گنجور

 
فتحعلی‌شاه

مرا پروای خشک و تر نباشد

به آهی سوزم از اخگر نباشد

حلالت باد خونم گر بریزی

مرا داد از تو در محشر نباشد

تو را شایسته بستن به فتراک

سر اسکندر و قیصر نباشد

تو آن ماهی که می‌گویند عالم

که همتای تو در خاور نباشد

نباشد لایق پای تو سودن

سری کاو لایق افسر نباشد

دهم جان را بهای وصل جانان

اگر در کیسه سیم و زر نباشد

ندیده مثل تو کس آدمیزاد

پری همتای تو باور نباشد

ز بی‌داد ز غن باید بنالد

عقابی را که بال و پر نباشد

گرفتی از کفش خاقان تو خنجر

به مژگان می‌کشد خنجر نباشد

 
 
زنده‌رود