گنجور

 
ابوالقاسم فردوسی
 

چو خورشید تیغ از میان برکشید

شب تیره گشت از جهان ناپدید

تبیره برآمد ز درگاه شاه

به سر برنهادند گردان کلاه

چو طوس و چو گودرز و گیو دلیر

چو گرگین و گستهم و بهرام شیر

گرانمایگان نزد شاه آمدند

بران نامور بارگاه آمدند

به نخچیر شد شهریار جهان

ابا رستم نامور پهلوان

ز لشکر برفتند آزادگان

چو گیو و چو گودرز کشوادگان

سپاهی که شد تیره خورشید و ماه

همی رفت با یوز و با باز شاه

همه بوم ایران سراسر بگشت

به آباد و ویرانی اندر گذشت

هران بوم و برکان نه آباد بود

تبه بود و ویران ز بیداد بود

درم داد و آباد کردش ز گنج

ز داد و ز بخشش نیامدش رنج

به هر شهر بنشست و بنهاد تخت

چنانچون بود خسرو نیک بخت

همه بدره و جام و می خواستی

به دینار گیتی بیاراستی

وز آنجا سوی شهر دیگر شدی

همی با می و تخت و افسر شدی

همی رفت تا آذرابادگان

ابا او بزرگان و آزادگان

گهی باده خورد و گهی تاخت اسپ

بیامد سوی خان آذرگشسپ

جهان‌آفرین را ستایش گرفت

به آتشکده در نیایش گرفت

بیامد خرامان ازان جایگاه

نهادند سر سوی کاوس شاه

نشستند هر دو به هم شادمان

نبودند جز شادمان یک زمان

چو پر شد سر از جام روشن‌گلاب

به خواب و به آسایش آمد شتاب

چو روز درخشان برآورد چاک

بگسترد یاقوت بر تیره خاک

جهاندار بنشست و کاوس کی

دو شاه سرافراز و دو نیک‌پی

ابا رستم گرد و دستان به هم

همی گفت کاوس هر بیش و کم

از افراسیاب اندر آمد نخست

دو رخ را به خون دو دیده بشست

بگفت آنکه او با سیاوش چه کرد

از ایران سراسر برآورد گرد

بسی پهلوانان که بیجان شدند

زن و کودک خرد پیچان شدند

بسی شهر بینی ز ایران خراب

تبه گشته از رنج افراسیاب

ترا ایزدی هرچ بایدت هست

ز بالا و از دانش و زور دست

ز فر تمامی و نیک‌اختری

ز شاهان به هر گونه‌ای برتری

کنون از تو سوگند خواهم یکی

نباید که پیچی ز داد اندکی

که پرکین کنی دل ز افراسیاب

دمی آتش اندر نیاری به آب

ز خویشی مادر بدو نگروی

نپیچی و گفت کسی نشمری

به گنج و فزونی نگیری فریب

همان گر فراز آیدت گر نشیب

به تاج و به تخت و نگین و کلاه

به گفتار با او نگردی ز راه

بگویم که بنیاد سوگند چیست

خرد را و جان ترا پند چیست

بگویی به دادار خورشید و ماه

به تیغ و به مهر و به تخت و کلاه

به فر و به نیک‌اختر ایزدی

که هرگز نپیچی به سوی بدی

میانجی نخواهی جز از تیغ و گرز

منش برز داری و بالای برز

چو بشنید زو شهریار جوان

سوی آتش آورد روی و روان

به دادار دارنده سوگند خورد

به روز سپید و شب لاژورد

به خورشید و ماه و به تخت و کلاه

به مهر و به تیغ و به دیهیم شاه

که هرگز نپیچم سوی مهر اوی

نبینم بخواب اندرون چهر اوی

یکی خط بنوشت بر پهلوی

به مشکاب بر دفتر خسروی

گوا بود دستان و رستم برین

بزرگان لشکر همه همچنین

به زنهار بر دست رستم نهاد

چنان خط و سوگند و آن رسم و داد

ازان پس همی خوان و می خواستند

ز هر گونه مجلس بیاراستند

ببودند یک هفته با رود و می

بزرگان به ایوان کاوس کی

جهاندار هشتم سر و تن بشست

بیاسود و جای نیایش بجست

به پیش خداوند گردان سپهر

برفت آفرین را بگسترد چهر

شب تیره تا برکشید آفتاب

خروشان همی بود دیده پرآب

چنین گفت کای دادگر یک خدای

جهاندار و روزی ده و رهنمای

به روز جوانی تو کردی رها

مرا بی‌سپاه از دم اژدها

تو دانی که سالار توران سپاه

نه پرهیز داند نه شرم گناه

به ویران و آباد نفرین اوست

دل بیگناهان پر از کین اوست

به بیداد خون سیاوش بریخت

بدین مرز باران آتش ببیخت

دل شهریاران پر از بیم اوست

بلا بر زمین تخت و دیهیم اوست

به کین پدر بنده را دست گیر

ببخشای بر جان کاوس پیر

تو دانی که او را بدی گوهرست

همان بدنژادست و افسونگرست

فراوان بمالید رخ بر زمین

همی خواند بر کردگار آفرین

وزان جایگه شد سوی تخت باز

بر پهلوانان گردن‌فراز

چنین گفت کای نامداران من

جهانگیر و خنجر گزاران من

بپیمودم این بوم ایران بر اسپ

ازین مرز تا خان آذرگشسپ

ندیدم کسی را که دلشاد بود

توانگر بد و بومش آباد بود

همه خستگانند از افراسیاب

همه دل پر از خون و دیده پرآب

نخستین جگرخسته از وی منم

که پر درد ازویست جان و تنم

دگر چون نیا شاه آزادمرد

که از دل همی برکشد باد سرد

به ایران زن و مرد ازو با خروش

ز بس کشتن و غارت و جنگ و جوش

کنون گر همه ویژهٔار منید

به دل سربسر دوستدار منید

به کین پدر بست خواهم میان

بگردانم این بد ز ایرانیان

اگر همگنان رای جنگ آورید

بکوشید و رستم پلنگ آورید

مرا این سخن پیش بیرون شود

ز جنگ یلان کوه هامون شود

هران خون که آید به کین ریخته

گنهکار او باشد آویخته

وگر کشته گردد کسی زین سپاه

بهشت بلندش بود جایگاه

چه گویید و این را چه پاسخ دهید

همه یکسره رای فرخ نهید

بدانید کو شد به بد پیشدست

مکافات بد را نشاید نشست

بزرگان به پاسخ بیاراستند

به درد دل از جای برخاستند

که ای نامدار جهان شادباش

همیشه ز رنج و غم آزاد باش

تن و جان ما سربه‌سر پیش تست

غم و شادمانی کم و بیش تست

ز مادر همه مرگ را زاده‌ایم

همه بنده‌ایم ارچه آزاده‌ایم

چو پاسخ چنین یافت از پیلتن

ز طوس و ز گودرز و از انجمن

رخ شاه شد چون گل ارغوان

که دولت جوان بود و خسرو جوان

بدیشان فراوان بکرد آفرین

که آباد بادا به گردان زمین