گنجور

 
فیاض لاهیجی

کار دلم در شکنج زلف تو تنگ است

همچو مسلمان که در دیار فرنگ است

در ره عشقت ز طعنه باک ندارد

این دل چون شیشه آزمودة سنگ است

آن طرف کام نیست غیر ندامت

چیدم و دیدم گل امید دو رنگ است

حال دل ساده‌لوح با تو بگویم

چهرة آیینه را ببین که چه رنگ است

صلح دو عالم چه می‌کنیم چو با ما

گوشة ابروی یار بر سر جنگ است

بادة شیرین عمر خضر چه‌ریزی

در گلوی تلخ ما که شهد شرنگ است

عمر دواسپه گذشت این چه شتابست

نام مجو از کسی که در غم ننگ است

فیض کمال خجند یافته فیّاض

حیف مجال سخن که قافیه تنگ است

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
کمال خجندی

عشق تو و نوبه آبگینه و سنگ است

نام نکو در ره نو موجب ننگ است

تا به من الفت است از همه دورم

تا بتوام آشتی است با همه جنگ است

بانگ سگش میرسد ز گوشه آن بام

[...]

رضی‌الدین آرتیمانی

مهر بر روی یار باخته رنگ است

ماه پس از حسن آن نگار به تنگ است

روز فراقت شدیم دست و گریبان

روی فراغت ندیده‌ایم چه رنگ است

دل که فروغی ز نور عشق ندارد

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه