گنجور

 
فیاض لاهیجی

عمریست تا جدا ز تو مهوش نشسته‌ایم

پروانه‌ایم و دور ز آتش نشسته‌ایم

با آنکه عیش از دل ما نسخه می‌برد

دایم چو زلف یار مشوّش نشسته‌ایم

در انتظار سرمة گردی از آن سوار

عمریست چشم بر ره ابرش نشسته‌ایم

فارغ نشد رقیب ز خمیازه چون کمان

تا ما به پهلوی تو چو ترکش نشسته‌ایم

ای زاهد از شکفتگی ما عجب مدار

عمری چون نشئه با می بی‌غش نشسته‌ایم

چون داغ لاله بی‌غم عشق پریرخان

افسرده‌ایم اگرچه در آتش نشسته‌ایم

فیّاض غم مدار که هر چند پیش دوست

در خون نشسته‌ایم ولی خوش نشسته‌ایم

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
آشفتهٔ شیرازی

چون خال هندوی تو بر آتش نشسته‌ایم

سوزان ولیک تازه و تر خوش نشسته‌ایم

برد و سلام خواند بر او جبرئیل عشق

در باغ چون خلیل و بر آتش نشسته‌ایم

رد و قبول در کف صورت نگار و ما

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه