع شکل بوده!)…
در متون مانوى نیز در کتاب غولها ( Book of Giants) آمده که داستان خود را دارد…
در اینجا باید به یک حاشیه بروم:
زبان و متون اوستایى
زبان اوستایى به دو بخش تقسیم مى شود
١-اوستایى کهن (old Avestan) حدوداً ١٢٠٠-١٧٠٠ ق.م
٢-اوستایى متاخر یا جوان ( young Avestan) حدوداً ٨٠٠-١٢٠٠ ق.م
اینها دو زبان به شمار مى آیند با دستور زبانى متفاوت، که زبان جوانتر در حدود ٨٠٠ ق.م از میان رفته و منسوخ شده (مردمان دیگر بدان تکلم نمى کردند) و فقط در رسوم و مناسک دینى به کار گرفته مى شده.
همچنین در زمان اوستاى جوان گویندگان و نقالان زبان کهنتر را کامل و درست نمى فهمیدند، که این از اشتباهات دستور زبانى در زبان جوانتر مشهود است، بر خلاف زبان کهنتر که عارى از این اشتباهات است…
متون اوستایى کهن نیز از دو بخش تشکیل شده
١- اوستاى کهن ( Old Avesta)
٢- اوستاى جوانتر ( Younger Avesta)
(به علاوه متون پهلوى ساسانى)
اما،
-آنچه که از متون اوستایى به ما رسیده اول بار در دوره ساسانى به خطى که براى آن زبانهاى کهن ابداع شد به نگارش درآمد (خط یا نگاره دین دپیره)، بعد از اعراب نیز برخى از آنان با الفباى عربى نوشته شد. ولى کتب به جاى مانده همگى متعلق به دوران بعد از هجوم اعراب است…
در این کتابها متون اوستاى کهن درون اوستاى جوانتر قرار دارند، اینرا از تفاوت زبان تشخیص مى دهند.
-برخى از مطالب، آیینها، رسوم و و و… در اوستاى جوانتر حتى از اوستاى کهن هم کهنتر است! و گاه در مغایرت با باور و اندیشهء آن!
این بدان معناست که طایفه هایى که در طول زمان از دین کهنتر (آیین کهن آریایى/ایرانى) به آیین نوین زرتشت (که از دل همان آیین کهن برآمده) مى گرویدند همچنان برخى از رسوم، باورها، مناسک آیین کهنتر را وارد باور زرتشتى کردند که پیشتر آوردم: در برخى موارد مغایر و در تضاد با باورهاى زرتشت است…
-زبان و متون ودایى
زبان ودایى (Vedic) را زبان خواهر زبان اوستایى مى دانند، که هر کدام در سه یا چهار پله از زبان مشترک مادرى یا زبان هندوایرانى ( IndoIranian) دور شده اند.
-زبان ودایى ( Vedic) ١٠٠٠-١٧٠٠ ق.م
زبان وداهاى کهن آریاییانى که به هند رفتند، و داراى سه دوره اولیه، میانى، و متاخر ( early,middle,late vedic) بوده.
در حدود ٤٠٠-٦٠٠ ق.م ، براى این زبان قواعد و دستور زبانى نوین توسط شخصى به نام پانینى ساخته شد که سپس آنرا سانسکریت (نظم گرفته، ترتیب یافته، مرتب شده) خواندند.
-متون ودایى
چهار ودا که از ریگ، ساما، یاجور، آتاروا (Rig, Sama, Yajur, Atarva) متشکل شده. شروع آن از ریگ در حدود ١٧٠٠ ق.م و ختم آنها آتاروا در حدود ١٠٠٠ ق.م است.
در روایت آنان وداها در زمره آورده هایى اند که شروتى ( shruti) نام دارند برابر شنیده شده، الهام شده، وحى شده. برگرفته از شرااوتا (shrauta) و همتایش در اوستایى سرااوتا (srauta) به معناى شنیدن… که در فارسى سرود و سرودن از آن مى آیند…
زبان مادرى این زبانها یا زبان هندوایرانى ( IndoIranian ) با احتساب سه یا چهار مرحله از چرخش و سه الى چهار قرن براى هر مرحله به زمانى حدود ٣٠٠٠ ق.م باز مى گردد.
در ضمن ودا از ریشه وید (vid) مى آید کمابیش برابر آگاهى ( knowledge)، که در زبانهاى ایرانى هم در همین برابرى موجود بوده و با چرخشهایى از شکل تا معنى به فارسى هم رسیده-> (نى)وِد (nivēd) ساسانى -> (نُ)وید (novid) فارسى و بعد هم (نَ)وید…
-ریگ (Rig) در ودایى -> ریشه و در فارسى: خرده، ریزه
-ساما (Sama) برگرفته از سامان -> آواز،ملودى. به سرود، نغمه، آواز خواندن
و نزدیکى آن به سَما(ع) دراویش/صوفیه، که مى نماید از همین ریشه آمده و نه از سمع در عربى که شنیدن است.
-آتاروا (Atarva) وداى آتاروان که در روایت آنان فردى بوده که این ودا را سروده، ولى برابرى آن با آ-th-اروان ( Atharvan) در زبانهاى ایرانى که تبدیل شده به آذربان (Athar-> Azar).
-جغرافیاى اوستا
جغرافیاى ذکر شده در اوستاى متاخر/جوانتر
مربوط به افغانستان کنونى است ( کمى شمال و جنوبتر از آن یعنى از حوالى باختر در شمال تا کمى داخل پاکستان امروزى در جنوب) و تنها موردى که ممکن است در ایران بوده راگا/راغا (شهر رى ) است که به آنهم اطمینانى نیست. ( در میان آریاییان/ایرانیان این رسم کهن که مکانهاى جدید و متعددى را به یاد مکانهاى قدیم یا حتى افسانه/اسطوره اى مى نامیدند نمونه هایى دارد-> از زابل در سیستان تا ولایت زابل در افغانستان، از البرز تا اِلبِروز در قفقاز و گویا البرز کوههایى در خوارزم و سغد.
آمده از هارا.بارازِیتى-> هاربورز-> البرز (Hara.barazeiti ->Harburz-> Alburz)
هارا نام کوهى است مقدس در اوستا که تمامى سرزمینهایى که اهورا مزدا آفرید (هفت کَرشور، کَشور) دور آنرا گرفته اند و همچنین هفت دریا که میان آن سرزمینها قرار دارند. “باراز/بارِز” اوستایى و همتایش “باراد” در پارسى کهن برابرند با بلند ( در بلند آسمان، High) که تبدیل شده به بورز در ساسانى و بعد هم به بُرز در فارسى برابر بلند، کشیده قامت (Tall) …
از رود ساراس-واتى (Sarasvati) در پنج آب (پونجاب) و معادلش در زبان اوستایى هاراه-وایتى (Harahvaiti، که البته چنین نامى در اوستا نیامده) ولى در پارسى هخامنشى هارا-اووایتی(ش)( Harauvaitish) آمده که منطقه و رود هلمند بوده…
این رودى است که از کوه “هارا” سرازیر است و سرچشمه تمامى رودهاى هفت کَرشور و هفت دریا است، که در میان آن الهه اى قدرتمند (Sura) در خروش است: آرِدوى-سورا-آناهیتا (Aredvi.Sura.Anahita)
برخى از پژوهشگران آنرا رودى افسانه اى (Mythical) مى دانند و برخى رودى آسمانى/ کهکشانى (Cosmic river) یعنى آن بازوى راه شیرى که در آسمان شب پیداست…
همچنین توضیحى که کسروى براى گهرم، جهرم، تهران (مناطق گرمسیر) در مقابل شمیرام، سمیرم، شمیران ( مناطق سردسیر) آورده)…
جغرافیاى اوستاى کهن
در اوستاى کهن ذکرى از مکانهاى مختلف نیست که بتوان محل دقیق آنرا یافت، ولى قرائن و شواهد مختلف نشان از آن دارد که احتمالاً سرزمین آنان “آیریانا.وا-اِجاه” (Airyana.vaējah)، ایران ویج ساسانى، بسیار شمالتر از باختر یعنى جایى مابین کوههاى اورال در روسیه و همان باختر مى بوده. برخى هم باورشان بر اینست که این سرزمین در دامنه هاى کوههاى هیمالیا در پامیر بوده…
این به استناد بیانى است در اوستا که :”آن سرزمین بسیار نیک و خوش آب و هوا بوده که ده ماه از سال زمستان و دو ماهش تابستان است !”
برخى را هم باور بر اینست که این سرزمین بخشى از سرزمین بزرگتر آریاییان “آیریانا شیانا” (Airyana.Shyana) بوده. آشیان، آشیانه، نشیمن و… ریشه از همین شیانا گرفته اند…
در بخش بعدى به ربط اینان با یکدیگر و شاهنامه، و همچنین زبان و برخى از کلمات و معانى آنان مى پردازم.

👆☹

بابک چندم نوشته:

@ ٨
این حاشیه طول و دراز در بازرسى است.
گر عمرى بود بخش سوم هم در ادامه بیاید…

👆☹

۸ نوشته:

بابک گرامی ( چندم)
ببخشایید تا به امروز نخوانده بودم نوشته سرکار را
خواندم و بر سرگشتیم افزود.مهربانی کن و منابع تاریخی ایرانی را که در نوشتار ازآنها بهره برده ایدبه کمترین بشناسان،
دو دیگر گفتار استاد توس در فراهم آوردن خرد
” نامه را باردیگر بخوان، وهم به یاد بدار که می فرماید:
” تواین را دروغ.و فسانه مدان …..
از آن هر چه اندر خورد باخرد
دگر بر ره رمز معنی برد
کار ما گشودن رازهاست نه افسانه خواندن تاریخ

👆☹

بابک چندم نوشته:

دوست گرامى
هدفم بود که پس از آزاد شدن این بخش که فعلاً در حبس است و شما آنرا نمى بینى، بخش سومى را هم بیاورم و در پى آن برخى از منابع را…
توصیه مى شود که شما تحمل کنى تا این بخش آزاد شود که منابع ذکر شده در آن را دریابى…
پیشاپیش عرض شود که خودم شخصاً شاهنامه را پر ارزشترین اثر در زبان و فرهنگ “فارسى” مى دانم، نه به خاطر تاریخ اساطیرى کهنش بلکه به هزار و یک دلیل دیگر…
براى دیگر منابع اینها توصیه مى شود:
کتیبه هاى پارسى کهن در بیستون (باگا آستانا)، تخت جمشید (آپادانا)، شوش، سوئز، بالکان و …
الواح گلین هخامنشى یافت شده در تخت جمشید، بیش از پانزده هزار…
الواح زرین و سیمین داریوش و خشایارشا در همانجا(که یکى از زرینان در موزه هاپولى شد!)….
الواح یافت شده دوران هخامنشى در بابل…
الواح آشورى از جمله آشور بانى پال دوم، آشور نصیر پال، و…
نوشته هاى یونانیان از جمله هرودت، زنوفن، ستسیاس، ووو…
نوشته هاى یهودیان چه در متون مقدسشان، چه گزارشهایى در زمان سلوکیان و پس از آن…
سکه هاى یافت شده براى پادشاهان فراتراکا، پرسیس، ایلیامایتیس، کوشانى، کوشان و اشکانى، کوشان و ساسانى ….
کتیبه هاى ساسانى اردشیر، شاپور، نرسى، شاپور دوم، کرتیر و…در نقش رجب، نقش رستم، پیکولى و…
نوشته هاى رُمیان و رومیان (بیزانس)…
نامه تنسر…
پس از اعراب تواریخ بیهقى، مسعودى، ابوریحان ….
در آخر
“تو این را فسانه مدان…”
امثال داستان اژدها را فسانه ندانم و تاریخ بدانم؟

👆☹

۸ نوشته:

بابک گرامی
باشد ، بنشینم و شکیبایی پیشه کنم.تنها یکی دونکته برای دست گرمی
ایران کنونی کمتر از یک سوم ایران فرهنگی است و آن همه سنگ نوشته هارا به گمانم یک افسر جوان انگلیسی رمز گشایی کرده است!!!
و انبوه دزدان زیر خاکی و جاسوسان که خویش ایران شناش ، شرق شناس جا زده اند.
هرگز به واژه غرب شناس برخورده اید؟؟
و تا چرخ چگونه بچرخد.
ا

👆☹

بابک چندم نوشته:

دوست عزیزم
اول آنکه نوشته آزاد شد.
سپس،
این گفتگو را چند سال پیشتر هم داشتیم:
خیر، دهها و دهها نفر از ممالک مختلف در باز کردن گره کور زبان پارسى کهن دخیل بودند. آن افسر انگلیسى هم تنها فردى که رمز آنرا گشود نبود که همزمان فردى آلمانى هم همان کرد…
پیشتر هم براى شما گفته بودم که اکثر این محققین آلمانى بودند، در کنار دیگرانى از فرانسه، دانمارک، سوئد، اتریش و و و… بارى نتیجه تلاش این افراد نه تنها گشودن رمز خط میخى هخامنشى بود که از بابت آن دیگر خطوط میخى نیز رمز گشایى شدند…
الواح گلین هخامنشى نیز اکثراً به زبان ایلامى و کمى به زبان آرامى اند، و
پژوهشهاى زبان اوستایى نیز ربطى به آن افسر نداشت….
در مورد دزدان و غارتگران نیز بیان شما همان اندازه مرتبط است که پژوهشهاى ابوریحان بیرونى (مانند تاریخ مالهند، برگردان زبان سانسکریت به عربى و…) را بخواهیم با غارتگرى سلاطین غزنوى (پادشاهان وقت ایران) از هند برابر کنیم…
ضمن اینکه بسیارى از اینان هیچگاه پایشان به ایران نرسید که بخواهند دزدى و غارت کنند، و اکثریت نیز همواره از بزرگى ایران و تاریخش گفته و آنرا براى مردمان مغرب زمین آشنا کردند…
ایران کنونى هم حدوداً یک پنجم قلمرو هخامنشى است، که خود تمامى سرزمینهای را که اقوام ایرانى نژاد (ایران بزرگ) در آنها مى زیستند در بر نمى گرفت مانند سکاهاى اوکراین و روسیه، ماساگتها، سرمتیان و …

👆☹

فرحناز نوشته:

در شاهنامه ی فردوسی ویرایش فریدون جنیدی
هیچ حرف عربی ای به کار نرفته
کیومرس-تهمورس و…
سایت شما به عنوان یک مرجع این لغات را بصورت عربی نوشته طهمورث کیومرث.
لطفا تصحیح گردد

👆☹

گنجور را در اینستاگرام دنبال کنید.