گنجور

 
فیاض لاهیجی

در عهد نگاه تو که صیاد شکیب است

در حلقة زلف تو کمین‌گاه فریب است

در دیدة عشّاق تو طفلان نگه را

در مشق حیا گوشة چشم تو ادیب است

غم نیست ز بیماری آشفته دماغان

سودای تو در کشور اندیشه طبیب است

در کشور خوبی همه فرمانبر اویند

خط تو که در سلسله حسن نجیب است

وصل تو باندازه تدبیر نباشد

بر فرق که تا سایه کند بخت نصیب است

از دست که نالیم که در میکدة رشک

با مست تماشای تو نظاره رقیب است

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
آشفتهٔ شیرازی

عشق است که بر درد دل خسته طبیب است

شوق است که غارتگر صبر است و شکیب است

چشم است که از کفر برد رونق اسلام

زلف است که پیرایه زنار و صلیب است

سرمایه عشاق چو عجز است و نیاز است

[...]

فروغی بسطامی

از جلوهٔ حسنت که بری از همه عیب است

آسوده‌دل آن است که در پردهٔ غیب است

هم از رخ تو صحن چمن لاله به دامان

هم از خط تو باد صبا نافه به جیب است

در مرحلهٔ شوق نه ننگ است و نه ناموس

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه