گنجور

پادشاهی کیخسرو شصت سال بود

 
ابوالقاسم فردوسی
فردوسی » شاهنامه » پادشاهی کیخسرو شصت سال بود
 

به پالیز چون برکشد سرو شاخ

سر شاخ سبزش برآید ز کاخ

به بالای او شاد باشد درخت

چو بیندش بینادل و نیک‌بخت

سزد گر گمانی برد بر سه چیز

کزین سه گذشتی چه چیزست نیز

هنر با نژادست و با گوهر است

سه چیزست و هر سه به‌بنداندرست

هنر کی بود تا نباشد گهر

نژاده بسی دیده‌ای بی‌هنر

گهر آنک از فر یزدان بود

نیازد به بد دست و بد نشنود

نژاد آنک باشد ز تخم پدر

سزد کاید از تخم پاکیزه بر

هنر گر بیاموزی از هر کسی

بکوشی و پیچی ز رنجش بسی

ازین هر سه گوهر بود مایه‌دار

که زیبا بود خلعت کردگار

چو هر سه بیابی خرد بایدت

شناسندهٔ نیک و بد بایدت

چو این چار با یک تن آید بهم

براساید از آز وز رنج و غم

مگر مرگ کز مرگ خود چاره نیست

وزین بدتر از بخت پتیاره نیست

جهانجوی از این چار بد بی‌نیاز

همش بخت سازنده بود از فراز

سخن راند گویا بدین داستان

دگر گوید از گفتهٔ باستان

کنون بازگردم بغاز کار

که چون بود کردار آن شهریار

چو تاج بزرگی بسر برنهاد

ازو شاد شد تاج و او نیز شاد

به هر جای ویرانی آباد کرد

دل غمگنان از غم آزاد کرد

از ابر بهاران ببارید نم

ز روی زمین زنگ بزدود غم

جهان گشت پر سبزه و رود آب

سر غمگنان اندر آمد به خواب

زمین چون بهشتی شد آراسته

ز داد و ز بخشش پر از خواسته

چو جم و فریدون بیاراست گاه

ز داد و ز بخشش نیاسود شاه

جهان شد پر از خوبی و ایمنی

ز بد بسته شد دست اهریمنی

فرستادگان آمد از هر سوی

ز هر نامداری و هر پهلوی

پس آگاهی آمد سوی نیمروز

بنزد سپهدار گیتی‌فروز

که خسرو ز توران به ایران رسید

نشست از بر تخت کو را سزید

بیاراست رستم به دیدار شاه

ببیند که تا هست زیبای گاه

ابا زال، سام نریمان بهم

بزرگان کابل همه بیش و کم

سپاهی که شد دشت چون آبنوس

بدرید هر گوش ز اوای کوس

سوی شهر ایران گرفتند راه

زواره فرامرز و پیل و سپاه

به پیش اندرون زال با انجمن

درفش بنفش از پس پیلتن

پس آگاهی آمد بر شهریار

که آمد ز ره پهلوان سوار

زواره فرامرز و دستان سام

بزرگان که هستند با جاه و نام

دل شاه شد زان سخن شادمان

سراینده را گفت کاباد مان

که اویست پروردگار پدر

وزویست پیدا به گیتی هنر

بفرمود تا گیو و گودرز و طوس

برفتند با نای رویین و کوس

تبیره برآمد ز درگاه شاه

همه برنهادند گردان کلاه

یکی لشکر از جای برخاستند

پذیره شدن را بیاراستند

ز پهلو به پهلو پذیره شدند

همه با درفش و تبیره شدند

برفتند پیشش به دو روزه راه

چنین پهلوانان و چندین سپاه

درفش تهمتن چو آمد پدید

به خورشید گرد سپه بردمید

خروش آمد و نالهٔ بوق و کوس

ز قلب سپه گیو و گودرز و طوس

به پیش گو پیلتن راندند

به شادی برو آفرین خواندند

گرفتند هر سه ورا در کنار

بپرسید شیراوژن از شهریار

ز رستم سوی زال سام آمدند

گشاده دل و شادکام آمدند

نهادند سوی فرامرز روی

گرفتند شادی به دیدار اوی

وزان جایگه سوی شاه آمدند

به دیدار فرخ کلاه آمدند

چو خسرو گو پیلتن را بدید

سرشکش ز مژگان به رخ بر چکید

فرود آمد از تخت و کرد آفرین

تهمتن ببوسید روی زمین

به رستم چنین گفت کای پهلوان

همیشه بدی شاد و روشن‌روان

به گیتی خردمند و خامش تویی

که پروردگار سیاوش تویی

سر زال زان پس به بر در گرفت

ز بهر پدر دست بر سر گرفت

گوان را به تخت مهی برنشاند

بریشان همی نام یزدان بخواند

نگه کرد رستم سرو پای اوی

نشست و سخن گفتن و رای اوی

رخش گشت پرخون و دل پر ز درد

زکار سیاوش بسی یاد کرد

به شاه جهان گفت کای شهریار

جهان را تویی از پدر یادگار

ندیدم من اندر جهان تاج‌ور

بدین فر و مانندگی پدر

وزان پس چو از تخت برخاستند

نهادند خوان و می آراستند

جهاندار تا نیمی از شب نخفت

گذشته سخنها همه بازگفت

چو خورشید تیغ از میان برکشید

شب تیره گشت از جهان ناپدید

تبیره برآمد ز درگاه شاه

به سر برنهادند گردان کلاه

چو طوس و چو گودرز و گیو دلیر

چو گرگین و گستهم و بهرام شیر

گرانمایگان نزد شاه آمدند

بران نامور بارگاه آمدند

به نخچیر شد شهریار جهان

ابا رستم نامور پهلوان

ز لشکر برفتند آزادگان

چو گیو و چو گودرز کشوادگان

سپاهی که شد تیره خورشید و ماه

همی رفت با یوز و با باز شاه

همه بوم ایران سراسر بگشت

به آباد و ویرانی اندر گذشت

هران بوم و برکان نه آباد بود

تبه بود و ویران ز بیداد بود

درم داد و آباد کردش ز گنج

ز داد و ز بخشش نیامدش رنج

به هر شهر بنشست و بنهاد تخت

چنانچون بود خسرو نیک بخت

همه بدره و جام و می خواستی

به دینار گیتی بیاراستی

وز آنجا سوی شهر دیگر شدی

همی با می و تخت و افسر شدی

همی رفت تا آذرابادگان

ابا او بزرگان و آزادگان

گهی باده خورد و گهی تاخت اسپ

بیامد سوی خان آذرگشسپ

جهان‌آفرین را ستایش گرفت

به آتشکده در نیایش گرفت

بیامد خرامان ازان جایگاه

نهادند سر سوی کاوس شاه

نشستند هر دو به هم شادمان

نبودند جز شادمان یک زمان

چو پر شد سر از جام روشن‌گلاب

به خواب و به آسایش آمد شتاب

چو روز درخشان برآورد چاک

بگسترد یاقوت بر تیره خاک

جهاندار بنشست و کاوس کی

دو شاه سرافراز و دو نیک‌پی

ابا رستم گرد و دستان به هم

همی گفت کاوس هر بیش و کم

از افراسیاب اندر آمد نخست

دو رخ را به خون دو دیده بشست

بگفت آنکه او با سیاوش چه کرد

از ایران سراسر برآورد گرد

بسی پهلوانان که بیجان شدند

زن و کودک خرد پیچان شدند

بسی شهر بینی ز ایران خراب

تبه گشته از رنج افراسیاب

ترا ایزدی هرچ بایدت هست

ز بالا و از دانش و زور دست

ز فر تمامی و نیک‌اختری

ز شاهان به هر گونه‌ای برتری

کنون از تو سوگند خواهم یکی

نباید که پیچی ز داد اندکی

که پرکین کنی دل ز افراسیاب

دمی آتش اندر نیاری به آب

ز خویشی مادر بدو نگروی

نپیچی و گفت کسی نشمری

به گنج و فزونی نگیری فریب

همان گر فراز آیدت گر نشیب

به تاج و به تخت و نگین و کلاه

به گفتار با او نگردی ز راه

بگویم که بنیاد سوگند چیست

خرد را و جان ترا پند چیست

بگویی به دادار خورشید و ماه

به تیغ و به مهر و به تخت و کلاه

به فر و به نیک‌اختر ایزدی

که هرگز نپیچی به سوی بدی

میانجی نخواهی جز از تیغ و گرز

منش برز داری و بالای برز

چو بشنید زو شهریار جوان

سوی آتش آورد روی و روان

به دادار دارنده سوگند خورد

به روز سپید و شب لاژورد

به خورشید و ماه و به تخت و کلاه

به مهر و به تیغ و به دیهیم شاه

که هرگز نپیچم سوی مهر اوی

نبینم بخواب اندرون چهر اوی

یکی خط بنوشت بر پهلوی

به مشکاب بر دفتر خسروی

گوا بود دستان و رستم برین

بزرگان لشکر همه همچنین

به زنهار بر دست رستم نهاد

چنان خط و سوگند و آن رسم و داد

ازان پس همی خوان و می خواستند

ز هر گونه مجلس بیاراستند

ببودند یک هفته با رود و می

بزرگان به ایوان کاوس کی

جهاندار هشتم سر و تن بشست

بیاسود و جای نیایش بجست

به پیش خداوند گردان سپهر

برفت آفرین را بگسترد چهر

شب تیره تا برکشید آفتاب

خروشان همی بود دیده پرآب

چنین گفت کای دادگر یک خدای

جهاندار و روزی ده و رهنمای

به روز جوانی تو کردی رها

مرا بی‌سپاه از دم اژدها

تو دانی که سالار توران سپاه

نه پرهیز داند نه شرم گناه

به ویران و آباد نفرین اوست

دل بیگناهان پر از کین اوست

به بیداد خون سیاوش بریخت

بدین مرز باران آتش ببیخت

دل شهریاران پر از بیم اوست

بلا بر زمین تخت و دیهیم اوست

به کین پدر بنده را دست گیر

ببخشای بر جان کاوس پیر

تو دانی که او را بدی گوهرست

همان بدنژادست و افسونگرست

فراوان بمالید رخ بر زمین

همی خواند بر کردگار آفرین

وزان جایگه شد سوی تخت باز

بر پهلوانان گردن‌فراز

چنین گفت کای نامداران من

جهانگیر و خنجر گزاران من

بپیمودم این بوم ایران بر اسپ

ازین مرز تا خان آذرگشسپ

ندیدم کسی را که دلشاد بود

توانگر بد و بومش آباد بود

همه خستگانند از افراسیاب

همه دل پر از خون و دیده پرآب

نخستین جگرخسته از وی منم

که پر درد ازویست جان و تنم

دگر چون نیا شاه آزادمرد

که از دل همی برکشد باد سرد

به ایران زن و مرد ازو با خروش

ز بس کشتن و غارت و جنگ و جوش

کنون گر همه ویژهٔار منید

به دل سربسر دوستدار منید

به کین پدر بست خواهم میان

بگردانم این بد ز ایرانیان

اگر همگنان رای جنگ آورید

بکوشید و رستم پلنگ آورید

مرا این سخن پیش بیرون شود

ز جنگ یلان کوه هامون شود

هران خون که آید به کین ریخته

گنهکار او باشد آویخته

وگر کشته گردد کسی زین سپاه

بهشت بلندش بود جایگاه

چه گویید و این را چه پاسخ دهید

همه یکسره رای فرخ نهید

بدانید کو شد به بد پیشدست

مکافات بد را نشاید نشست

بزرگان به پاسخ بیاراستند

به درد دل از جای برخاستند

که ای نامدار جهان شادباش

همیشه ز رنج و غم آزاد باش

تن و جان ما سربه‌سر پیش تست

غم و شادمانی کم و بیش تست

ز مادر همه مرگ را زاده‌ایم

همه بنده‌ایم ارچه آزاده‌ایم

چو پاسخ چنین یافت از پیلتن

ز طوس و ز گودرز و از انجمن

رخ شاه شد چون گل ارغوان

که دولت جوان بود و خسرو جوان

بدیشان فراوان بکرد آفرین

که آباد بادا به گردان زمین

بگشت اندرین نیز گردان سپهر

چو از خوشه خورشید بنمود چهر

ز پهلو همه موبدانرا بخواند

سخنهای بایسته چندی براند

دو هفته در بار دادن ببست

بنوی یکی دفتر اندر شکست

بفرمود موبد به روزی دهان

که گویند نام کهان و مهان

نخستین ز خویشان کاوس کی

صد و ده سپهبد فگندند پی

سزاوار بنوشت نام گوان

چنانچون بود درخور پهلوان

فریبرز کاوسشان پیش رو

کجا بود پیوستهٔ شاه نو

گزین کرد هشتاد تن نوذری

همه گرزدار و همه لشکری

زرسپ سپهبد نگهدارشان

که بردی به هر کار تیمارشان

که تاج کیان بود و فرزند طوس

خداوند شمشیر و گوپال و کوس

سه دیگر چو گودرز کشواد بود

که لشکر به رای وی آباد بود

نبیره پسر داشت هفتاد و هشت

دلیران کوه و سواران دشت

فروزندهٔ تاج و تخت کیان

فرازندهٔ اختر کاویان

چو شصت و سه از تخمهٔ گژدهم

بزرگان و سالارشان گستهم

ز خویشان میلاد بد صد سوار

چو گرگین پیروزگر مایه‌دار

ز تخم لواده چو هشتادو پنج

سواران رزم و نگهبان گنج

کجا برته بودی نگهدارشان

به رزم اندرون دست بردارشان

چو سی و سه مهتر ز تخم پشنگ

که رویین بدی شاهشان روز جنگ

به گاه نبرد او بدی پیش کوس

نگهبان گردان و داماد طوس

ز خویشان شیروی هفتاد مرد

که بودند گردان روز نبرد

گزین گوان شهره فرهاد بود

گه رزم سندان پولاد بود

ز تخم گرازه صد و پنج گرد

نگهبان ایشان هم او را سپرد

کنارنگ وز پهلوانان جزین

ردان و بزرگان باآفرین

چنان بد که موبد ندانست مر

ز بس نامداران با برز و فر

نوشتند بر دفتر شهریار

همه نامشان تا کی آید به کار

بفرمود کز شهر بیرون شوند

ز پهلو سوی دشت و هامون شوند

سر ماه باید که از کرنای

خروش آید و زخم هندی درای

همه سر سوی رزم توران نهند

همه شادمانی و سوران نهند

نهادند سر پیش او بر زمین

همه یک به یک خواندند آفرین

که ما بندگانیم و شاهی تراست

در گاو تا برج ماهی تراست

به جایی که بودند ز اسپان یله

به لشکر گه آورد یکسر گله

بفرمود کان کو کمند افگنست

به زرم اندرون گرد و رویین تنست

به پیش فسیله کمند افگنند

سر بادپایان به بند افگنند

در گنج دینار بگشاد و گفت

که گنج از بزرگان نشاید نهفت

گه بخشش و کینهٔ شهریار

شود گنج دینار بر چشم‌خوار

به مردان همی گنج و تخت آوریم

به خورشید بار درخت آوریم

چرا برد باید غم روزگار

که گنج از پی مردم آید به کار

بزرگان ایران از انجمن

نشسته به پیشش همه تن به تن

بیاورد صد جامه دیبای روم

همه پیکر از گوهر و زر بوم

هم از خز و منسوج و هم پرنیان

یکی جام پر گوهر اندر میان

نهادند پیش سرافراز شاه

چنین گفت شاه جهان با سپاه

که اینت بهای سر بی‌بها

پلاشان دژخیم نر اژدها

کجا پهلوان خواند افراسیاب

به بیداری او شود سیر خواب

سر و تیغ و اسپش بیارد چو گرد

به لشکر گه ما بروز نبرد

سبک بیژن گیو بر پای جست

میان کشتن اژدها را ببست

همه جامه برداشت وان جام زر

به جام اندرون نیز چندی گهر

بسی آفرین کرد بر شهریار

که خرم بدی تا بود روزگار

وزانجا بیامد به جای نشست

گرفته چنان جام گوهر به دست

به گنجور فرمود پس شهریار

که آرد دو صد جامهٔ زرنگار

صد از خز و دیبا و صد پرنیان

دو گلرخ به زنار بسته میان

چنین گفت کین هدیه آن را دهم

وزان پس بدو نیز دیگر دهم

که تاج تژاو آورد پیش من

وگر پیش این نامدار انجمن

که افراسیابش به سر برنهاد

ورا خواند بیدار و فرخ نژاد

همان بیژن گیو برجست زود

کجا بود در جنگ برسان دود

بزد دست و آن هدیه‌ها برگرفت

ازو ماند آن انجمن در شگفت

بسی آفرین کرد و بنشست شاد

که گیتی به کیخسرو آباد باد

بفرمود تا با کمر ده غلام

ده اسپ گزیده به زرین ستام

ز پوشیده رویان ده آراسته

بیاورد موبد چنین خواسته

چنین گفت بیدار شاه رمه

که اسپان و این خوبرویان همه

کسی را که چون سر بپیچد تژاو

سزد گر ندارد دل شیر گاو

پرستنده‌ای دارد او روز جنگ

کز آواز او رام گردد پلنگ

به رخ چون بهار و به بالا چو سرو

میانش چو غرو و به رفتن چو تذرو

یکی ماهرویست نام اسپنوی

سمن پیکر و دلبر و مشک بوی

نباید زدن چون بیابدش تیغ

که از تیغ باشد چنان رخ دریغ

به خم کمر ار گرفته کمر

بدان سان بیارد مر او را به بر

بزد دست بیژن بدان هم به بر

بیامد بر شاه پیروزگر

به شاه جهان بر ستایش گرفت

جهان‌آفرین را نیایش گرفت

بدو شاد شد شهریار بزرگ

چنین گفت کای نامدار سترگ

چو تو پهلوان یار دشمن مباد

درخشنده جان تو بی‌تن مباد

جهاندار از آن پس به گنجور گفت

که ده جام زرین بیار از نهفت

شمامه نهاده در آن جام زر

ده از نقرهٔ خام با شش گهر

پر از مشک جامی ز یاقوت زرد

ز پیروزه دیگر یکی لاژورد

عقیق و زمرد بر او ریخته

به مشک و گلاب آندرآمیخته

پرستنده‌ای با کمر ده غلام

ده اسپ گرانمایه زرین ستام

چنین گفت کین هدیه آن را که تاو

بود در تنش روز جنگ تژاو

سرش را بدین بارگاه آورد

به پیش دلاور سپاه آورد

ببر زد بدین گیو گودرز دست

میان رزم آن پهلوان را ببست

گرانمایه خوبان و آن خواسته

ببردند پیش وی آراسته

همی خواند بر شهریار آفرین

که بی تو مبادا کلاه و نگین

وزان پس به گنجور فرمود شاه

که ده جام زرین بنه پیش گاه

برو ریز دینار و مشک و گهر

یکی افسری خسروی با کمر

چنین گفت کین هدیه آن را که رنج

ندارد دریغ از پی نام و گنج

از ایدر شود تا در کاسه رود

دهد بر روان سیاوش درود

ز هیزم یکی کوه بیند بلند

فزونست بالای او ده کمند

چنان خواست کان ره کسی نسپرد

از ایران به توران کسی نگذرد

دلیری از ایران بباید شدن

همه کاسه رود آتش اندر زدن

بدان تا گر آنجا بود رزمگاه

پس هیزم اندر نماند سپاه

همان گیو گفت این شکار منست

برافروختن کوه کار منست

اگر لشکر آید نترسم ز رزم

برزم اندرون کرگس آرم ببزم

«ره لشکر از برف آسان کنم

دل ترک از آن هراسان کنم»

همه خواسته گیو را داد شاه

بدو گفت کای نامدار سپاه

که بی تیغ تو تاج روشن مباد

چنین باد و بی بت برهمن مباد

بفرمود صد دیبهٔ رنگ رنگ

که گنجور پیش آورد بی‌درنگ

هم از گنج صد دانه خوشاب جست

که آب فسردست گفتی درست

ز پرده پرستار پنج آورید

سر جعد از افسر شده ناپدید

چنین گفت کین هدیه آن را سزاست

که برجان پاکش خرد پادشاست

دلیرست و بینا دل و چرب‌گوی

نه برتابد از شیر در جنگ روی

پیامی برد نزد افراسیاب

ز بیمش نیارد بدیده در آب

ز گفتار او پاسخ آرد بمن

که دانید از این نامدار انجمن

بیازید گرگین میلاد دست

بدان راه رفتن میان راببست

پرستار و آن جامهٔ زرنگار

بیاورد با گوهر شاهوار

ابر شهریار آفرین کرد و گفت

که با جان خسرو خرد باد جفت

چو روی زمین گشت چون پر زاغ

ز افراز کوه اندر آمد چراغ

سپهبد بیامد بایوان خویش

برفتند گردان سوی خان خویش

می آورد و رامشگران را بخواند

همه شب همی زر و گوهر فشاند

چو از روز شد کوه چون سندروس

بابر اندر آمد خروش خروس

تهمتن بیامد به درگاه شاه

ز ترکان سخن رفت وز تاج و گاه

زواره فرامرز با او بهم

همی رفت هر گونه از بیش و کم

چنین گفت رستم به شاه زمین

که ای نامبردار باآفرین

بزاولستان در یکی شهر بود

کزان بوم و بر تور را بهر بود

منوچهر کرد آن ز ترکان تهی

یکی خوب جایست با فرهی

چو کاوس شد بی‌دل و پیرسر

بیفتاد ازو نام شاهی و فر

همی باژ و ساوش بتوران برند

سوی شاه ایران همی ننگرند

فراوان بدان مرز پیلست و گنج

تن بیگناهان از ایشان برنج

ز بس کشتن و غارت و تاختن

سر از باژ ترکان برافراختن

کنون شهریاری بایران تراست

تن پیل و چنگال شیران تراست

یکی لشکری باید اکنون بزرگ

فرستاد با پهلوانی سترگ

اگر باژ نزدیک شاه آورند

وگر سر بدین بارگاه آورند

چو آن مرز یکسر بدست آوریم

بتوران زمین بر شکست آوریم

برستم چنین پاسخ آورد شاه

که جاوید بادی که اینست راه

ببین تا سپه چند باید بکار

تو بگزین از این لشکر نامدار

زمینی که پیوستهٔ مرز تست

بهای زمین درخور ارز تست

فرامرز را ده سپاهی گران

چنان چون بباید ز جنگ‌آوران

گشاده شود کار بر دست اوی

بکام نهنگان رسد شصت اوی

رخ پهلوان گشت ازان آبدار

بسی آفرین خواند بر شهریار

بفرمود خسرو بسالار بار

که خوان از خورشگر کند خواستار

می آورد و رامشگران را بخواند

وز آواز بلبل همی خیره ماند

سران با فرامرز و با پیلتن

همی باده خوردند بر یاسمن

غریونده نای و خروشنده چنگ

بدست اندرون دستهٔ بوی و رنگ

همه تازه‌روی و همه شاددل

ز درد و غمان گشته آزاددل

ز هرگونه گفتارها راندند

سخنهای شاهان بسی خواندند

که هر کس که در شاهی او داد داد

شود در دو گیتی ز کردار شاد

همان شاه بیدادگر در جهان

نکوهیده باشد بنزد مهان

به گیتی بماند از او نام بد

همان پیش یزدان سرانجام بد

کسی را که پیشه به جز داد نیست

چنو در دو گیتی دگر شاد نیست

چو خورشید تابان برآمد ز کوه

سراینده آمد ز گفتن ستوه

تبیره برآمد ز درگاه شاه

رده برکشیدند بر بارگاه

ببستند بر پیل رویینه خم

برآمد خروشیدن گاودم

نهادند بر کوههٔ پیل تخت

ببار آمد آن خسروانی درخت

بیامد نشست از بر پیل شاه

نهاده بسر بر ز گوهر کلاه

یکی طوق پر گوهر شاهوار

فروهشته از تاج دو گوشوار

بزد مهره بر کوههٔ ژنده پیل

زمین شد بکردار دریای نیل

ز تیغ و ز گرز و ز کوس و ز گرد

سیه شد زمین آسمان لاژورد

تو گفتی بدام اندرست آفتاب

وگر گشت خم سپهر اندر آب

همی چشم روشن عنانرا ندید

سپهر و ستاره سنان را ندید

ز دریای ساکن چو برخاست موج

سپاه اندر آمد همی فوج فوج

سراپرده بردند ز ایوان بدشت

سپهر از خروشیدن آسیمه گشت

همی زد میان سپه پیل گام

ابا زنگ زرین و زرین ستام

یکی مهره در جام بر دست شاه

بکیوان رسیده خروش سپاه

چو بر پشت پیل آن شه نامور

زدی مهره بر جام و بستی کمر

نبودی بهر پادشاهی روا

نشستن مگر بر در پادشا

ازان نامور خسرو سرکشان

چنین بود در پادشاهی نشان

همی بود بر پیل در پهن دشت

بدان تا سپه پیش او برگذشت

نخستین فریبرز بد پیش رو

که بگذشت پیش جهاندار نو

ابا گرز و با تاج و زرینه کفش

پس پشت خورشید پیکر درفش

یکی باره‌ای برنشسته سمند

بفتراک بر حلقه کرده کمند

همی رفت با باد و با برز و فر

سپاهش همه غرقه در سیم و زر

برو آفرین کرد شاه جهان

که بیشی ترا باد و فر مهان

بهر کار بخت تو پیروز باد

بباز آمدن باد پیروز و شاد

پس شاه گودرز کشواد بود

که با جوشن و گرز پولاد بود

درفش از پس پشت او شیر بود

که جنگش بگرز و بشمشیر بود

بچپ بر همی رفت رهام نیو

سوی راستش چون سرافراز گیو

پس پشت شیدوش یل با درفش

زمین گشته از شیر پیکر بنفش

هزار از پس پشت آن سرفراز

عناندار با نیزه‌های دراز

یکی گرگ پیکر درفشی سیاه

پس پشت گیو اندرون با سپاه

درفش جهانجوی رهام ببر

که بفراخته بود سر تا بابر

پس بیژن اندر درفشی دگر

پرستارفش بر سرش تاج زر

نبیره پسر داشت هفتاد و هشت

از ایشان نبد جای بر پهن دشت

پس هر یک اندر دگرگون درفش

جهان گشته بد سرخ و زرد و بنفش

تو گفتی که گیتی همه زیر اوست

سر سروران زیر شمشیر اوست

چو آمد بنزدیکی تخت شاه

بسی آفرین خواند بر تاج و گاه

بگودرز و بر شاه کرد آفرین

چه بر گیو و بر لشکرش همچنین

پس پشت گودرز گستهم بود

که فرزند بیدار گژدهم بود

یکی نیزه بودی به چنگش بجنگ

کمان یار او بود و تیر خدنگ

ز بازوش پیکان بزندان بدی

همی در دل سنگ و سندان بدی

ابا لشکری گشن و آراسته

پر از گرز و شمشیر و پر خواسته

یکی ماه‌پیکر درفش از برش

بابر اندر آورده تابان سرش

همی خواند بر شهریار آفرین

ازو شاد شد شاه ایران‌زمین

پس گستهم اشکش تیزگوش

که با زور و دل بود و با مغز و هوش

یکی گرزدار از نژاد همای

براهی که جستیش بودی بپای

سپاهش ز گردان کوچ و بلوچ

سگالیده جنگ و برآورده خوچ

کسی در جهان پشت ایشان ندید

برهنه یک انگشت ایشان ندید

درفشی برآورده پیکر پلنگ

همی از درفشش ببارید جنگ

بسی آفرین کرد بر شهریار

بدان شادمان گردش روزگار

نگه کرد کیخسرو از پشت پیل

بدید آن سپه را زده بر دو میل

پسند آمدش سخت و کرد آفرین

بدان بخت بیدار و فرخ‌نگین

ازان پس درآمد سپاهی گران

همه نامداران جوشن‌وران

سپاهی کز ایشان جهاندار شاه

همی بود شادان دل و نیک‌خواه

گزیده پس اندرش فرهاد بود

کزو لشکر خسرو آباد بود

سپه را بکردار پروردگار

بهر جای بودی به هر کار یار

یکی پیکرآهو درفش از برش

بدان سایهٔ آهو اندر سرش

سپاهش همه تیغ هندی بدست

زره سغدی زین ترکی نشست

چو دید آن نشست و سر گاه نو

بسی آفرین خواند بر شاه نو

گرازه سر تخمهٔ گیوگان

همی رفت پرخاشجوی و ژگان

درفشی پس پشت پیکر گراز

سپاهی کمندافگن و رزمساز

سواران جنگی و مردان دشت

بسی آفرین کرد و اندر گذشت

ازان شادمان شد که بودش پسند

بزین اندرون حلقه‌های کمند

دمان از پسش زنگهٔ شاوران

بشد با دلیران و کنداوران

درفشی پس پشت پیکرهمای

سپاهی چو کوه رونده ز جای

هرانکس که از شهر بغداد بود

که با نیزه و تیغ و پولاد بود

همه برگذشتند زیر همای

سپهبد همی داشت بر پیل جای

بسی زنگه بر شاه کرد آفرین

بران برز و بالا و تیغ و نگین

ز پشت سپهبد فرامرز بود

که با فر و با گرز و باارز بود

ابا کوس و پیل و سپاهی گران

همه رزم جویان و کنداوران

ز کشمیر وز کابل و نیمروز

همه سرفرازان گیتی‌فروز

درفشی کجا چون دلاور پدر

که کس را ز رستم نبودی گذر

سرش هفت همچون سر اژدها

تو گفتی ز بند آمدستی رها

بیامد بسان درختی ببار

یکی آفرین خواند بر شهریار

دل شاه گشت از فرامرز شاد

همی کرد با او بسی پند یاد

بدو گفت پروردهٔ پیلتن

سرافراز باشد بهر انجمن

تو فرزند بیداردل رستمی

ز دستان سامی و از نیرمی

کنون سربسر هندوان مر تراست

ز قنوج تا سیستان مر تراست

گر ایدونک با تو نجویند جنگ

برایشان مکن کار تاریک و تنگ

بهر جایگه یار درویش باش

همه رادبا مردم خویش باش

ببین نیک تا دوستدار تو کیست

خردمند و انده‌گسار تو کیست

بخوبی بیارای و فردا مگوی

که کژی پشیمانی آرد بروی

ترا دادم این پادشاهی بدار

بهر جای خیره مکن کارزار

مشو در جوانی خریدار گنج

ببی رنج کس هیچ منمای رنج

مجو ایمنی در سرای فسوس

که گه سندروسست و گاه آبنوس

ز تو نام باید که ماند بلند

نگر دل نداری بگیتی نژند

مرا و ترا روز هم بگذرد

دمت چرخ گردان همی بشمرد

دلت شاد باید تن و جان درست

سه دیگر ببین تا چه بایدت جست

جهان‌آفرین از تو خشنود باد

دل بدسگالت پر از دود باد

چو بشنید پند جهاندار نو

پیاده شد از بارهٔ تیزرو

زمین را ببوسید و بردش نماز

بتابید سر سوی راه دراز

بسی آفرین خواند بر شاه نو

که هر دم فزون باش چون ماه نو

تهمتن دو فرسنگ با او برفت

همی مغزش از رفتن او بتفت

بیاموختش بزم و رزم و خرد

همی خواست کش روز رامش برد

پر از درد از آن جایگه بازگشت

بسوی سراپرده آمد ز دشت

سپهبد فرود آمد از پیل مست

یکی بارهٔ تیزتگ برنشست

گرازان بیامد به پرده‌سرای

سری پر ز باد و دلی پر ز رای

چو رستم بیامد بیاورد می

بجام بزرگ اندر افگند پی

همی گفت شادی ترا مایه بس

بفردا نگوید خردمند کس

کجا سلم و تور و فریدون کجاست

همه ناپدیدند با خاک راست

بپوییم و رنجیم و گنج آگنیم

بدل بر همی آرزو بشکنیم

سرانجام زو بهره خاکست و بس

رهایی نیابد ز او هیچ کس

شب تیره سازیم با جام می

چو روشن شود بشمرد روز پی

بگوییم تا برکشد نای طوس

تبیره برآرند با بوق و کوس

ببینیم تا دست گردان سپهر

بدین جنگ سوی که یازد بمهر

بکوشیم وز کوشش ما چه سود

کز آغاز بود آنچ بایست بود

🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 حذف شماره‌ها | وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

تصاویر مرتبط در گنجینهٔ گنجور

شاهنامهٔ فردوسی - چاپ مسکو » تصویر 875

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال ۲۲ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

مهرتاش در ‫۱۰ سال و ۱۰ ماه قبل، دو شنبه ۲۲ آذر ۱۳۸۹، ساعت ۱۷:۰۵ نوشته:

در ابتدای این داستان 4 بیت جا افتاده است
سخنران گویا برین داستان | دگر گونه از گفته باستان
که خسرو چگونه نشیند به گاه | چگونه فرستد به توران سپاه
گر از بخشش کردگار سپهر | مرا زندگی ماند و تازه چهر
بمانم به گیتی یکی داستان | ازین نامه ی نامور باستان
---
پاسخ: با تشکر، با توجه به این که ممکن است ابیات منقول در نسخهٔ شما در نسخهٔ منبع گنجور نباشد، لطفاً دوستانی که به شاهنامهٔ نسخهٔ مسکو دسترسی دارند ما را از نقل این ابیات در آن نسخه آگاه کنند.

 

علی سبزی در ‫۶ سال و ۹ ماه قبل، یک شنبه ۳۰ آذر ۱۳۹۳، ساعت ۲۰:۳۹ نوشته:

لطفآ از شاهنامه تصحیح دکتر جلال خالقی مطلق استفاده کنید هم جدیده و هم دقیق

 

شهرزاد در ‫۵ سال و ۱۰ ماه قبل، سه شنبه ۱۹ آبان ۱۳۹۴، ساعت ۱۴:۳۸ نوشته:

در این مصرع : کنون بازگردم بغاز کار
به آغاز ؛ باید بیاد با سپاس

 

مهدی در ‫۵ سال و ۵ ماه قبل، پنج شنبه ۱۲ فروردین ۱۳۹۵، ساعت ۰۸:۵۱ نوشته:

چراازاینجا به بعدمتن های بعدی بازنمیشوند ممکنه راهنمایی نمایید

 

اردشیر در ‫۴ سال و ۱ ماه قبل، شنبه ۲۴ تیر ۱۳۹۶، ساعت ۲۳:۲۵ نوشته:

با درود به دوستان گرامی : بیت پانزدهم به نظر اینگونه صحیح تر مینماید:
کنون بازگردم به آغاز کار
که چون بود کردار آن شهریار

 

ولگرد در ‫۴ سال قبل، جمعه ۲۷ مرداد ۱۳۹۶، ساعت ۱۱:۳۸ نوشته:

ویرگول گذاری بیت بیست و هفتم غلط است , چون سام نریمان در زمان شاه نوذر مرده است "خبر شد که سام نریمان بمرد" ازینرو خوانش بیت اینگونه است:
ابا زالِ سامِ نریمان بهم بزرگان کابل همه بیش و کم
(زال پسر سام نریمان)

 

شهروز کبیری در ‫۳ سال و ۶ ماه قبل، چهار شنبه ۲۵ بهمن ۱۳۹۶، ساعت ۱۹:۵۵ نوشته:

در بیت:
هم از گنج صد دانه خوشاب جست
که آب فسردست گفتی درست
مراد از «آب فسرده»، همان یخ یا «آب منجمد شده» است.
فسرده در فرهنگ فارسی عمید اینگونه معنی شده:
1. افسرده؛ منجمد؛ یخ‌بسته.
2. غمگین.
3. [مجاز] بی‌طراوت؛ پژمرده.
چقدر زیباست که ما به فردی که غمگین هست میگوییم: افسرده. پس در واقع این افسرده و افسردگی که الان به کار میبریم؛ نوعی کنایه از غمگین بود است. چون فسرده که لغت به معنی منجمد و یخ بسته و پژمرده هست. بنظرم این نشان دهنده ادبی بودن و شاعرانگی بی اندازه ای است که در زبان پارسی جاریست و بسیاری از واژگان امروز، در معنای کنایی یا مجازی خود به کار میروند و از این حیث، زبان پارسی زبانی بسیار پیشرفته ست.

 

شهروز کبیری در ‫۳ سال و ۶ ماه قبل، چهار شنبه ۲۵ بهمن ۱۳۹۶، ساعت ۲۰:۱۷ نوشته:

در بیت:
شمامه نهاده در آن جام زر
ده از نقرهٔ خام با شش گهر
به نظر می رسد مراد از شمامه همان میوه ای باشد که امروزه نیز به آن دستنبو گفته میشود. امید است اساتید بزرگوار در این باره نظر دهند و چراغ دانش بیافروزند.

استاد بزرگوار زنده یاد دهخدا آورده است:
شمام نوعی از خربزه ٔ کوچک که خطهای سرخ و سبز و زرد دارد و بسیار خوشبو و به فارسی دستنبوی گویند.شمام در معنی «همدیگر را بوییدن» نیز آمده است.
به نظر میرسد به مشام رسیدن و شامه و… همگی با شمامه هم خانواده باشند. در گویش محلی کردهای کرمانشاه، شمامه هنوز جاری و زنده است و به میوه ای کوچک و نارنجی رنگ با خطوط زرد اتلاق میگردد که شبیه خربزه ای کوچک و گرد است. شمامه که زیبا و خوشبوست، در شعرهای فولکلور کرمانشاهی برای توصیف یار به کار میرود. در یکی از معروف ترین آوازهای محلی کرمانشاهی آمده:
شیرین شیرینه، شیرین شَمامَ
ساتیگ نبینَم، خُاوَام حَرامَه
یعنی یار شیرین من، عسل من، لحظه‌ای تو را نبینم، خواب بر من حرام است.

 

علی در ‫۱ سال قبل، شنبه ۲۲ شهریور ۱۳۹۹، ساعت ۲۳:۵۹ نوشته:

لطفا تصحیح شود:
کنون بازگردم بغاز کار ----> کنون بازگردم بآغاز کار
کنون گر همه ویژهٔار منید ----> کنون گر همه ویژه یار منید
همه رادبا مردم خویش باش ----> همه راد با مردم خویش باش

 

جهن یزداد در ‫۳ ماه قبل، یک شنبه ۱۶ خرداد ۱۴۰۰، ساعت ۰۹:۴۷ نوشته:

گمان نمی کنم این واژه در این سروده کار فردوسی باشد با این همه شمامه بچم مشک و بوییدنی گرانبهاست و نه خربزه و یا میوه  ایین پادشاهان بود که مشک گران  و بویهای خوش بسیار گران در جام زر پر می کردند و به کسان میدادند  -  بسیار دور از خرد است که جایی که  هراس از رفتن سر است  الویی و خربزه ای  یاوه  بسرگزاف دهند میوه را با دوستان میخورند  و انرا میان انجمن به یکتن  نمی بخشند - گرچه  بروزگار برمکیان گاهی خربزه خراسان و خوارزم را به بغداد میبردند  انرا در اوندی سیمین مینهادند و ان اوند را در اوندی چوبین پر از یخ مینهادند و ان چوبینه ها را با گلیمی تر می پوشاندند و از خراسان به بغداد میبردند و هر اوند به هفت هزار می فروختند و برمکیان انرا با دوستان میخورند و یا پنهانی به دوستان می فرستادند  - 

 

جهن یزداد در ‫۳ ماه قبل، یک شنبه ۱۶ خرداد ۱۴۰۰، ساعت ۱۰:۱۴ نوشته:

به گونه ای  خربزه یا طالبی  هم عربها برای همین شمامه میگویند که بوی خوش میدهد و کرمانشاه هم برای اینکه به عراق نزدیک است گرفته اند و میگوید مانند انچه سیب گلاب میگوییم یا انگور یاقوتی میگوییم 

شیرین شیرین شیرین شمامه
 ساعتیک نبینم خوابم ( خواوم - خووم ) حرامه
- در فارس و روستاهای شیراز میگویند
تییلت سیرمه نکش بی سرمه کاله
 هرکسی سیلت کنه هفت سال بلاله
 تییلت سیرمه نکش تیه کال برنو
تا نبوسم لویلت شو نیبرم خو
تییَل چشمها کال سیاه
الان نگید این لریه اری اما کهکیلویه همش چند سالی هست که از فارس جدا شده و در شرق شیراز هم چندان فرقی بین لری و فارسی دری نیست  و در فارس از بزرگترها تقریبا کسی نیست که لری را نداند وانگهی از سردزک شیراز که چسبیده به شاهچراغ است  لری شروع میشود تا نزدیک بغداد گرچه حتی شرق شیراز هم دهی نیست که یک طایفه اش را لر ننامند هرچند بیشتر زبانشان فارسی دری باشد  اما لری فارس با لری عراق  و خرم اباد و بختیاری فرق دارد  در فارس  تنهالری و موسیقی  کهکیلویه و ممسنی  و مناطق خودشان مورد پسند است  حتی قبلا که اوازخوانی بیشتر ویژه کلیمیهای شیراز بود ترانه هایی نیز به لری میخواندند  -

 

جهن یزداد در ‫۳ ماه قبل، یک شنبه ۱۶ خرداد ۱۴۰۰، ساعت ۱۱:۰۰ نوشته:

از هرچه بگذرد سخن دوست خوشترست  به به و زَه زَه به سخنوری فردوسی  و بدا به جان و تن انان که فردوسی را ویژه پارسیان دری زبان  مینامند وگمانشان بلوچان و کرمانجان و دیلمان و یلان نه پارسیانند نمیبینند که پهلوانان ایران از همه جای ایران پارسه اند  اشکش از پهله پارس با سپاه کوچ و بلوچ ( پلهوچ پهلوگ  پهلوی- رواج روای رواگ ) است  اشکش و اشکان پهلوی را هم بیاد داشته باشید
ستایشی که در شاهنامه از بلوچ میشود از هیچ کس دیگر نشده پس ازبلوچان و  اشکش سپاه  زنگه شاوران است نام بغداد و زنگه و  زنگان ( زنجان )و زنگنه را( کاستن نون از واژگان گویشی پارسی بود که در سنگنبشت داریوش میبینیم )  یاد اورد  - 
بگذریم چه بسیار زیبا و رسا از دربار خسرو میگوید

همه بنده ایم ارچه آزاده ایم  ایران بچم ازادگان است و پیوسته ستای ایران   و نوشته درفششان ، پارسی ازادگان بود و افرینشان ازاد زی و ار زی و هر بزی ( هرزی نمیگفتند تا هرز نشود )  شهر هری نیز از همین نام ار و هر است  و اِران یا ایران بچم ازادگان است 

زرنگان و سیستانیان پیوسته پشتوانه ایران بودند نه تنها در داستانهای پیشدادی که  بروزگار هخامنشی و اشکانی و ساسانی و سپس بروزگار سپسین و ما بسیار بر ایشان ناجوانی کردیم وخداوند سخن در شاهنامه داد انها بداده است امدن رستم و پیشباز کیخسرو از انها از زیباترین ستایش و  ستودنهای شاهنامه است
براستی که کاستی و کوتهی ما بر  بلندای بالای  شاهنامه  بسیار کوته  است 
هر گروهی را  فرستاده ای است  و ما گروه ناسپاس

 و قال الرسول یا رب  ان قومی اتخذو هذا القران مهجورا

 

جهن یزداد در ‫۳ ماه قبل، یک شنبه ۱۶ خرداد ۱۴۰۰، ساعت ۱۱:۱۰ نوشته:

چو این چار با یک تن اید بهم
 بیاساید از از و از رنج کم
  گر این چهار در یک تن گرد اید دگر از و رنج کمی نمیبرد
چهار و یک  و اوای سخن نیز میگوید که رنج کم باشد  کاتبان کم خرد انرا  دگر کرده اند
 ز ابر بهاران ببارید نم
 ز روی زمین زنگ بزدود هم
بازان زنگ می زداید زنگ چیزی را نمی زداید

 

 

جهن یزداد در ‫۳ ماه قبل، یک شنبه ۱۶ خرداد ۱۴۰۰، ساعت ۱۱:۳۵ نوشته:

ز مشکِ نهاده در ان جام زر
 ده از نقره خام با شش گهر
چنین گفت کین راست انرا که تاو
بود در تنش روز جنگ تژاو
مشک نهاده مشک مانده مشک تازه که در ناف اهو بیش نبوده و یک چند انرا در جایی سربسته بنهند و انرا مشک مانده و نهاده  گویند - نام مادر کورش مشک ماندانه

 

جهن یزداد در ‫۳ ماه قبل، یک شنبه ۱۶ خرداد ۱۴۰۰، ساعت ۱۱:۳۵ نوشته:

ز مشکِ نهاده در ان جام زر
 ده از نقره خام با شش گهر
چنین گفت کین راست انرا که تاو
بود در تنش روز جنگ تژاو
مشک نهاده مشک مانده مشک تازه که در ناف اهو بیش نبوده و یک چند انرا در جایی سربسته بنهند و انرا مشک مانده و نهاده  گویند - نام مادر کورش مشک ماندانه

 

جهن یزداد در ‫۳ ماه قبل، یک شنبه ۱۶ خرداد ۱۴۰۰، ساعت ۱۱:۵۴ نوشته:

ز خویشی مادر بدو نگروی
 نپیچی و گفت کسی نشنوی
نشمری به اهنگ نگروی نیست

 

جهن یزداد در ‫۳ ماه قبل، یک شنبه ۱۶ خرداد ۱۴۰۰، ساعت ۱۱:۵۹ نوشته:

یکی چَک نوشتند بر پهلوی
 به مشکاب بر دفتر  خسروی
چَک  نوشت پیمان با گواه

 

جهن یزداد در ‫۳ ماه قبل، یک شنبه ۱۶ خرداد ۱۴۰۰، ساعت ۱۲:۰۴ نوشته:

دل شهریاران پر از بیم اوست
 تباه زمین تخت و دیهیم اوست

 

احمد رحمت‌بر در ‫۱ ماه قبل، جمعه ۱ مرداد ۱۴۰۰، ساعت ۱۸:۳۰ نوشته:

بخوبی بیارای و فردا مگوی: خود را به خوبی‌ها آراسته کن و اندوه فردا نداشته باش.

همی گفت شادی ترا مایه بس          به‌فردا نگوید خردمند کس
گفت که بهترین سرمایه برای تو شادی است، شخص خردمند اندوه فردا را نمی‌خورد. 

 

احمد رحمت‌بر در ‫۱ ماه قبل، جمعه ۱ مرداد ۱۴۰۰، ساعت ۱۸:۴۳ نوشته:

بیاموختش بزم و رزم و خرد
همی خواست کش روز رامش برد
تهمتن می‌خواست که او را در روز شادی همراهی کند.

 

احمد رحمت‌بر در ‫۱ ماه قبل، جمعه ۱ مرداد ۱۴۰۰، ساعت ۱۸:۴۶ نوشته:

چو روشن شود بشمرد روز پی.
پی شمردن کسی را؛ مراقبت اعمال او کردن . حساب عمل و کار او داشتن

 

سیمرغ در ‫۱ ماه قبل، چهار شنبه ۲۷ مرداد ۱۴۰۰، ساعت ۱۹:۳۵ نوشته:

در سوگنوشت بودن: از کیخسرو فردوسی تا هملت شکسپیر

- بودن یا نبودن؟ پرسش در اینجاست!

در دارازی شاهنامه کمتر دیده ایم که به کشمکش های خوبی و بدی در درون یک بازی پرداز یا قهرمان پرداخته شود. بازیگران داستانهای شاهنامه – چه فریدون و چه آژی دهاک، چه تورانیان و چه ایرانیان- در درستی رفتار و کردار خود هیچ گمانی ندارند. نیکی و بدی در درونشان به کشمکش نمی پردازد و به ناچار جایی برای تک گویی ها یا کابوسهایی که واکنش ترس ها هراس ها و این کشمکش های توانفرساست در آن دیده نشده است (برای نمونه همانند آنچه در نمایش هملت شکسپیر یا پس از آن که به نمایش از هم گسیختگی روانی بازیگران داستان هایشان پرداخته اند).

اما در اینجا سرانجام کیخسرو و توفانی که در درون او بپا می خیزد و گریبان او و پادشاهی ایران را میگیرد نه تنها ما که پهلوانان و سرداران ایران زمین را در بهت فرو می برد! این چه اندیشه ای است که در درون او افتاده است و سرخوشی نشستن بر تخت پادشاهی و همراهی زنان و میگساران و رامشگران را از او گرفته است؟

از آنجا که تک گویی ساختار چندان شناخته شده ای در پیشبرد داستان در شاهنامه نبوده است، فردوسی این کشمکش را در چهارچوب گفتگوی کیخسرو با جهان آفرین بازگو میکند. آنجا که از روبرو شدن با سرنوشت و گوهر بدسرشتی که میتواند از درونش سر بیرون بزند سخن میگوید. سرونوشت در فرهنگ شاهنامه "بودنی" نام دارد، آنچه که بناچار از بودن است و نمیتواند از بودن باز ایستد چنانکه در داستان سهراب میگوید:

چنین رفت (بود) و این بودنی کار بود!

ریشه کیخسرو به دو نیای ناستودنی یعنی افراسیاب از یک سو و کی کاووس از دیگر سو میرسد. این هر دو در مرگ سیاووش دست دارند و رفتار نابخردانه و اهریمنانه آن دو به کشتن سیاووش (نماد بیگناهی) انجامیده است.  هراس از پا گرفتن اهریمن درون و نژادی که از افراسیاب و کیکاووس به او رسیده است سالهاست که اندرون او را برآشفته کرده است. این است که برای یافتن راه درست به خودپردازی و چله نشستن می نشیند تا سرانجام امشاسپند سروش بدیدار او در خواب می آید و رستگاری او را در رها کردن تخت و تاج به او می نمایاند. در اینجا آنچه که فردوسی بشکل سرراست از آن سخن نگفته بوده آشکار میشود: نقش و جایگاه بازی تخت و تاج در پرورش اهریمن درون دارندگان آن! براستی هم آنچه که افراسیاب را به کشتن سیاووش می انگیزد مگر چیزی جز از هراس از دست دادن تاج و تخت است؟!

آنچه بسیار جای شگفتی است آن است که در برابر دیدگان نابینای خوانندگانی که فرمایشهای حزب توده بینایی را از چشمان شان ربوده است (و برای نمونه به شادروان عبدالحسین نوشین برای نامیدن نمایشخانه وی به نام فردوسی خرده میگرفتند که فردوسی چنان است و با توده نیست و با شاهان و شهریاران است!) دیدگاه سیاسی فردوسی در اینجا نشان از آن دارد که خردمندی و بیگناهی با تخت و تاج بسیار سخت به هم بر نشیند و کیخسرو برای پاس درستی و بی گناهی ش باید که این تاج و تخت را رها کند تا باز بشکل نمادین با شستن خود در آب چشمه (بیاد آورنده چشمه و آب جاودانگی خضر پیامبر) چونان فرستاده ای پاک و آسمانی برای همیشه با نام نیک به جاودانگی برسد!

بدین رو واکنش کیخسرو – به یاری سروش رهنمای وی- به آنچه بودنی و بناچار گریزناپذیر می نماید تن به نبودن و از این راه جاودانه شدن است.

بی گمان رنج بودن در نمایش هملت نیز در هراس برخورد با اهریمن رسیدن به تخت و تاج ریشه دارد. در سوگنوشت شکسپیر چاره این بودنی در نبودن دیده شده است. نبودنی که در زبان و فرهنگ شکسپیر معنایی جز نیستی، نابودی و مرگ ندارد و بی گمان از سرنوشت شستشوی کیخسرو در چشمه جاودانگی و نامیرایی بسیار دور و جداست!

(بدبختانه به ظاهر داستان رها کردن تاج و تخت کیخسرو پس از نبرد 12 رخ در گنجور دیده نمیشود - یا من نمی بینم- و می بایست که پیش از پادشاهی لهراسب بدان افزوده شود و این نوشته نیز می بایست آنجا می آورده شد که اکنون در اینجا آورده ام.

 

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.