نویسندهٔ نامه را پیش خواند
وزین داستان چند با او براند
برستم یکی نامه فرمود شاه
نوشتن ز مهتر سوی نیکخواه
که ای پهلوان زادهٔ پر هنر
ز گردان لشکر برآورده سر
دل شهریاران و پشت کیان
بفرمان هر کس کمر بر میان
توی از نیاکان مرا یادگار
همیشه کمربستهٔ کارزار
ترا داد گردون بمردی پلنگ
بدریا ز بیمت خروشان نهنگ
جهان را ز دیوان مازندران
بشستی و کندی بدان را سران
چه مایه سر تاجداران ز گاه
ربودی و برکندی از پیشگاه
بسا دشمنان کز تو بیجان شدست
بسا بوم و بر کز تو ویران شدست
سر پهلوانی و لشکر پناه
بنزدیک شاهان ترا دستگاه
همه جادوان را ببستی بگرز
بیفروختی تاج شاهان ببرز
چه افراسیاب و چه شاهان چین
نوشته همه نام تو بر نگین
هران بند کز دست تو بسته شد
گشایندگان را جگر خسته شد
گشایندهٔ بند بسته توی
کیان را سپهر خجسته توی
ترا ایزد این زور پیلان که داد
دل و هوش و فرهنگ فرخنژاد
بدان داد تا دست فریاد خواه
بگیری برآری ز تاریک چاه
کنون این یکی کار بایسته پیش
فراز آمد و اینت شایسته خویش
بتو دارد امید گودرز و گیو
که هستی بهر کشور امروز نیو
شناسی بنزدیک من جاهشان
زبان و دل و رای یکتاهشان
سزدگر تو اینرا نداری برنج
بخواه آنچ باید ز مردان و گنج
که هرگز بدین دودمان غم نبود
فروزندهتر زین چنانکم شنود
نبد گیو را خود جز این پور کس
چه فرزند بود و چه فریادرس
فراوان بنزد منش دستگاه
مرا و نیای مرا نیکخواه
بهر سو که جویمش یابم بجای
بهر نیک و بد پیش من بربپای
چو این نامهٔ من بخوانی مپای
بزودی تو با گیو خیز اندرآی
بدان تا بدین کار با ما بهم
زنی رای فرخ بهر بیش و کم
ز مردان وز گنج وز خواسته
بیارم بپیش تو آراسته
بفرخ پی و بر شده نام تو
ز توران برآید همه کام تو
چنانچون بباید بسازی نوا
مگر بیژن از بند یابد رها
چو برنامه بنهاد خسرو نگین
بشد گیو و بر شاه کرد آفرین
سواران دوده همه برنشاند
بیزدان پناهید و لشکر براند
چو نخجیر از آنجا که برداشتی
دو روزه بیک روزه بگذاشتی
بیابان گرفت و ره هیرمند
همی رفت پویان بسان نوند
بکوه و بصحرا نهادند روی
همی شد خلیده دل و راهجوی
چو از دیدهگه دیدهبانش بدید
سوی زابلستان فغان برکشید
که آمد سواری سوی هیرمند
سواران بگرد اندرش نیز چند
درفشی درفشان پس پشت اوی
یکی زابلی تیغ در مشت اوی
غو دیده بشنید دستان سام
بفرمود بر چرمه کردن لگام
پراندیشه آمد پذیره براه
بدان تا نباشد یکی کینه خواه
ز ره گیو را دید پژمرده روی
همی آمد آسیمه و پوی پوی
بدل گفت کاری نو آمد بشاه
فرستاده گیوست کامد براه
چو نزدیک شد پهلوان سپاه
نیایش کنان برگرفتند راه
بپرسید دستان ز ایرانیان
ز شاه و ز پیکار تورانیان
درود بزرگان بدستان بداد
ز شاه و ز گردان فرخ نژاد
همه درد دل پیش دستان بخواند
غم پور گم بوده با او براند
همی گفت رویم نبینی برنگ
ز خون مژه پشت پایم بلنگ
ازان پس نشان تهمتن بخواست
بپرسید و گفتش که رستم کجاست
بدو گفت رستم بنخچیر گور
بیاید همانا که برگشت هور
شوم گفت تا من ببینمش روی
ز خسرو یکی نامه دارم بدوی
بدو گفت دستان کز ایدر مرو
که زود آید از دشت نخچیرگو
تو تا رستم آید بخانه بپای
یک امروز با ما بشادی گرای
چو گیو اندر آمد بایوان ز راه
تهمتن بیامد ز نخچیرگاه
پذیره شدش گیو کامد فراز
پیاده شد از اسب و بردش نماز
پر از آرزو دل پر از رنگ روی
به رُخ برنهاد از دو دیده دو جوی
چو رستم دل گیو را خسته دید
بآب مژه روی او شسته دید
بدو گفت باری تباهست کار
بایوان و بر شاه بد روزگار
ز اسب اندر آمد گرفتش ببر
بپرسیدش از خسرو تاجور
ز گودرز وز طوس وز گستهم
ز گردان لشکر همه بیش و کم
ز شاپور و فرهاد وز بیژنا
ز رهام و گرگین وز هرتنا
چو آواز بیژن رسیدش بگوش
برآمد بناکام ازو یک خروش
برستم چنین گفت کای بآفرین
گزین همه خسروان زمین
چنان شاد گشتم بدیدار تو
بدین پرسش خوب و گفتار تو
درستند ازین هرک بردی تو نام
ازیشان فراوان درود و پیام
نبینی که بر من بپیران سرم
چه آمد ز بخت بد اندر خورم
چه چشم بد آمد بگودرزیان
کزان سود ما را سر آمد زیان
ز گیتی مرا خود یکی پور بود
همم پور و هم پاک دستور بود
شد از چشم من در جهان ناپدید
بدین دودمان کس چنین غم ندید
چنینم که بینی بپشت ستور
شب و روز تازان بتاریک هور
ز بیژن شب و روز چون بیهشان
بجستم بهر سو ز هر کس نشان
کنون شاه با جام گیتی نمای
بپیش جهان آفرین شد بپای
چه مایه خروشید و کرد آفرین
بجشن کیان هرمز فرودین
پس آمد ز آتشکده تا بگاه
کمربست و بنهاد بر سر کلاه
همان جام رخشنده بنهاد پیش
بهر سو نگه کرد ز اندازه بیش
بتوران نشان داد زو شهریار
ببند گران و ببد روزگار
چو در جام کیخسرو ایدون نمود
سوی پهلوانم دوانید زود
کنون آمدم با دلی پر امید
دو رخساره زرد و دو دیده سپید
ترا دیدم اندر جهان چارهگر
تو بندی بفریاد هر کس کمر
همی گفت و مژگان پر از آب زرد
همی برکشید از جگر باد سرد
ازان پس که نامه برستم بداد
همه کار گرگین بدو کرد یاد
ازو نامه بستد دو دیده پر آب
همه دل پر از کین افراسیاب
پس از بهر بیژن خروشید زار
فرو ریخت از دیده خون برکنار
بگیو آنگهی گفت مندیش ازین
که رستم نگرداند از رخش زین
مگر دست بیژن گرفته بدست
همه بند و زندان او کرده پست
بنیروی یزدان و فرمان شاه
ز توران بگردانم این تاج و گاه
وز آنجا بایوان رستم شدند
بره بر همی رای رفتن زدند
چو آن نامهٔ شاه رستم بخواند
ز گفتار خسرو بخیره بماند
ز بس آفرین جهاندار شاه
بد آن نامه بر پهلوان سپاه
بگیو آنگهی گفت بشناختم
بفرمان او راه را ساختم
بدانستم این رنج و کردار تو
کشیدن بهر کار تیمار تو
چه مایه ترا نزد من دستگاه
بهر کینهگاه اندرون کینه خواه
چه کین سیاوش چه مازندران
کمر بسته بر پیش جنگاوران
برین آمدن رنج برداشتی
چنین راه دشوار بگذاشتی
بدیدار تو سخت شادان شدم
ولیکن ز بیژن غریوان شدم
نبایستمی کاین چنین سوگوار
ترا دیدمی خستهٔ روزگار
من از بهر این نامهٔ شاه را
بفرمان بسر بسپرم راه را
ز بهر ترا خود جگر خستهام
بدین کار بیژن کمر بستهام
بکوشم بدین کارگر جان من
ز تن بگسلد پاک یزدان من
من از بهر بیژن ندارم برنج
فدا کردن جان و مردان و گنج
بنیروی یزدان ببندم کمر
ببخت شهنشاه پیروزگر
بیارمش زان بند تاریک چاه
نشانمش با شاه در پیشگاه
سه روز اندرین خان من شاد باش
ز رنج و ز اندیشه آزاد باش
که این خانه زان خانه بخشیده نیست
مرا با تو گنج و تن و جان یکیست
چهارم سوی شهر ایران شویم
بنزدیک شاه دلیران شویم
چو رستم چنین گفت بر جست گیو
ببوسید دست و سر و پای نیو
برو آفرین کرد کای نامور
بمردی و نیروی و بخت و هنر
بماناد بر تو چنین جاودان
تن پیل و هوش و دل موبدان
ز هر نیکی بهرهور بادیا
چنین کز دلم زنگ بزدادیا
چو رستم دل گیو پدرام دید
ازان پس بنیکی سرانجام دید
بسالار خوان گفت پیش آر خوان
بزرگان و فرزانگان را بخوان
زواره فرامرز و دستان و گیو
نشستند بر خوان سالار نیو
بخوردند خوان و بپرداختند
نشستنگه رود و می ساختند
نوازندهٔ رود با میگسار
بیامد بایوان گوهر نگار
همه دست لعل از می لعل فام
غریونده چنگ و خروشنده جام
بروز چهارم گرفتند ساز
چو آمدش هنگام رفتن فراز
بفرمود رستم که بندید بار
سوی شاه ایران بسیچید کار
سواران گردنکش از کشورش
همه راه را ساخته بر درش
بیامد به رَخش اندر آورد پای
کمر بست و پوشید رومی قبای
بزین اندر افگند گرز نیا
پر از جنگ سر دل پر از کیمیا
بگردون برافراخته گوش رخش
ز خورشید برتر سر تاجبخش
خود و گیو با زابلی صد سوار
ز لشکر گزید از در کارزار
که نابردنی بود برگاشتند
بزال و فرامرز بگذاشتند
سوی شهر ایران نهادند روی
همه راه پویان و دل کینهجوی
چو رستم بنزدیک ایران رسید
بنزدیک شهر دلیران رسید
یکی باد نوشین درود سپهر
برستم رسانید شادان بمهر
بر رستم آمد همانگاه گیو
کز ایدر نباید شدن پیش نیو
شوم گفت و آگه کنم شاه را
که پیمود رخش تهم راه را
چو رفت از بر رستم پهلوان
بیامد بدرگاه شاه جوان
چو نزدیک کیخسرو آمد فراز
ستودش فراوان و بردش نماز
پس از گیو گودرز پرسید شاه
که رستم کجا ماند چون بود راه
بدو گفت گیو ای شه نامدار
برآید ببخت تو هرگونه کار
نتابید رستم ز فرمان تو
دلش بسته دیدم بپیمان تو
چو آن نامهٔ شاه دادم بدوی
بمالید بر نامه بر چشم و روی
عنان با عنان من اندر ببست
چنانچون بود گرد خسروپرست
برفتم من از پیش تا با تو شاه
بگویم که آمد تهمتن ز راه
بگیو آنگهی گفت رستم کجاست
که پشت بزرگی و تخم وفاست
گرامیش کردن سزاوار هست
که نیکی نمایست و خسروپرست
بفرمود خسرو بفرزانگان
بمهتر نژادان و مردانگان
پذیره شدن پیش او با سپاه
که آمد بفرمان خسرو براه
بگفتند گودرز کشواد را
شه نوذران طوس و فرهاد را
دو بهره ز گردان گردنکشان
چه از گرزداران مردمکشان
بر آیین کاوس برخاستند
پذیره شدن را بیاراستند
جهان شد ز گرد سواران بنفش
درخشان سنان و درفشان درفش
چو نزدیک رستم فراز آمدند
پیاده برسم نماز آمدند
ز اسب اندر آمد جهان پهلوان
کجا پهلوانان بپیشش نوان
بپرسید مر هریکی را ز شاه
ز گردنده خورشید و تابنده ماه
نشستند گردان و رستم بر اسب
بکردار رخشنده آذرگشسب
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: نویسنده نامهای به رستم مینویسد که حاکی از نگرانیها و امیدهای شاه و مردم است. او از رستم میخواهد که به یاری بیژن برود که در اسارت است. رستم که از خواسته شاه آگاه میشود، با اشتیاق و دلسوزی آماده حرکت به سوی میدان جنگ میشود.
پس از آن رستم و گیو به سوی ایران حرکت کرده و از هر طرف یاریدهندگان به رستم میپیوندند. رستم در راه به گیو و دیگر همراهانش میگوید که برای رهایی بیژن از بند سختیها را متحمل خواهد شد و از همه جوانب آمادهٔ جنگ است.
قصه ادامه مییابد تا آنجا که رستم، به بارگاه شاه کیخسرو میرسد و در آنجا از او استقبال میشود. رستم طبیعتا در جستجوی بیژن، با قلبی پر از امید و اراده، آماده جنگ با افراسیاب و دشمنان دیگر میشود. در نتیجه، این داستان حماسی عشق و وفاداری رستم و یارانش نسبت به یکدیگر و سرزمینشان را نمایش میدهد.
هوش مصنوعی: نویسندهٔ نامه را به جلو خواند و از این داستان چند نکته با او در میان گذاشت.
هوش مصنوعی: شاه به برستم دستوری داد تا نامهای به نیکخواه، که از مهتران است، بنویسد.
هوش مصنوعی: ای دلیر و هنرمند، با توانایی و استقامت خود، بر گروه سربازان پیشتاز باش و خود را نمایان کن.
هوش مصنوعی: دل شهریاران و پشت کیان به معنای این است که افرادی که در قدرت و سلطنت هستند، باید برای به دست آوردن قدرت و تأثیرگذاری بر جامعه، به اطرافیان و مردم اعتماد کنند. در واقع، اشاره دارد به اینکه هر کسی که کمر بر میان میبندد و تلاش میکند، باید در این مسیر از حمایت و همراهی دیگران برخوردار باشد.
هوش مصنوعی: نیاکان من همیشه یک نشانه از خود به جا گذاشتهاند و آن هم این است که آمادهی هر نوع چالشی هستند.
هوش مصنوعی: به واسطهٔ قدرت و شجاعت تو، آسمان به تو داد و تو همچون پلنگ دریا را نگریستهای، که از ترس و وحشت نهنگ به تلاطم درآمده است.
هوش مصنوعی: دنیا را از دیوانسالاری مازندران پاک کردی و با تلاش خود به دستاوردهایی رسیدی.
هوش مصنوعی: چقدر از مقام و جایگاه برجسته زمامداران کاستهای و آنها را از مقامشان دور کردهای.
هوش مصنوعی: بسیاری از دشمنان به خاطر تو بیجان شدهاند و بسیاری از سرزمینها به دلیل تو ویران گشتهاند.
هوش مصنوعی: تو دارای قدرت و شجاعت هستی و نیروهای تحت فرمانت، در کنار شاهان، تو را پشتیبانی میکنند.
هوش مصنوعی: همه جادوگران را با گرز نابود کردی و تاج شاهان را به نابودی کشاندی.
هوش مصنوعی: این بیت به این معنی است که نام تو حتی از افراسیاب و پادشاهان چین نیز بزرگتر و مشهورتر است، به طوری که نام تو روی نگینها نقش بسته است.
هوش مصنوعی: هر بند و گرهای که به دست تو بسته شده، باعث شده که کسانی که میخواهند آن را باز کنند، به شدت زحمت بکشند و خسته شوند.
هوش مصنوعی: شما کسی هستید که درهای بسته را به روی دنیای عظیم باز میکنید و آسمان خوشبختی در انتظار شماست.
هوش مصنوعی: خداوند به تو قدرتی همچون فیلان بخشیده است، که این قدرت به همراه دل روشن و فرهنگ والا به تو هدیه داده شده است.
هوش مصنوعی: بدان که اگر کسی به تو نیاز دارد و از تو درخواست یاری کند، با کمک کردن به او میتوانی او را از وضعیت ناامیدکننده و مشکلات نجات دهی.
هوش مصنوعی: حالا یک کار مهم و ضروری پیش روی ما قرار گرفته و این، شایستهی تلاش و آمادگی ماست.
هوش مصنوعی: گودرز و گیو به تو امیدوارند، زیرا تو برای کشور در این روزهای سخت حمایت و کمک هستی.
هوش مصنوعی: آیا میشناسی که نزد من، افراد در زبان، دل و فکر، یکدل و متحد هستند؟
هوش مصنوعی: شایسته است که تو این موضوع را نداشته باشی و باید از مردان و گنجها چیزی بخواهی که نیازت را برآورده کند.
هوش مصنوعی: این بیت اشاره دارد به اینکه در خانوادهای که صحبت از آن میشود، هرگز غم و اندوهی مانند این وجود نداشته است و خبرهای خوش و روشنی که شنیده میشود، همواره بیشتر و درخشانتر است.
هوش مصنوعی: گیو، جز این پسر، هیچ فرزندی ندارد و هیچ کس دیگری هم نمیتواند به او کمک کند.
هوش مصنوعی: بسیاری به نزد من آمدهاند که برای من و اجدادم خوب و نیکو هستند.
هوش مصنوعی: هر کجا که بروم و او را جستجو کنم، او را در برابر خود مییابم؛ چه در کارهای خوب و چه در کارهای بد.
هوش مصنوعی: وقتی که این نامهٔ من را بخوانی، با عجله به سوی گیو برو و به او بپیوند.
هوش مصنوعی: بدان که اگر بخواهی در این کار با ما همکاری کنی، هم برای سود بیشتر و هم برای ضرر کمتر به نفع تو خواهد بود.
هوش مصنوعی: من از مردان بزرگ و ثروت و خواستهها به نزد تو میآورم تا تو را بیارایم.
هوش مصنوعی: از شادی و خوشحالی نام تو در سرزمین توران بلند خواهد شد و همه آرزوهای تو برآورده خواهد گردید.
هوش مصنوعی: باید به گونهای عمل کنی که نغمهای زیبا بسازی تا شاید بیژن از اسارت freed شود.
هوش مصنوعی: وقتی که شاه برنامهای را تنظیم کرد، گیو به او تبریک گفت و از او قدردانی کرد.
هوش مصنوعی: نظاممندان و جنگجویان همگی در یکجا گرد آمدهاند، از خداوند یاری طلبیده و خود را برای نبرد آماده کردهاند.
هوش مصنوعی: به مانند یک شکارچی که از جایی اقدام به شکار میکند، تو نیز باید در تصمیمگیریهای خود، زمان را به درستی مدیریت کنی و از فرصتها به بهترین نحو استفاده نمایی.
هوش مصنوعی: در بیابان، در مسیر هیرمند، افرادی در حال حرکت بودند که همچون رود جاری میرفتند.
هوش مصنوعی: به کوه و دشت رفتند و دلها در هم آمیخت و راهی را جستجو کردند.
هوش مصنوعی: وقتی نگهبان از محل نگهبانیاش زابلستان را دید، به شدت فریاد زد.
هوش مصنوعی: سواری به سوی هیرمند آمد و در میان سواران، چند نفر نیز در آنجا بودند.
هوش مصنوعی: در پشت او پرچمی در اهتزاز است و در دستانش شمشیری از زابل دارد.
هوش مصنوعی: یک صدای غریبی را شنید و دستور داد که بر کارش تسلط پیدا کنند و کنترل اوضاع را به دست بگیرند.
هوش مصنوعی: فردی با نیک اندیشی به سوی او آمد تا اینکه کسی در دل خود کینه و دشمنی نداشته باشد.
هوش مصنوعی: گیو را در حالتی پشیمان و افسرده دید که با سرعت و حواسپرتی به سمت او میآمد.
هوش مصنوعی: پیامدی نو به شاه فرستاده شده و خبر آن به گیو رسیده است.
هوش مصنوعی: زمانی که پهلوان به سپاه نزدیک شد، همه با حال نیایش و دعا راه را باز کردند.
هوش مصنوعی: دستهای ایرانیان از شاه و جنگ با تورانیان سوال کردند.
هوش مصنوعی: سلام به بزرگان و نیکان، که از شاه و از مردان خوشنسب کمک میطلبند.
هوش مصنوعی: همه کسانی که در دل خود غم و درد دارند، میتوانند با کسانی که مهارت و تجربه دارند، از مشکلاتشان صحبت کنند. اما غم کسی که غایب است، به تنهایی قابل تحمل نیست.
هوش مصنوعی: میگوید من را نمیبیند چون خوناشکهایم بر پشت پایم ریخته شده و در این حال، نمیتواند به جلو برود.
هوش مصنوعی: بعد از آن، نشانههای رستم را جستجو کردند و پرسیدند که رستم کجاست.
هوش مصنوعی: رستم به او گفت: به زودی گوری خواهد آمد که هور (خورشید) نیز برمیگردد.
هوش مصنوعی: شوم گفت: تا من چهرهاش را ببینم، از خسرو یک نامه دارم که بنویسم.
هوش مصنوعی: به او گفتند که از این مکان دور نشو، زیرا به زودی از دشت شکار خبری خواهد آمد.
هوش مصنوعی: تا زمانی که رستم به خانه بیاید، امروز را با ما به شادی بگذران.
هوش مصنوعی: وقتی گیو به تالار وارد شد، تهمتن از سمت شکارگاه به سمت او آمد.
هوش مصنوعی: گیو با احترام و ادب به استقبال او آمد و از اسب پیاده شد تا برای او نماز و سپاسگزاری کند.
هوش مصنوعی: دل پر از آرزو و رنگ و زیبایی است، مانند دو چشمی که از آن دو رود جاری میشود.
هوش مصنوعی: وقتی رستم متوجه شد که گیو دلbroken و ناراحت است، دید که با آب چشمانش، صورتش را شسته و پاک کرده است.
هوش مصنوعی: او به او گفت: کار بایوان و روزگار بد شاه به شدت خراب است.
هوش مصنوعی: از اسب پیاده شد و به ببر گفت تا درباره خسرو تاجور از او بپرسد.
هوش مصنوعی: از گودرز و طوس و گستهم و همچنین از تمامی سربازان لشکر، کسی کم و کسری نیست.
هوش مصنوعی: بیت اشاره به شخصیتهای تاریخی و افسانهای دارد. شاپور و فرهاد نمایندهی دلاوری و سرسختی هستند. بیژنا هم به عنوان نمادی از عشق و وفاداری معرفی میشود. رهام و گرگین به مبارزانی شجاع اشاره دارند. هرتنا نیز ممکن است به مفاهیم جستجو و ماجراجویی بخصوص در دنیای افسانهای اشاره کند. در نتیجه، این بیت به تلاش و ارادهی شخصیتهای مختلف در مواجهه با چالشها و دشمنیها و وفاداری به آرمانها پرداخته است.
هوش مصنوعی: وقتی صدای بیژن به گوشش رسید، ناگهان صدای بلندی از او برخاست.
هوش مصنوعی: برستم چنین گفت: ای آفریدگار، بهترین و برگزیدهترین پادشاهان روی زمین را انتخاب کن.
هوش مصنوعی: با دیدن تو و شنیدن پرسش و صحبت خوبت، چنان خوشحال شدم که وصفناپذیر است.
هوش مصنوعی: هر کسی که نامی از آنها میبرد، قطعاً درود و پیامهای زیادی برایشان دارد.
هوش مصنوعی: چرا نمیبینی که چه بلاهایی بر سر من آمده است؟ من به خاطر بد بختیام، دچار مشکلات زیادی شدهام.
هوش مصنوعی: چشم حاسدان بر ما بد بود که از این سود ما به ضررهایی برخوردیم.
هوش مصنوعی: از دنیا برای من فقط یک فرزند باقی مانده است که هم فرزند من است و هم دارای تربیت و دستوری پاک و خوب است.
هوش مصنوعی: از چشم من در این دنیا ناپدید شد. در هیچ خانوادهای مانند این غم را ندیدم.
هوش مصنوعی: من چنین هستم که همواره در تلاش و کوشش هستم، روز و شب در حال دویدن در تاریکی و زیر نور خورشید.
هوش مصنوعی: روز و شب مانند بیژن در جستجوی او به هر سو میرفتم و از هر کسی نشانهای میخواستم.
هوش مصنوعی: اکنون پادشاه با جامی از دنیا به پیش خالق جهان ایستاده است.
هوش مصنوعی: چه اندازه شادمانه و با شور و هیجان جشن کیان را بزرگداشتند و به آفرین از هرمز فرودین پرداختند.
هوش مصنوعی: پس از آنکه از آتشکده خارج شد، تا صبحگاه کمربندش را محکم بست و کلاهی بر سر گذاشت.
هوش مصنوعی: یک جام درخشان را به جلو گذاشت و به اطراف نگاه کرد. او به اندازهای که نیاز داشت، بیشتری از آن نگاه را به کار گرفت.
هوش مصنوعی: بتوران (زیبایان) به شهریار (پادشاه) نشان دادند که باید با گرانبهایی و سختی، زمانه را بپذیرد.
هوش مصنوعی: وقتی در جام کیخسرو اینگونه ظاهر شد، به سرعت به سوی پهلوان دویدم.
هوش مصنوعی: اکنون با دلی پر از امید به اینجا آمدهام، در حالی که صورتم رنگی زرد دارد و چشمانم سفید است.
هوش مصنوعی: تو را در دنیا دیدم که درمانگر مشکلات دیگران هستی؛ پس دست کمک به سوی هر کسی دراز کن.
هوش مصنوعی: او همواره صحبت میکرد و با چشمان اشکی که پر از غم بودند، نگاهی غمگین به اطراف میانداخت و از دلش احساس خنکای سردی میآمد.
هوش مصنوعی: پس از آنکه نامهای به من رسید، همه کارها به یاد او افتاد.
هوش مصنوعی: از او نامهای گرفت که در آن دو چشمان پر از اشک او نمایان است و دلش پر از کینه افراسیاب است.
هوش مصنوعی: پس از آنکه بیژن برای نجات خود به درد و رنج افتاد، به شدت ناله و زاری کرد و اشکهایش مانند خون از چشمانش سرازیر شد.
هوش مصنوعی: بگو و سپس بگو، نگران نباش که رستم از اسبش جدا نشد.
هوش مصنوعی: آیا مگر این نیست که بیژن برای دیگران دست به دست شده و همه او را به بند و زندان کشیدهاند؟
هوش مصنوعی: من با نیروی خدا و فرمان پادشاه، این تاج و مقام را از سرزمین توران برمیدارم و به جای دیگری میبرم.
هوش مصنوعی: از آنجا به سوی ایوان رستم رفتند و با هم در مورد رفتن و پیشنهادها مشورت کردند.
هوش مصنوعی: وقتی که آن نامهٔ شاه رستم را خواند، از سخنان خسرو شگفتزده و متحیر ماند.
هوش مصنوعی: به خاطر هدایتی که پادشاه جهان به پهلوان سپاه داده، آن نامه خیلی زیبا و با ارزش شده است.
هوش مصنوعی: گفت، و بعد از آن به شناخت رسیدم و بر اساس دستور او راه را آماده کردم.
هوش مصنوعی: من فهمیدم که این درد و زحمتی که میبرم، به خاطر خدمت به تو و مراقبت از توست.
هوش مصنوعی: تو در نظر من چه ارزشی داری، وقتی که در دلت کینهای نهفته است، همهچیز به خاطر آن کینه و دشمنیات خواهد بود.
هوش مصنوعی: این شعری به جنگ و نبرد اشاره دارد و بیانگر آن است که چه موضوعاتی مانند کین سیاوش و مازندران، همگی در برابر جنگآوران و مبارزان قرار دارند. به نوعی از جدال و تلاش برای پیروزی و مقابله با دشمنان صحبت میکند.
هوش مصنوعی: برای رسیدن به اینجا، تو زحمات زیادی را تحمل کردی و به سادگی از این مسیر سخت عبور کردی.
هوش مصنوعی: وقتی به دیدارت آمدم، بسیار خوشحال شدم اما به خاطر بیژن احساس غم و افسردگی کردم.
هوش مصنوعی: نباید چنین حالت غمگینی تو را میدیدم، که خسته و افسرده از روزگار شدهای.
هوش مصنوعی: من به خاطر این نامه، دستور دارم که راه را به شاه نشان دهم.
هوش مصنوعی: به خاطر تو، دلbroken و خستهام و برای انجام این کار، خود را آماده کردهام.
هوش مصنوعی: من تلاش میکنم تا روح من از این جسم جدا شود و به خالق پاکم نزدیکتر شود.
هوش مصنوعی: من به خاطر بیژن، نه جانم را فدای او میکنم و نه داراییهایم را.
هوش مصنوعی: من خود را به قدرت خداوند میسپارم و با این نیروی الهی، به سرنوشت موفق و پیروزی که از آن شاهان است، دست خواهیم یافت.
هوش مصنوعی: او را از آن بند تاریک چاه به بیرون میآورم و در برابر شاه به او نشان میدهم.
هوش مصنوعی: سه روز در این خانه خوشحال باش و از درد و فکر رهایی پیدا کن.
هوش مصنوعی: این خانهای که من در آن هستم، به من تعلق ندارد و به من ارزشی نمیدهد. اما وجود تو برای من ارزشمند است و جان و دل من با تو یکی است.
هوش مصنوعی: به سمت چهارم شهر ایران برویم و نزدیکی شاه دلیران قرار بگیریم.
هوش مصنوعی: رستم اینگونه به گیو گفت و سپس دست و سر و پاهای نیو را بوسید.
هوش مصنوعی: برو و تحسین کن که ای نامدار به خاطر شجاعت، قدرت، سرنوشت و هنرت.
هوش مصنوعی: تن و دل و عقل بزرگان و دانایان همیشه در دل تو باقی خواهد ماند و جاودانه خواهد بود.
هوش مصنوعی: از هر کار خوبی بهرهمند شو، زیرا این کار باعث شده که زنگارهای دل من زدوده شود.
هوش مصنوعی: وقتی رستم پدرام، پسر گیو را دید، متوجه شد که او به خوبی و نیکو سرانجام میرسد.
هوش مصنوعی: به سالار خوان بگو که سفرهای برای بزرگان و دانایان پرچین کند و آنها را دعوت کند.
هوش مصنوعی: فرامرز و دستان و گیو به همراه یکدیگر در حضور سالار نیو نشستند و بر سر سفرهای که برایشان آماده شده بود، تجمع کردند.
هوش مصنوعی: به دور هم نشسته و غذا خوردند و سپس به گفتگو و تفریح مشغول شدند.
هوش مصنوعی: نوازندهٔ رود و میگسار به کنار نگار گوهری آمدند.
هوش مصنوعی: همه به شوق و با احساس در حال نوشیدن هستند و از زیبایی و رنگ میافروزند و زنگ و صدای جام به گوش میرسد.
هوش مصنوعی: در روز چهارم، وقتی که زمان رفتن فرا رسید، ساز را برداشتند و نواختند.
هوش مصنوعی: رستم دستور داد که بار و تجهیزات را بسته و به سوی شاه ایران بروید، زیرا کارها آماده و جمع شده است.
هوش مصنوعی: سواران مغرور از سرزمین او، تمام مسیرها را به سمت در ورودی او آماده کردهاند.
هوش مصنوعی: او به آرامی وارد شد، پاهایش را به هم گره زد و لباس رومی را بر تن کرد.
هوش مصنوعی: در این بیت به تصویری از جنگ و نبرد اشاره شده است. گویی بزینی که در میان میدان جنگ قرار دارد، در حالی که قلب او پر از ارزشها و زیباییهاست. این مفهوم نشاندهنده تعارض میان سختیهای جنگ و وجود احساسات و خواستههای عمیق در دل فرد است.
هوش مصنوعی: گوشهای رخش به اندازهای بلند و برجسته است که از خورشید هم بالاتر رفته و همانند تاجی بر سر او ظاهر شده است.
هوش مصنوعی: خود و گیو به همراه صد سوار از لشکر زابلی، از در نبرد انتخاب کردند.
هوش مصنوعی: چون کسی نتوانست او را شکست دهد، با خیال راحت او را رها کردند و بزال و فرامرز را به حال خود گذاشتند.
هوش مصنوعی: همه راهروها و جستجوگران به سمت شهر ایران حرکت کردند و دلهای پر از کینه داشتند.
هوش مصنوعی: وقتی رستم به نزدیک ایران و به شهر دلیران رسید، احساس نزدیکی و همبستگی با مردم دلیر و شجاع آنجا کرد.
هوش مصنوعی: یک باد خوشبو و دلپذیر از آسمان به من رسید و آن را با شادی و محبت دریافت کردم.
هوش مصنوعی: در آن لحظه، گیو به رستم نزدیک شد و گفت: «از اینجا نباید به طرف نیو بروی.»
هوش مصنوعی: من به شاه خبر میدهم که رخش (اسب) مسیر سخت و پرچالش را طی کرده است.
هوش مصنوعی: زمانی که رستم، قهرمان بزرگ، از پیش رفت، جوانی به درگاه شاه آمد.
هوش مصنوعی: وقتی کیخسرو به نزد آن شخص نزدیک شد، او به شدت از او تمجید کرد و برایش دعا و نیایش کرد.
هوش مصنوعی: پس از آنکه شاه از گیو گودرز سوال کرد، از او پرسید که رستم کجاست و چرا هنوز نیامده است.
هوش مصنوعی: گیو به شاه نامدار گفت: هر کاری که بخواهی، به یاری بختت به خوبی انجام خواهد شد.
هوش مصنوعی: رستم از فرمان تو ندرخشید، چون دلش را به پیمان تو وابسته میدیدم.
هوش مصنوعی: وقتی آن نامه را به شاه تقدیم کردم، او آن را با احترام بر چشمان و صورتش مالید.
هوش مصنوعی: سوار من افسار را به دست گرفت، همانطور که در زمان خسروپرست معمول بود.
هوش مصنوعی: من از جایی که هستم دور میشوم تا با تو دربارهٔ ورود تهمتن صحبت کنم.
هوش مصنوعی: رستم میپرسد که بزرگزاده و فرزند با وفا کجاست.
هوش مصنوعی: آن که شایسته است باید نیکی کند و به بزرگمنشی و احترام حقیقتاً اهمیت دهد.
هوش مصنوعی: خسرو به بزرگان و افراد نیکوکار دستور داد.
هوش مصنوعی: به استقبال او رفتند با همراهان، چون سپاهی که به فرمان شاه در حال حرکت است.
هوش مصنوعی: گودرز به طوس و فرهاد که از خانوادۀ نیک نامان و برجسته بودند، پیامی را به شاه نوذران انتقال داد.
هوش مصنوعی: دو گروه از افراد قدرتمند، یکی کسانی که با گردنکشها و زورمداران مبارزه میکنند و دیگری افرادی که خودشان مورد تعرض و ظلم قرار میگیرند.
هوش مصنوعی: بر اساس رسوم و آداب کاوس، مردم آماده شدند و مراسم پذیرایی را به زیبایی برگزار کردند.
هوش مصنوعی: جهان به خاطر سواران مسلط و با شکوهی که شمشیرهای درخشان و پرچمهای برافراشته دارند، به تغییری شگرف و زیبا دچار شده است.
هوش مصنوعی: زمانی که رستم به آنها نزدیک شد، آنها پیاده به سمت او آمدند تا سلام و احترام بگذارند.
هوش مصنوعی: جهان پهلوان از اسب پیاده شد و اکنون کجا هستند پهلوانانی که در برابر او بایستند؟
هوش مصنوعی: هر کسی را از شاه بپرسید درباره خورشید که گردان و ماه که تابان است.
هوش مصنوعی: گردانان و رستم سوار بر اسب رخش، که نامش آذرگشسب است، نشستهاند.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.