چنین گفت پس با سپه ساوه شاه
که از جادوی اندر آرید راه
بدان تا دل و چشم ایرانیان
بپیچد نیاید شما را زیان
همه جاودان جادوی ساختند
همی در هوا آتش انداختند
برآمد یکی باد و ابری سیاه
همی تیر بارید ازو بر سپاه
خروشید بهرام کای مهتران
بزرگان ایران و کنداوران
بدین جادویها مدارید چشم
به جنگ اندر آیید یکسر بخشم
که آن سر به سر تنبل وجادویست
ز چاره برایشان بباید گریست
خروشی برآمد ز ایرانیان
ببستند خون ریختن را میان
نگه کرد زان رزمگه ساوه شاه
که آن جادویی را ندادند راه
بیاورد لشکر سوی میسره
چو گرگ اندر آمد بهپیش بره
چویک روی لشکر بههم برشکست
سوی قلب بهرام یازید دست
نگه کرد بهرام زان قلبگاه
گریزان سپه دید پیش سپاه
بیامد بهنیزه سه تن را ز زین
نگونسار کرد و بزد بر زمین
همیگفت زین سان بود کارزار
همین بود رسم و همین بود کار
ندارید شرم از خدای جهان
نه از نامداران فرخ مهان
و زان پس بیامد سوی میمنه
چو شیر ژیان کو شود گرسنه
چنان لشکری رابههم بردرید
درفش سپهدار شد ناپدید
و زان جایگه شد سوی قلبگاه
بران سو که سالار بد با سپاه
بدو گفت برگشت باد این سخن
گر ای دون که این رزم گردد کهن
پراکنده گردد به جنگ این سپاه
نگه کن کنون تا کدامست راه
برفتند وجستند راهی نبود
کزان راه شایست بالا نمود
چنین گفت با لشکر آرای خویش
که دیوار ما آهنینست پیش
هر آنکس که او رخنه داند زدن
ز دیوار بیرون تواند شدن
شود ایمن و جان به ایران برد
به نزدیک شاه دلیران برد
همه دل به خون ریختن برنهید
سپر بر سر آرید و خنجر دهید
ز یزدان نباشد کسی ناامید
و گر تیره بینند روز سپید
چنین گفت با مهتران ساوه شاه
که پیلان بیارید پیش سپاه
به انبوه لشکر به جنگ آورید
بدیشان جهان تار و تنگ آورید
چو از دور بهرام پیلان بدید
غمی گشت و تیغ از میان برکشید
از آن پس چنین گفت با مهتران
که ای نامداران و جنگ آوران
کمانهای چاچی بزه برنهید
همه یکسره ترگ برسرنهید
بهجان و سر شهریار جهان
گزین بزرگان و تاج مهان
که هرکس که بااو کمانست و تیر
کمان را بزه برنهد ناگزیر
خدنگی که پیکانش یازد بهخون
سه چوبه بهخرطوم پیل اندرون
نشانید و پس گرزها برکشید
به جنگ اندر آیید و دشمن کشید
سپهبد کمان را بزه برنهاد
یکی خود پولاد بر سر نهاد
بهپیل اندرون تیر باران گرفت
کمان را چو ابر بهاران گرفت
پس پشت او اندر آمد سپاه
ستاره شد از پر و پیکان سیاه
بخستند خرطوم پیلان بهتیر
ز خون شد در و دشت چون آبگیر
از آن خستگی پشت برگاشتند
بدو دشت پیکار بگذاشتند
چو پیل آنچنان زخم پیکان بدید
همه لشکر خویش را بسپرید
سپه بر هم افتاد و چندی بمرد
همان بخت بد کامکاری ببرد
سپاه اندر آمد پس پشت پیل
زمین شد بکردار دریای نیل
تلی بود خرم بدان جایگاه
پس پشت آن رنج دیده سپاه
یکی تخت زرین نهاده بروی
نشسته برو ساوهٔ رزمجوی
سپه دید چون کوه آهن روان
همه سر پر از گرد و تیره روان
پس پشت آن زنده پیلان مست
همیکوفتند آن سپه را بدست
پر از آب شد دیدهٔ ساوه شاه
بدان تا چرا شد هزیمت سپاه
نشست از بر تازی اسب سمند
همیتاخت ترسان ز بیم گزند
بر ساوه بهرام چون پیل مست
کمندی به بازو کمانی بدست
به لشکر چنین گفت کای سرکشان
زبخت بد آمد بر ایشان نشان
نه هنگام رازست و روز سخن
بتازید با تیغهای کهن
بر ایشان یکی تیر باران کنید
بکوشید وکار سواران کنید
بران تل بر آمد کجا ساوه شاه
همیبود بر تخت زر با کلاه
و را دید برتازیی چون هزبر
همیتاخت در دشت برسان ابر
خدنگی گزین کرد پیکان چو آب
نهاده برو چار پر عقاب
بمالید چاچی کمان را بدست
به چرم گوزن اندر آورد شست
چو چپ راست کرد و خم آورد راست
خروش از خم چرخ چاچی بخاست
چو آورد یال یلی رابهگوش
ز شاخ گوزنان برآمد خروش
چو بگذشت پیکان از انگشت اوی
گذر کرد از مهرهٔ پشت اوی
سر ساوه آمد بخاک اندرون
بزیر اندرش خاک شد جوی خون
شد آن نامور شاه و چندان سپاه
همان تخت زرین و زرین کلاه
چنینست کردار گردان سپهر
نه نامهربانیش پیدا نه مهر
نگر تا ننازی بهتخت بلند
چو ایمن شوی دورباش از گزند
چو بهرام جنگی رسید اندروی
کشیدش بر آن خاک تفته بروی
برید آن سر شاهوارش ز تن
نیامد کسی پیشش از انجمن
چوترکان رسیدند نزدیک شاه
فگنده تنی بود بیسر به راه
همه برگرفتند یکسر خروش
زمین پر خروش و هوا پر ز جوش
پسر گفت کاین ایزدی کار بود
که بهرام را بخت بیدار بود
ز تنگی کجا راه بد بر سپاه
فراوان بمردند زان تنگ راه
بسی پیل بسپرد مردم بهپای
نشد زان سپه ده یکی باز جای
چه زیر پی پیل گشته تباه
چه سرها بریده بهآوردگاه
چو بگذشت زان روز بد به زمان
ندیدند زنده یکی بد گمان
مگرآنک بودند گشته اسیر
روانها به غم خسته و تن به تیر
همه راه برگستوان بود و ترگ
سران را ز ترگ آمده روز مرگ
همان تیغ هندی و تیر و کمان
به هرسوی افگنده بد بدگمان
ز کشته چو دریای خون شد زمین
به هرگوشهای مانده اسبی به زین
همیگشت بهرام گرد سپاه
که تا کشته ز ایران که یابد به راه
از آن پس بخراد برزین بگفت
که یک روز با رنج ما باش جفت
نگه کن کز ایرانیان کشته کیست
کزان درد ما را بباید گریست
به هرجای خراد برزین بگشت
به هر پرده و خیمهای برگذشت
کم آمد زلشکر یکی نامور
که بهرام بدنام آن پرهنر
ز تخم سیاوش گوی مهتری
سپهبد سواری دلاور سری
همیرفت جوینده چون بیهشان
مگر زو بیابد بجایی نشان
تن خسته و کشته چندی کشید
ز بهرام جایی نشانی ندید
سپهدار زان کار شد دردمند
همیگفت زار ای گو مستمند
زمانی برآمد پدید آمد اوی
در بسته را چون کلید آمد اوی
ابا سرخ ترکی بد او گربه چشم
تو گفتی دل آزرده دارد بخشم
چو بهرام بهرام را دید گفت
که هرگز مبادی تو با خاک جفت
از آن پس بپرسیدش از ترک زشت
که ای دوزخی روی دور از بهشت
چه مردی و نام نژاد تو چیست
که زاینده را برتو باید گریست
چنین داد پاسخ که من جادوام
ز مردی و از مردمی یکسوام
هران کس که سالار باشد به جنگ
به کارآیمش چون بود کارتنگ
به شب چیزهایی نمایم بخواب
که آهستگان را کنم پرشتاب
تو را من نمودم شب آن خواب بد
بدان گونه تا بر سرت بد رسد
مرا چاره زان بیش بایست جست
چو نیرنگها را نکردم درست
بهما اختر بد چنین بازگشت
همان رنج با باد انباز گشت
اگر یابم از تو به جان زینهار
یکی پر هنر یافتی دستوار
چو بشنید بهرام و اندیشه کرد
دلش گشت پر درد و رخساره زرد
زمانی همیگفت کین روز جنگ
به کار آیدم چو شود کار تنگ
زمانی همیگفت برساوه شاه
چه سود آمد ازجادویی برسپاه
همه نیکویها ز یزدان بود
کسی را کجا بخت خندان بود
بفرمود از تن بریدن سرش
جدا کرد جان از تن بیبرش
چو او رابکشتند بر پای خاست
چنین گفت کای داور داد وراست
بزرگی و پیروزی و فرهی
بلندی و نیروی شاهنشهی
نژندی و هم شادمانی ز تست
انوشه دلیری که راه توجست
و زان پس بیامد دبیر بزرگ
چنین گفت کای پهلوان سترگ
فریدون یل چون تویک پهلوان
ندید و نه کسری نوشین روان
همت شیرمردی هم اورند و بند
که هرگز به جانت مبادا گزند
همه شهر ایران به تو زندهاند
همه پهلوانان تو را بندهاند
بتو گشت بخت بزرگی بلند
بهتو زیردستان شوند ارجمند
سپهبد تویی هم سپهبدنژاد
خنک مام کو چون تو فرزند زاد
که فرخ نژادی و فرخ سری
ستون همه شهر و بوم و بری
پراگنده گشتند ز آوردگاه
بزرگان و هم پهلوان سپاه
شب تیره چون زلف را تاب داد
همان تاب او چشم را خواب داد
پدید آمد آن پردهٔ آبنوس
بر آسود گیتی ز آواز کوس
همیگشت گردون شتاب آمدش
شب تیره را دیریاب آمدش
بر آمد یکی زرد کشتی ز آب
بپالود رنج و بپالود خواب
سپهبد بیامد فرستاد کس
بهنزدیک یاران فریادرس
که تا هرک شد کشته از مهتران
بزرگان ترکان و جنگ آوران
سرانشان ببرید یکسر ز تن
کسی راکه بد مهتر انجمن
درفشی درفشان پس هر سری
که بودند از آن جنگیان افسری
اسیران و سرها همه گرد کرد
ببردند ز آوردگاه نبرد
دبیر نویسنده را پیش خواند
ز هر در فراوان سخنها براند
از آن لشکر نامور بیشمار
از آن جنبش و گردش روزگار
از آن چاره و جنگ واز هر دری
کجا رفته بد با چنان لشکری
و زان کوشش و جنگ ایرانیان
که نگشاد روزی سواری میان
چو آن نامه بنوشت نزدیک شاه
گزین کرد گویندهای زان سپاه
نخستین سر ساوه برنیزه کرد
درفشی کجا داشتی در نبرد
سران بزرگان توران زمین
چنان هم درفش سواران چین
بفرمود تا برستور نوند
بهزودی برشاه ایران برند
اسیران و آن خواسته هرچ بود
همیداشت اندر هری نابسود
بدان تا چه فرمان دهد شهریار
فرستاد با سر فراوان سوار
همان تا بود نیز دستور شاه
سوی جنگ پرموده بردن سپاه
ستور نوند اندر آمد ز جای
بهپیش سواران یکی رهنمای
وزان روی ترکان همه برهنه
برفتند بیساز واسب و بنه
رسیدند یکسر بهتوران زمین
سواران ترک و دلیران چین
چو آمد بپرموده زان آگهی
بینداخت از سر کلاه مهی
خروشی بر آمد ز ترکان بهزار
برآن مهتران تلخ شد روزگار
همه سر پر از گرد و دیده پر آب
کسی رانبد خورد و آرام و خواب
ازآن پس گوانرا بر خویش خواند
بهمژگان همی خون دل برفشاند
بپرسید کز لشکر بیشمار
که در رزم جستن نکردند کار
چنین داد پاسخ ورا رهنمون
که ما داشتیم آن سپه را زبون
چو بهرام جنگی بهنگام کار
نبیند کس اندر جهان یک سوار
ز رستم فزونست هنگام جنگ
دلیران نگیرند پیشش درنگ
نبد لشکرش را ز ما صد یکی
نخست از دلیران ما کودکی
جهاندار یزدان ورا برکشید
ازین بیش گویم نباید شنید
چو پرموده بشنید گفتار اوی
پر اندیشه گشتش دل از کار اوی
بجوشید و رخسارگان کرد زرد
بهدرد دل آهنگ آورد کرد
سپه بودش از جنگیان صدهزار
همه نامدار از در کارزار
ز خرگاه لشکر بههامون کشید
به نزدیکی رود جیحون کشید
وزان پس کجا نامه پهلوان
بیامد بر شاه روشن روان
نشسته جهاندار با موبدان
همیگفت کای نامور بخردان
دو هفته بدین بارگاه مهی
نیامد ز بهرام هیچ آگهی
چه گویید ازین پس چه شاید بدن
بباید بدین داستانها زدن
همانگه که گفت این سخن شهریار
بیامد ز درگاه سالار بار
شهنشاه را زان سخن مژده داد
که جاوید بادا جهاندار شاد
که بهرام بر ساوه پیروز گشت
به رزم اندرون گیتی افروز گشت
سبک مرد بهرام را پیش خواند
وزان نامدارانش برتر نشاند
فرستاده گفت ای سر افراز شاه
به کام تو شد کام آن رزمگاه
انوشه بدی شاد و رامشپذیر
که بخت بد اندیش توگشت پیر
سر ساوه شاهست و کهتر پسر
که فغفور خواندیش ویرا پدر
زده بر سرنیزهها بر درست
همه شهر نظاره آن سرست
شهنشاه بشنید بر پای خاست
بزودی خم آورد بالای راست
همیبود بر پیش یزدان بهپای
همیگفت کای داور رهنمای
بد اندیش ما را تو کردی تباه
تویی آفریننده هور و ماه
چنان زار و نومید بودم ز بخت
که دشمن نگون اندر آمد ز تخت
سپهبد نکرد این نه جنگی سپاه
که یزدان بد این جنگ را نیک خواه
بیاورد زان پس صد و سی هزار
ز گنجی که بود از پدر یادگار
سه یک زان نخستین بدرویش داد
پرستندگان را درم بیش داد
سه یک دیگر از بهر آتشکده
همان بهر نوروز و جشن سده
فرستاد تا هیربد را دهند
که در پیش آتشکده برنهند
سیم بهره جایی که ویران بود
رباطی که اندر بیابان بود
کند یکسر آباد جوینده مرد
نباشد به راه اندرون بیم و درد
ببخشید پس چار ساله خراج
به درویش و آن را که بد تخت عاج
نبشتند پس نامه از شهریار
به هرکشوری سوی هرنامدار
که بهرام پیروز شد بر سپاه
بریدند بیبر سر ساوه شاه
پرستنده بد شاه در هفت روز
به هشتم چو بفروخت گیتی فروز
فرستادهٔ پهلوان رابخواند
به مهر از بر نامداران نشاند
مر آن نامه را خوب پاسخ نبشت
درختی به باغ بزرگی بکشت
یکی تخت سیمین فرستاد نیز
دو نعلین زرین و هر گونه چیز
ز هیتال تا پیش رود برک
به بهرام بخشید و بنوشت چک
بفرمود کان خواسته بر سپاه
ببخش آنچ آوردی از رزمگاه
مگرگنج ویژه تن ساوه شاه
که آورد باید بدین بارگاه
وزان پس تو خود جنگ پرموده ساز
ممان تا شود خصم گردن فراز
هم ایرانیان را فرستاد چیز
نبشته به هر شهر منشور نیز
فرستاده را خلعت آراستند
پس اسب جهان پهلوان خواستند
فرستاده چون پیش بهرام شد
سپهدار از و شاد و پدرام شد
غنیمت ببخشید پس بر سپاه
جز از گنج ناپاک دل ساوه شاه
فرستاد تا استواران خویش
جهاندیده ونامداران خویش
ببردند یکسر به درگاه شاه
سپهبد سوی جنگ شد با سپاه
ازو چون بپرموده شد آگهی
که جوید همی تخت شاهنشهی
دزی داشت پرموده افراز نام
کزان دز بدی ایمن و شادکام
نهاد آنچ بودش بدز در درم
ز دینار وز گوهر و بیش و کم
ز جیحون گذر کرد خود با سپاه
بیامد گرازان سوی زرمگاه
دو لشکر به تنگ اندر آمد به جنگ
بهره بر نکردند جایی درنگ
بدو منزل بلخ هر دو سپاه
گزیدند شایسته دو رزمگاه
میان دو لشکر دو فرسنگ بود
که پهنای دشت از در جنگ بود
دگر روز بهرام جنگی برفت
به دیدار گردان پرموده تفت
نگه کرد پرموده را بدید
ز هامون یکی تند بالا گزید
سپه را سراسر همه برنشاند
چنان شد که در دشت جایی نماند
سپه دید پرموده چندانک دشت
ز دیدار ایشان همی خیره گشت
و را دید در پیش آن لشکرش
به گردون برآورده جنگی سرش
غمی گشت و با لشکر خویش گفت
که این پیشرو را هزبرست جفت
شمار سپاهش پدیدار نیست
هم این رزم را کس خریدار نیست
سپهدار گردنکش و خشمناک
همی خون شود زیر او تیره خاک
چو شب تیره گردد شبیخون کنیم
ز دل بیم و اندیشه بیرون کنیم
چو پرموده آمد به پرده سرای
همیزد ز هر گونه از جنگ رای
همیگفت کین از هنرها یکیست
اگر چه سپهشان کنون اندکیست
سواران و گردان پر مایهاند
ز گردنکشان برترین پایهاند
سلیحست وبهرامشان پیشرو
که گردد سنان پیش او خار و خو
به پیروزی ساوه شاه اندرون
گرفته دل و مست گشته به خون
اگر یار باشد جهان آفرین
به خون پدر خواهم از کوه کین
بدانگه که بهرام شد جنگجوی
از ایران سوی ترک بنهاد روی
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: در این متن، داستانی از نبرد میان سپاه ایران به رهبری بهرام و سپاه ساوه شاه روایت میشود. ساوه شاه با جادوگری و ترفندهای جادویی سعی در شکست ایرانیان دارد. بهرام به نیروهایش فرمان میدهد که به جای ترس از جادو، با شجاعت جنگ کنند. در نبرد، بهرام با استفاده از تیر و کمان به جنگ میپردازد و بر ساوه شاه پیروز میشود. پس از پیروزی، بهرام سر ساوه را به عنوان نشانه پیروزی بر نیزه میزند و در نامهای به شهریار ایران از پیروزی و بزرگمنشی خود خبر میدهد. همچنین، او از خداوند شکرگزاری میکند که راهی به پیروزی مفتوح کرده است و در نهایت به سپاه خود پاداش میدهد و مرتباً به تقویت نیروها و سران نگهبان کشور میپردازد. داستان به موضوعاتی چون شجاعت، سرنوشت و وفاداری اشاره دارد.
هوش مصنوعی: پس او به سپهسالار ساوهی شاه گفت که باید از جادو و سحر راهی برای پیشرفت پیدا کنیم.
هوش مصنوعی: بدان که اگر دل و چشم ایرانیان به چیزی مشغول شود، هیچ زیانی به تو نخواهد رسید.
هوش مصنوعی: همه جا به جادو و سحرگری مشغول بودند و در آسمان شعلههای آتش را پراکنده میکردند.
هوش مصنوعی: یک باد وزید و ابر سیاهی ظهور کرد که از آن بارانی همانند تیر بر سپاه میبارید.
هوش مصنوعی: بهرام به شدت فریاد زد و به بزرگان و افراد شجاع ایران خطاب کرد.
هوش مصنوعی: به این فریبها توجه نکنید و به جنگ نیفتید، من تماماً آمادهام که هر چیزی را ببخشم.
هوش مصنوعی: آنها که همگی تنبل و خیالباف هستند، باید به خاطر نبودن راه حل برای مشکلاتشان، گریه کنند.
هوش مصنوعی: صدای بلندی از ایرانیان به گوش رسید و آنها تصمیم گرفتند که دیگر خونریزی نکنند و از این کار دست بردارند.
هوش مصنوعی: شاه ساوه با دقت به میدان نبرد نگاه کرد و متوجه شد که آن جادوگر نتوانسته است به راهی برسد.
هوش مصنوعی: لشکری به سمت مصر آمد، مانند گرگی که به پیش برهای میآید.
هوش مصنوعی: وقتی که یکی از صفوف لشکر شکست و به قلب بهرام حملهور شد، دست به کار شد.
هوش مصنوعی: بهرام به قلب معرکه نگاه کرد و دید که سپاهش در مقابل دشمن قرار دارد.
هوش مصنوعی: سه نفر به میدان آمدند و به وسیله نیزه آنها را از زین اسب پایین انداخت و بر زمین زد.
هوش مصنوعی: او میگفت که کار جنگ به این صورت است و این همان رسم و روش آن است.
هوش مصنوعی: از خداوند جهان هراسی ندارید و از بزرگمنشان و نیکان نیز شرم نمیکنید.
هوش مصنوعی: پس از آن به طرف میمنه روانه شد، مانند شیر جوانی که به شدت گرسنه شده است.
هوش مصنوعی: این شعر به تصویر کشیدن یک صحنه نبرد است که در آن فرمانده سپاه به طور ناگهانی ناپدید میشود و سپاهیان را که به او وابسته بودند، با سردرگمی مواجه میسازد. به عبارت دیگر، زمانی که دشمنان به شدت به آنها حمله میکنند، او غیبش میزند و این وضعیت باعث به هم ریختگی و بینظمی در صفوف جنگجویان میشود.
هوش مصنوعی: از آن مکان، به سمت قلب میدان حرکت کرد، به سویی که فرمانده با لشکرش انتظار دارد.
هوش مصنوعی: او به او گفت: باد این کلام را به تو بازمیگرداند، اگر بیارزش باشی، این جنگ به زودی به یادگار خواهد ماند.
هوش مصنوعی: به زودی این لشکر در جنگ پخش میشود. حالا دقت کن که کدام مسیر را انتخاب میکنند.
هوش مصنوعی: آنها رفتند و تلاش کردند، اما راهی پیدا نکردند که به موفقیت و علو دست یابند.
هوش مصنوعی: او به سپاهیان خود گفت که دیوار ما در برابر دشمنان به شدت محکم و مقاوم است.
هوش مصنوعی: هر کسی که بتواند از دیوار عبور کند، میتواند خود را از آنجا به بیرون برساند.
هوش مصنوعی: کسی که جانش را محفوظ کند و به ایران برگردد، به نزد پادشاه دلیر خواهد رفت.
هوش مصنوعی: همه جان خود را فدای عشق کنید، خود را آماده دفاع کنید و به مبارزه برخیزید.
هوش مصنوعی: هیچکس از خدای بزرگ ناامید نیست و حتی اگر روزهای سختی را تجربه کند، باز هم امید به روزهای روشن دارد.
هوش مصنوعی: شاه به فرماندهان ساوه گفت که فیلها را به پیشروی سپاه بیاورند.
هوش مصنوعی: به ارتش بزرگ خود دستور دهید که به میدان نبرد بروند و زندگی را برای دشمنان سخت و دشوار کنند.
هوش مصنوعی: وقتی بهرام از دور فیلها را دید، غمگین شد و تیغ را از میان بیرون آورد.
هوش مصنوعی: سپس با بزرگان و رزمندگان چنین گفت که ای کسانی که نام و آوازه دارید و در میدان جنگ شناخته شدهاید.
هوش مصنوعی: چوپانان در حال شکار بزدل هستند و با تیرها و کمانهای خود به سراغ شکار میروند، اما همگی به یکباره تیرها را به سمت سر هدف نمیزنند.
هوش مصنوعی: به جان و سر پادشاه بزرگ جهان، انتخاب بزرگان و تواضع در برابر افراد مهم.
هوش مصنوعی: هر کسی که با او دوستی و نزدیکی داشته باشد، بدون شک تحت تأثیر او قرار خواهد گرفت.
هوش مصنوعی: دستی که تیرش به سوی هدفهای سخت میرود، همچون خونی که بر بدن فیل نشسته است.
هوش مصنوعی: آنها را نشاندند و سپس چکشها را بالا بردند، آمادهی نبرد شدند و به مقابله با دشمن پرداختند.
هوش مصنوعی: سپهبد، کمان را بر دوش خود گذاشت و بر سرش هم کلاهی از پولاد قرار داد.
هوش مصنوعی: در دل شگفتیهای بزرگ، تیرها به سوی هدف پرتاب شد، مانند باران بهاری که آسمان را در بر میگیرد.
هوش مصنوعی: سپس نیرویی به میدان آمد که مانند ستارهها درخشید و از تیرها و پرهای سیاه پوشیده شده بود.
هوش مصنوعی: در ابتدا، خرطوم فیلها به تیر آغشته به خون شد و زمین و دشت مانند حوضی پر از آب خونآلود گردید.
هوش مصنوعی: پس از تحمل خستگی، از آن خسته شدند و به میدان نبرد رفتند.
هوش مصنوعی: زمانی که فیل زخم تیر را دید، تمام لشگر خود را ترک کرد و به سمت دیگری رفت.
هوش مصنوعی: نبرد سپاهیان به شکست انجامید و چندی از آنان جان باختند. این نشاندهندهی آن است که شانس بد، کارها را بر باد میدهد.
هوش مصنوعی: پس از ورود سپاه، پشت فیل زمین به خاطر کارهای بزرگ و نیرومند نیل، چون دریای عمیق و پرخروش، تبدیل شد.
هوش مصنوعی: در آن مکان تلی سرسبز وجود داشت و پشت آن، ارتشی خسته و رنجور قرار داشت.
هوش مصنوعی: کسی بر تخت طلایی نشسته و در حال تماشای میدان جنگ در ساوه است.
هوش مصنوعی: سپاه را دید که مانند کوهی از آهن در حرکت است و همه سرها پر از غبار و تیره است.
هوش مصنوعی: پیادگان مست و توانمند، با ضربههای قوی خود، سپاه دشمن را به حرکت درآورده و به آن حمله میکردند.
هوش مصنوعی: چشمان شاه ساوه از گریه پُر آب شد، چونکه متوجه شد که چرا سپاهش شکست خورد.
هوش مصنوعی: او از بالای اسب تندرو نشسته و با سرعت میرانده، در حالی که از خطر آسیبی که ممکن است به او برسد، ترسیده است.
هوش مصنوعی: در حوالی ساوه، بهرام مانند فیل مستی است که کمانی در دست و کمندی بر بازو دارد.
هوش مصنوعی: سردسته به سربازانش گفت: ای تندروها، بدبختی بر نشان آنان چیره شده است.
هوش مصنوعی: نه زمانی است که رازنگهداری کنید و نه وقتی است برای گفتگو؛ باید با تیغهای قدیمی به حمله بروید.
هوش مصنوعی: بر آنها تیراندازی کنید و تلاش کنید تا کار سواران را به خوبی انجام دهید.
هوش مصنوعی: بر تپهای برآمد که آنجا ساوه شاه بر روی تخت طلا و با کلاهی نشسته بود.
هوش مصنوعی: او را دیدم که با شجاعت و قدرت مانند یک اسب تندرو در دشت میتازد و ابر را به دنبال خود میکشاند.
هوش مصنوعی: خدنگی انتخاب کرد که پیکانی مانند آب در آن گذاشته شده و چهار پر عقاب دارد.
هوش مصنوعی: دست خود را بر کمانی بزنید و آن را با چرم گوزن لمس کنید.
هوش مصنوعی: وقتی که او به چپ و راست میچرخد و به طور نامنظم حرکت میکند، صدا و زوزهای از خم چرخ به گوش میرسد.
هوش مصنوعی: وقتی زین یال حیوانی بزرگ به گوش رسید، صدای بلندی از شاخ گوزنها به گوش آمد.
هوش مصنوعی: وقتی تیر از دست او عبور کرد، از ناحیهٔ پشت او هم گذشت.
هوش مصنوعی: سر شهر ساوه به خاک افتاد و زیر آن، نهر خونی جاری شد.
هوش مصنوعی: آن شاه بزرگ و مشهور با سپاهی زیاد، بر روی تختی زرین و با کلاهی طلایی نشسته است.
هوش مصنوعی: رفتار آسمان چنین است که نه بیرحمیاش مشخص است و نه مهر و محبتش.
هوش مصنوعی: تا زمانی که در امان هستی و به آرامش دست یافتی، از فخر فروشی و خود را برتر دانستن بپرهیز.
هوش مصنوعی: وقتی بهرام به میدان جنگ رسید، او شمشیری را به سمت زمین داغ و خشک کشید.
هوش مصنوعی: هیچکس نتوانست به دیدار او برود و سرش را مانند پادشاهان از تن جدا کرد.
هوش مصنوعی: چوترکان به نزد شاه رسیدند و در آنجا بدنی بیسر بر زمین افتاده بود.
هوش مصنوعی: همه به یک صدا فریاد زدند، زمین پر از صدا و جنب و جوش بود و آسمان نیز مملو از هیجان و انرژی.
هوش مصنوعی: پسر گفت این کاری که انجام شد، به خاطر قدرت و اراده الهی بود و بهرام شانس و بخت خوبی داشت.
هوش مصنوعی: در شرایط دشوار و با فشاری که وجود دارد، افراد زیادی جان خود را از دست میدهند و راهی برای نجات نیست.
هوش مصنوعی: بسیاری از فیلها به مردم آسیب میزنند، اما از آن سپاه، تنها یکی در جای خود ثابت مانده است.
هوش مصنوعی: در زمین نبرد، چه ویرانی و خرابی به بار آمده و چه سرهایی که به خاطر جنگ از تن جدا شدهاند.
هوش مصنوعی: وقتی آن روز سیاه و بد گذشت، هیچکس زندهای با افکار بد را ندید.
هوش مصنوعی: تنها در صورتی که جانها به غم واندوه گرفتار شده باشند و جسمها بر اثر مصیبتها آزرده و زخمی گردند، این چنین میشود.
هوش مصنوعی: همه مسیرها به سمت مرگ بود و ظالمین را از ترس مرگ به لرزه درآورده بود.
هوش مصنوعی: تیغ هندی و تیر و کمان، به هر سو افتادهاند و این موضوع باعث نگرانی و بدبینی شده است.
هوش مصنوعی: زمین به خاطر کشته شدنها به دریایی از خون تبدیل شده و در هر گوشهای اسبی با زین باقی مانده است.
هوش مصنوعی: بهرام در حال گشت و گذار در میان سپاه بود تا ببیند چه کسی از ایران در مسیرش کشته شده است.
هوش مصنوعی: سپس، یکی از شخصیتها به فرد دیگری میگوید که روزی را با زحمت و تلاش ما همنوا و همراستا باشد.
هوش مصنوعی: به کسی نگاه کن که از ایرانیان کشته شده است، زیرا باید بر اندوه ما گریه کرد.
هوش مصنوعی: به هر جایی که خرد و دانش او را راهنمایی کرد، او رفت و از هر پرده و چادری عبور کرد.
هوش مصنوعی: یکی از سربازان مشهور در جنگ، توان و استعدادش کم آمد در برابر بهرام که به خاطر بدنامیاش شناخته شده بود.
هوش مصنوعی: از نسل سیاوش، فرماندهای برجسته و دلیر با تواناییهای شگفتانگیز زاده شده است که در عرصه نبرد، پایداری و شجاعتش را به رخ میکشد.
هوش مصنوعی: یک جستجوگر در حال حرکت بود، مانند کسی که در بیابان گم شده، اما امیدوار بود که نشانهای از مقصدش پیدا کند.
هوش مصنوعی: بدن خسته و آسیبدیده مدت زیادی در پی بهرام گشت، اما جایی از او نشانهای نیافت.
هوش مصنوعی: فرمانده از آن موضوع به شدت دردمند شد و همچنان نالان و غمگین خطاب به بیچارهای سخن میگفت.
هوش مصنوعی: زمانی فرا رسید که او ظاهر شد و مانند کلیدی که در را باز میکند، درِ بستهای را گشود.
هوش مصنوعی: چشمان زیبا و دلربای تو مانند گربهای است که به رنگ قرمز و شاداب است و نشان میدهد که او دلش شکسته و ناراحت است، اما من به او میبخشم.
هوش مصنوعی: بهرام که به برهام نگاه کرد، گفت: هرگز خاستگاه و اصالت تو با خاک یکی نخواهد شد.
هوش مصنوعی: پس از آن، از او بپرسید که چرا اینقدر زشت و دور از بهشت به نظر میرسد، انگار که به جهنم تعلق دارد.
هوش مصنوعی: چه مرد بزرگی هستی و چه نسبی داری که به خاطر تو کسی که زاده شده، باید به حالش گریست.
هوش مصنوعی: او پاسخ داد که من جادوگری هستم و سهم من از مردان و انسانها یک سوم است.
هوش مصنوعی: هر کسی که رهبری کند و در میدان جنگ باشد، باید به او کمک کنم، حتی اگر کارش سخت و دشوار باشد.
هوش مصنوعی: در شب، چیزهایی را به خواب میبرم که باعث میشود کسانی که آرام هستند، به سرعت بیدار شوند.
هوش مصنوعی: من در شب تار آن خواب بد را برای تو آشکار کردم تا بدیها به تو برسد.
هوش مصنوعی: برای حل مشکلم باید بیشتر تلاش کنم، چون نتوانستم نیرنگها و ترفندها را به درستی بشناسم.
هوش مصنوعی: سرنوشت ما به شکلی ناگوار دوباره به ما بازگشته، و حالا دوباره همان درد و رنج را با خود به همراه داریم.
هوش مصنوعی: اگر به من از تو جان یا کمک برسد، بیتردید تو یکی از پرکاران و بااستعدادان هستی.
هوش مصنوعی: وقتی بهرام این خبر را شنید، فکرش مشغول شد و دلش از ناراحتی پُر شد و صورتش رنگ باخت.
هوش مصنوعی: یادمه که زمانی میگفتم که روزی به کار میآیم که شرایط سخت و دشوار شود.
هوش مصنوعی: برساو شاه زمانی میگفت که استفاده از جادو برای سربازان چه فایدهایی دارد؟
هوش مصنوعی: همه خوبیها از خداوند به وجود میآید و کسی خوشبخت است که سرنوشتش به او لبخند بزند.
هوش مصنوعی: او فرمان داد که سرش را از بدنش جدا کنند و جانش از بدنی که بدون اوست جدا شد.
هوش مصنوعی: زمانی که او را به پا خواستند، چنین گفت: ای داور، عدالت و حقیقت را رعایت کن.
هوش مصنوعی: عظمت و پیروزی، فرهیختگی و بلندی، و قدرت پادشاهی.
هوش مصنوعی: غم و شادی هر دو از تو هستند، و دل شاداب و دلیر تو راهی را که میخواهی، میسازد.
هوش مصنوعی: پس از آن، دبیر بزرگ آمد و چنین گفت: ای پهلوان بزرگ!
هوش مصنوعی: فریدون، که قهرمان بزرگی است، هیچ کس را به قدرت و دلاوری تو نمیبیند و هیچ کسری با روح لطیف و شیرین مانند تو وجود ندارد.
هوش مصنوعی: این بیت به این معناست که روحیه و شجاعت یک مرد دلیر همیشه نیرومند و پایدار است و هیچ مشکلی نمیتواند به او آسیب بزند.
هوش مصنوعی: تمام مردم ایران به خاطر تو زنده و به فعالیت هستند و همه قهرمانان به تو احترام میگذارند و برایت ارزش قائلند.
هوش مصنوعی: به خاطر تو، بخت و شانس بزرگی برایت به وجود آمده است و زیر دستان تو به مقام و جایگاهی ارجمند خواهند رسید.
هوش مصنوعی: تو فرماندهای و از نسل فرماندهان، خوش به حال مادری که تو را به دنیا آورده است.
هوش مصنوعی: کسی که از نسل خوشبخت و بافرهنگ است، پایه و اساس خوشبختی و شکوه تمامی شهر و دیار میباشد.
هوش مصنوعی: جنگجویان و پهلوانان از میدان نبرد پراکنده شدند.
هوش مصنوعی: شب تاریک مانند موهای مشکی، به خود پیچیده است و همانطور که این پیچش زیبایی دارد، باعث میشود چشمها به خواب بروند.
هوش مصنوعی: پردهٔ سیاهرنگی به وجود آمد و آرامش بر دنیا حاکم شد، در حالی که صدای طبل در فضا پیچید.
هوش مصنوعی: آسمان به تندی در حال گردش بود و شب تاریکی به سراغش آمد، اما او مدت زیادی نتوانست آن را تحمل کند.
هوش مصنوعی: یک کشتی زرد از آب بیرون آمد و رنج و خواب را از خود دور کرد.
هوش مصنوعی: فرمانده بزرگ به نزد یارانش کسی فرستاد تا به کمک آنها بیاید.
هوش مصنوعی: تا آنجا که هرک (کشور) به دست جنگجویان و بزرگان ترکان ویران و کشته میشود.
هوش مصنوعی: آنها سر رهبران را کاملاً از بدن کسی قطع کردند که بدترین سردسته جمع بود.
هوش مصنوعی: پرچمی در حال درخشش بود و هر کسی از آن جنگجویان که به فرماندهی میرسید، از آن پرچم شناخته میشد.
هوش مصنوعی: در میدان جنگ، سربازان و اسیران را گردانیدند و از محل نبرد بردند.
هوش مصنوعی: معلم نویسنده را صدا زد و از هر طرف صحبتهای زیادی دربارهاش به میان آورد.
هوش مصنوعی: از آن سپاه معروف و بینظیر، به خاطر حرکت و تغییرات زمان.
هوش مصنوعی: در اینجا به موقعیتی اشاره شده است که هیچ راه فراری وجود ندارد و در هر جهتی که نگاه کنیم، با مشکلات و دشواریها مواجه هستیم. این نشاندهندهی وحشت یا خطر ناشی از حضور یک نیروی بزرگ و نیرومند است که شرایط را برای فرار یا چارهاندیشی سخت میکند.
هوش مصنوعی: این بیت به این معناست که تلاش و جنگهایی که ایرانیان انجام دادهاند سبب نشد که روزی سواری (پیروزی یا موفقیت) برای آنان حاصل شود. به عبارتی، هر چه هم که کوشش و مبارزه کردند، نتیجهای به دست نیاوردند.
هوش مصنوعی: وقتی آن نامه را برای شاه نوشتند، یکی از سخنوران را از میان آن سپاه انتخاب کردند.
هوش مصنوعی: در ابتدای کار، پرچمی را بر نیزهای قرار داد که در جنگ همراه خود داشتی.
هوش مصنوعی: سران بزرگ و قدرتمند توران مانند پرچم سواران چین هستند.
هوش مصنوعی: فرمان داد تا به زودی برادران به سوی شاه ایران حرکت کنند.
هوش مصنوعی: محبوسان و آنچه که میخواستند، همه چیز را در دل داشتند، اما قادر به رسیدن به آن نبودند.
هوش مصنوعی: بدان که شهریار چه دستوری میدهد، فرستادگان او با سرهای بلند و سواران به راه میافتند.
هوش مصنوعی: در زمان شاه، دستور به سوی جنگ داده شد و سپاه برای نبرد آماده شد.
هوش مصنوعی: سواران به جلو حرکت کردند و یکی از آنها به عنوان راهنما از میان آنها بیرون آمد.
هوش مصنوعی: از آن چهرههای زیبا، همه به صورت برهنه و بدون هیچ زین و اسب و تجهیزات دیگری بیرون رفتند.
هوش مصنوعی: سواران ترک و دلیران چین به سرزمین توران وارد شدند.
هوش مصنوعی: وقتی که خبر آن پیام به او رسید، به نشانه احترام کلاهش را از سر برداشت.
هوش مصنوعی: صدایی از ترکها بلند شد و بر آن فرماندهان چیره، روزگار تلخی را رقم زد.
هوش مصنوعی: همه درونشان پر از غم و دلشوره است و چشمانشان پر از اشک. کسی به آنها رحم نمیکند و برایشان آرامش و خواب وجود ندارد.
هوش مصنوعی: پس از آن، با چشمانش به جویندگانش نگاهی انداخت و اشکهای دلش را به صورت خونین بر زمین ریخت.
هوش مصنوعی: از لشکری بزرگ که در میدان جنگ کاری نکردند، سؤال کردند.
هوش مصنوعی: او به او پاسخ داد و راهنمایی کرد که ما همواره آن فرمانده را بیاثر و ناتوان میدانستیم.
هوش مصنوعی: وقتی بهرام جنگی ببیند، در هیچ نقطهای از جهان کسی را نمییابد که بتواند مانند او در میدان نبرد حضور یابد.
هوش مصنوعی: در میدان نبرد، دلیران بدون تردید و تأمل به جنگ نمیروند، چرا که رستم همواره برتر است و هیچکس در برابر او تأخیر و وقفه نمیکند.
هوش مصنوعی: در اینجا اشاره به این است که دشمنان نمیتوانند از نیروهای شجاع ما بیشتر از یک نفر را از ما بگیرند، زیرا در میان شجاعان ما حتی یک کودک هم میتواند دلیری کند که باعث نگرانی آنان شود.
هوش مصنوعی: خداوند جهان را بهدست او سپرده و در این مورد بیشتر از این چیزی نمیگویم که نشنیده گرفته شود.
هوش مصنوعی: وقتی پرموده سخنان او را شنید، دلش از همه کارهای او پر از اندیشه و تفکر شد.
هوش مصنوعی: چهرهاش زرد شد و از درد دلش به یاد دردش به جوش و خروش درآمد.
هوش مصنوعی: او ارتش بزرگی از صد هزار جنگجوی مشهور داشت که همگی در میدان نبرد شناخته شده بودند.
هوش مصنوعی: روند حرکت لشکر از خرگاه به سمت دشت برای نزدیک شدن به رود جیحون بود.
هوش مصنوعی: پس از آن، نامهی قهرمان به شاه خوشنژاد رسید.
هوش مصنوعی: جهاندار در کنار موبدان نشسته و میگوید: ای دانشمندان معروف، به من گوش کنید.
هوش مصنوعی: دو هفته است که از بهرام هیچ خبری به این بارگاه نیامده است.
هوش مصنوعی: از این پس چه باید گفت؟ بدن باید به خاطر این داستانها آسیب ببیند.
هوش مصنوعی: همان لحظهای که این حرف را پادشاه گفت، سالار به درگاه آمد.
هوش مصنوعی: پادشاه را از آن صحبت خوشخبر کردند که امیدواریم همیشه دنیا به دست او خوشبخت و شاد باشد.
هوش مصنوعی: بهرام در نبردی که در ساوه رخ داد، پیروز شد و به این ترتیب، نامش در جهان درخشید و معروف شد.
هوش مصنوعی: مردی به نام بهرام، سبک و روش خودش را نشان داد و از میان دیگر نامآوران، او را برتر و ممتاز قرار داد.
هوش مصنوعی: پیامآور گفت: ای پادشاه بزرگوار، پیروزی در میدان جنگ به نفع تو رقم خورد.
هوش مصنوعی: شادی و خوشبختی پایدار است، اما بدبختی و افکار نگرانکننده باعث پیری و فرسودگی میشوند.
هوش مصنوعی: سر ساوه متعلق به شاه است و پسر کهتر را پدر فغفور خوانده است.
هوش مصنوعی: سرتاسر شهر را مینگرند که سر بریده شدهای بر سر نیزهها قرار دارد.
هوش مصنوعی: پادشاه خبر را شنید و به سرعت از جای خود بلند شد و سرش را به سمت راست خم کرد.
هوش مصنوعی: همواره پیش خداوند ایستاده و به او میگفت: ای داور، راهنما و هدایتگر من باش.
هوش مصنوعی: تو باعث شدی که ما به سختی و اندیشههای منفی دچار شویم، و تو همان خالقی هستی که خورشید و ماه را به وجود آوردی.
هوش مصنوعی: من به قدری از سرنوشت خود ناامید و غمگین بودم که حتی دشمنم هم به سمت ناتوانی و شکست افتاد.
هوش مصنوعی: سپهبد در این نبرد نه به خاطر جنگ و لشکرکشی، بلکه به این دلیل که خداوند این جنگ را به نیکویی خواسته، دست به عمل زده است.
هوش مصنوعی: سپس او از گنجی که از پدر به ارث برده بود، صد و سی هزار آورد.
هوش مصنوعی: در آغاز، سه قسمت از آن چیزی که به درویش تعلق داشت به نوجوانان مؤمن داده شد و به آنها بیشتر از درم (پول) بخشیده شد.
هوش مصنوعی: سه تا از یکدیگر به خاطر آتشکده جمع شدهاند، همانطور که برای نوروز و جشن سده گرد هم میآیند.
هوش مصنوعی: فرستادند تا رئیس دین را برای برپایی آتش در آتشکده حاضر کنند.
هوش مصنوعی: در جایی که ویران و خالی از سکنه بود، مکانی به وجود آمد که حالا مُزین و زیبا شده است.
هوش مصنوعی: هر کسی که به دنبال هدفی است، اگر به طور کامل تلاش کند، میتواند به مقصودش برسد. اما اگر در مسیر خود ترس و ناامیدی داشته باشد، به مشکلات برخورد خواهد کرد.
هوش مصنوعی: متن به معنای این است که از درویش (فقیر) عذرخواهی میکند، چرا که چهار سال است که در انتظار پرداخت مالیات یا خدمات است و حالا با کسی که بر تختی از عاج نشسته، به مقایسه میپردازد. این جملات نشاندهنده تضاد بین وضعیتهای اجتماعی و مالی مختلف است.
هوش مصنوعی: نامهای از پادشاه به تمام کشورها و شخصیتهای معتبر نوشته شد.
هوش مصنوعی: بهرام بر سپاه دشمن پیروز شد و بر سر شاه ساوه، بیتردید، ضربهای وارد آورد.
هوش مصنوعی: پرستنده بد شاه در هفت روز به هشتم، وقتی که به جایی رسید که گوشهای از جهان را فروخت.
هوش مصنوعی: او فرستادهٔ پهلوان را با محبت فراخواند و او را در کنار شخصیتهای بزرگ و نامدار قرار داد.
هوش مصنوعی: درختی در باغ بزرگی کاشته شد که پاسخ خوبی به نامهای نوشت.
هوش مصنوعی: او یک تخت نقرهای فرستاد و همچنین دو کفش طلایی و انواع لوازم دیگر تهیه کرد.
هوش مصنوعی: از هیتال تا به بهرام رسید، برگی را به او بخشید و نوشتهای را ثبت کرد.
هوش مصنوعی: او فرمود که آنچه را از میدان جنگ به دست آوردهای، بر سپاه تقسیم کن.
هوش مصنوعی: آیا گنجی خاص که متعلق به تن ساوه شاه است، باید به این بارگاه آورده شود؟
هوش مصنوعی: پس از آن، خودت را به جنگ و جدل مشغول نکن تا دشمن نتواند سرش را بلند کند.
هوش مصنوعی: او نامهای به تمامی ایرانیان در شهرهای مختلف فرستاد و نیز منشوری برای آنها آماده کرد.
هوش مصنوعی: پیامآور را با لباس زیبا آراسته کردند و سپس خواستند که اسب پهلوان دنیا را بیاورند.
هوش مصنوعی: وقتی فرستاده به پیش بهرام رسید، فرمانده از او خوشحال و شادمان شد.
هوش مصنوعی: اگر بخواهی، میتوانی شاد باشی و از داشتههای خود لذت ببری، اما بر سپاه خود جز از جواهرات و ثروتهای ناپاک دل شاه ساوه، چیزی دریافت نکن.
هوش مصنوعی: او افرادی قدرتمند و با تجربه را که شناختهشده و معروف هستند، به سفر فرستاد.
هوش مصنوعی: شخصی را به سوی دربار شاه بردند و او به جنگ با سپاه آماده شد.
هوش مصنوعی: وقتی که او خبر داد و فهمید که در جستجوی تخت شاهنشاهی است.
هوش مصنوعی: یک دزد بود که به خاطر نام نیکش، از بدیها دور مانده و در زندگیاش خوشبخت و شاداب بود.
هوش مصنوعی: موضوع این بیت دربارهی ارزش و اهمیت مالی و مادی است. شاعر به بررسی و تعیین ارزش چیزها پرداخته و بیان میکند که آنچه در اصل وجود دارد، تنها به مقدار و جنس مادی محدود نمیشود. در واقع، او به تنوع و تفاوتهای موجود در ثروت و داراییها اشاره دارد و نشان میدهد که این مسائل تنها به عدد و اندازهی آنها ختم نمیشود.
هوش مصنوعی: او از کنار رود جیحون عبور کرد و با لشکری بزرگ به سمت زرمگاه حرکت کرد.
هوش مصنوعی: دو ارتش در مبارزهای به هم برخورد کردند و هیچیک از آنها توقفی نکردند و به جنگ ادامه دادند.
هوش مصنوعی: آن دو سپاه به سوی بلخ حرکت کردند و هر یک مکان مناسبی برای نبرد انتخاب کردند.
هوش مصنوعی: در وسط دو نیرو دو فرسنگ فاصله بود و وسعت دشت به دلیل جنگ، به وضوح مشهود بود.
هوش مصنوعی: در روزی دیگر، بهرام به نبردی رفت تا با گردانی که آماده جنگ بودند، ملاقات کند.
هوش مصنوعی: توجهش به پرندهای افتاد که از سمت هامون به سرعت به پرواز درآمد.
هوش مصنوعی: سپه را در همه جا قرار دادند به طوری که در دشت هیچ جایی باقی نماند.
هوش مصنوعی: هنگامی که سپاه پرموده را مشاهده کرد، به قدری تحت تأثیر قرار گرفتند که دشت از دیدن آنها به حالت گیجی درآمد.
هوش مصنوعی: او را دید که در برابر سپاهش به آسمان رفته و جنگی را آغاز کرده است.
هوش مصنوعی: غم به همراه لشکرش گفت که این موجودی که در پیش روست، شجاع و نیرومند است.
هوش مصنوعی: تعداد سربازان مشخص نیست و هیچکس هم این جنگ را نمیخواهد.
هوش مصنوعی: فرماندهای خشمگین و قدرتمند باعث میشود که زمین زیر پایش به رنگ خون درآید.
هوش مصنوعی: وقتی شب تاریک میشود، حمله میکنیم و از دل خود ترس و نگرانیها را دور میریزیم.
هوش مصنوعی: زمانی که پرندهای به درون خانه آمد، از هر نوع جنگ و دعوایی در آنجا خبر میداد و صدای آن را بلند میکرد.
هوش مصنوعی: او میگفت که این موضوع یکی از هنرهاست، هرچند که اکنون تعداد سپاهیان کمی است.
هوش مصنوعی: سواران و کسانی که دارای توانایی و شایستگی بالایی هستند، از کسانی که به دیگران ظلم میکنند و به خودخواهی میپردازند، برتر و والاترند.
هوش مصنوعی: سلاح و جنگجویان بهرام در برابر او همچون خار و گیاه بیارزش میشوند.
هوش مصنوعی: ساوه شاه با پیروزی، دل را به دست آورد و از شوق و شادی به وجد آمده، در حالتی از مستی و التهاب به سر میبرد.
هوش مصنوعی: اگر محبوبم وجود داشته باشد، جهان را به خاطر او و خون پدرم، از کینه و دشمنی پر از چالش خواهم ساخت.
هوش مصنوعی: در آن زمان که بهرام، جنگجوی ایرانی، به سمت سرزمین ترکها روانه شد.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
همین شعر » بیت ۵۸
چو چپ راست کرد و خم آورد راست
خروش از خم چرخ چاچی بخاست
برو راستْ خم کرد و چپ کرد راست
خروش از خَم چرخِ چاچی بخاست
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال ۷ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
reply flag link
reply flag link
reply flag link
reply flag link
reply flag link
reply flag link
reply flag link
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.