گنجور

 
فیاض لاهیجی

اگرچه شعلة حسنت تمام عالم سوخت

به مهربانی من در جهان کسی کم سوخت

به نسبت تو چنان ذوق سوختن عام است

که در کنار گل و لاله طفل شبنم سوخت

دمی که آتش بیداد او زبانه کشید

چه نکته بود که بیگانه جَست و محرم سوخت

به ذوق سودة الماس کرد زخم مرا

تبسّمی که در اندیشه یاد مرهم سوخت

به نیم قطره که در کار مشت گل کردند

چه آتش است که تا آب و خاک آدم سوخت!

فغان که عاشق از اهل هوس نشد ممتاز

که عشوة تو بد و نیک جمله درهم سوخت

هوای وصل تو در جانم آتشی افکند

که گریه را نم خونین و ناله را دم سوخت

اگر ز سختی هجران نسوختم سهل است

به یک ملایمت روز وصل خواهم سوخت

نمانده بود کس از اهل درد جز فیّاض

چنان ز طیش برافروختی که او هم سوخت

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
عرفی

گشود برقع و توفان حسن عالم سوخت

متاع شادی و غم جمع بود در هم سوخت

که زد به داغ دلم دامن کرشمه که باز

به نیم شعله هم خان و مان مرهم سوخت

فروغ حسن تو در گلشن بهشت افتاد

[...]

صائب تبریزی

ز شرم در حرم وصل جان محرم سوخت

فغان که تشنه ما در کنار زمزم سوخت

گذشت پرتو روی تو بر بساط چمن

عقیق لاله و گل در دهان شبنم سوخت

بس است سوختن خارزار تهمت را

[...]

قدسی مشهدی

چنان دلم شب هجران بر آتش غم سوخت

که هر نفس که کشیدم ز سینه، عالم سوخت

ز جور چرخ، دلم در میان بخت سیاه

چو جان اهل مصیبت به شام ماتم سوخت

تبسمِ که نمک‌پاش ریش دل‌ها شد؟

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه