غمت به سینه مرا جای مدّعا نگذاشت
به حسرت دگرم حسرت تو وانگذاشت
نداشتم سر و برگ کرشمههای طبیب
خوشم که عشق تو درد مرا دوا نگذاشت
گلی به سر نزدم هرگز از وصال تو لیک
ره تو حسرت خاری مرا به پا نگذاشت
ز درد دل گرة شکوة تو چون تبخال
هزار ره به لب آوردم و حیا نگذاشت
مرا به تهمت هستی نگاهش از غیرت
چنان بسوخت که خاکسترم به جا نگذاشت
مرا به غیرتِ بیگانه خوی من رشک است
که تا به داغ دل خویشم آشنا نگذاشت
چنان به کشتن ما برفروخت رخ فیّاض
که رنگ بر رخ صبر و شکیب ما نگذاشت
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر به احساسات عمیق خود اشاره میکند. او از ننگ و شرم صحبت میکند که کسی به او نهگفته، اما او خوشحال است که دست محبت و دوستی به او رسیده است. حتی وقتی آینه به او بیمحلی کرده، اما تصویر محبوبش را فراموش نکرده است. شاعر از زخمهای عاطفی خود سخن میگوید و میگوید که تیغ محبوبش باعث شده که نمیتواند به آرامش دست یابد. در نهایت، او از آرزوها و خواستههایش میگوید و اشاره میکند که نگاه گرم محبوبش او را از دیگر خواستهها و افکارش باز داشته است.
هوش مصنوعی: غم تو در سینهام آنقدر سنگین است که جایی برای خواستههای دیگر باقی نگذاشته و به خاطر حسرت تو، حسرتهای دیگر هم در دلم نمانده است.
هوش مصنوعی: من زیباییها و ویژگیهای دلربای طبیب را نداشتم، اما از آنجا که عشق تو نتوانست دردی از من دوا کند، به آنها نیازی ندارم.
هوش مصنوعی: هرگز گل زیبایی از محبت تو به سر نزنم، اما راهی که به وصال تو میرسد، حسرتی را به من بخشیده که همچون خاری بر پایم نشسته است.
هوش مصنوعی: از شدت ناراحتی و درد دل، بارها خواستم که گله و شکایت تو را به زبان بیاورم، اما شرمم نذاشت که این کار را بکنم.
هوش مصنوعی: به خاطر تهمتی که به من زد، نگاهش به قدری قوی و غیورانه بود که همه وجودم را سوزاند و هیچ چیزی از من باقی نگذاشت.
هوش مصنوعی: من به حس غیرت آن شخصِ بیگانه حسادت میورزم، زیرا او نتوانست درد دل من را درک کند و با من همدلی کند.
هوش مصنوعی: صورت زیبا و بخشندهاش به قدری دلفریب و سوزان بود که دیگر تحمل و صبر ما را از بین برد و رنگی به چهرهمان نماند.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
تو را که چرخ به کام من از جفا نگذاشت
به کام غیر ندانم گذاشت یا نگذاشت
فغان که بلبل آن گلشنم که هرگز گوش
گلشن بناله مرغان بینوا نگذاشت
ز دیر و کعبه بکوی تو ره برد هیهات
[...]
غبار کلفت ایام، آشنا نگذاشت
میان آینه و عکس من صفا نگذاشت
خیال جلوه نازش، بهانه می طلبید
به سینه شیشهٔ دل را شکست و پا نگذاشت
تو آمدی و من از خویش منفعل ماندم
[...]
خوشم که در دل من عشق مدعا نگذاشت
مرا به بوالهوسیهای خویش وانگذاشت
چه آفتی تو ندانم که در جهان امروز
محبت تو دو کس با هم آشنا نگذاشت
فلک همان نه تو را مهربان به ما نگذاشت
به هیچ دور دو دل با هم آشنا نگذاشت
به وادی طلبت عاقبت به خیر نشد
کسی که عاقبت کار با خدا نگذاشت
کسی که آب و گلت را سرشت سنگدلیست
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.