گنجور

 
فردوسی

به پالیز چون برکشد سرو شاخ

سر شاخ سبزش برآید ز کاخ

به بالای او شاد باشد درخت

چو بیندش بینادل و نیک‌بخت

سزد گر گمانی برد بر سه چیز

کزین سه گذشتی چه چیزست نیز

هنر با نژادست و با گوهر است

سه چیزست و هر سه به‌بنداندرست

هنر کی بود تا نباشد گهر

نژاده بسی دیده‌ای بی‌هنر

گهر آنک از فر یزدان بود

نیازد به بد دست و بد نشنود

نژاد آنک باشد ز تخم پدر

سزد کاید از تخم پاکیزه بر

هنر گر بیاموزی از هر کسی

بکوشی و پیچی ز رنجش بسی

ازین هر سه گوهر بود مایه‌دار

که زیبا بود خلعت کردگار

چو هر سه بیابی خرد بایدت

شناسندهٔ نیک و بد بایدت

چو این چار با یک تن آید بهم

براساید از آز وز رنج و غم

مگر مرگ کز مرگ خود چاره نیست

وزین بدتر از بخت پتیاره نیست

جهانجوی از این چار بد بی‌نیاز

همش بخت سازنده بود از فراز

سخن راند گویا بدین داستان

دگر گوید از گفتهٔ باستان

کنون بازگردم به آغاز کار

که چون بود کردار آن شهریار

چو تاج بزرگی بسر برنهاد

ازو شاد شد تاج و او نیز شاد

به هر جای ویرانی آباد کرد

دل غمگنان از غم آزاد کرد

از ابر بهاران ببارید نم

ز روی زمین زنگ بزدود غم

جهان گشت پر سبزه و رود آب

سر غمگنان اندر آمد به خواب

زمین چون بهشتی شد آراسته

ز داد و ز بخشش پر از خواسته

چو جم و فریدون بیاراست گاه

ز داد و ز بخشش نیاسود شاه

جهان شد پر از خوبی و ایمنی

ز بد بسته شد دست اهریمنی

فرستادگان آمد از هر سوی

ز هر نامداری و هر پهلوی

پس آگاهی آمد سوی نیمروز

بنزد سپهدار گیتی‌فروز

که خسرو ز توران به ایران رسید

نشست از بر تخت کو را سزید

بیاراست رستم به دیدار شاه

ببیند که تا هست زیبای گاه

ابا زالِ سامِ نریمان بهم

بزرگان کابل همه بیش و کم

سپاهی که شد دشت چون آبنوس

بدرید هر گوش ز اوای کوس

سوی شهر ایران گرفتند راه

زواره فرامرز و پیل و سپاه

به پیش اندرون زال با انجمن

درفش بنفش از پس پیلتن

پس آگاهی آمد بر شهریار

که آمد ز ره پهلوان سوار

زواره فرامرز و دستان سام

بزرگان که هستند با جاه و نام

دل شاه شد زان سخن شادمان

سراینده را گفت کاباد مان

که اویست پروردگار پدر

وزویست پیدا به گیتی هنر

بفرمود تا گیو و گودرز و طوس

برفتند با نای رویین و کوس

تبیره برآمد ز درگاه شاه

همه برنهادند گردان کلاه

یکی لشکر از جای برخاستند

پذیره شدن را بیاراستند

ز پهلو به پهلو پذیره شدند

همه با درفش و تبیره شدند

برفتند پیشش به دو روزه راه

چنین پهلوانان و چندین سپاه

درفش تهمتن چو آمد پدید

به خورشید گرد سپه بردمید

خروش آمد و نالهٔ بوق و کوس

ز قلب سپه گیو و گودرز و طوس

به پیش گو پیلتن راندند

به شادی برو آفرین خواندند

گرفتند هر سه ورا در کنار

بپرسید شیراوژن از شهریار

ز رستم سوی زال سام آمدند

گشاده دل و شادکام آمدند

نهادند سوی فرامرز روی

گرفتند شادی به دیدار اوی

وزان جایگه سوی شاه آمدند

به دیدار فرخ کلاه آمدند

چو خسرو گو پیلتن را بدید

سرشکش ز مژگان به رخ بر چکید

فرود آمد از تخت و کرد آفرین

تهمتن ببوسید روی زمین

به رستم چنین گفت کای پهلوان

همیشه بدی شاد و روشن‌روان

به گیتی خردمند و خامش تویی

که پروردگار سیاوش تویی

سر زال زان پس به بر در گرفت

ز بهر پدر دست بر سر گرفت

گوان را به تخت مهی برنشاند

بریشان همی نام یزدان بخواند

نگه کرد رستم سرو پای اوی

نشست و سخن گفتن و رای اوی

رخش گشت پرخون و دل پر ز درد

زکار سیاوش بسی یاد کرد

به شاه جهان گفت کای شهریار

جهان را تویی از پدر یادگار

ندیدم من اندر جهان تاج‌ور

بدین فر و مانندگی پدر

وزان پس چو از تخت برخاستند

نهادند خوان و می آراستند

جهاندار تا نیمی از شب نخفت

گذشته سخنها همه بازگفت