گنجور

 
فتحعلی‌شاه

بگیر شیشه بده ساقیا شراب امشب

که برده رونق خورشید ماهتاب امشب

کشیده سر به گریبان نشسته در کنجی

ز خجلت مه من قرص آفتاب امشب

ستاره می‌شمرم از فراق و می‌گویم

حرام گشته از آن چشم مست خواب امشب

بیار باده بده ساقیا که معذورم

رود به خانه خمار شیخ و شاب امشب

چو مدعاست که از حرف مدعی ای دوست

کنی به قتل چو من بنده‌ای شتاب امشب

غبار مقدم تو توتیای چشم که شد

بخواب رفته مگر دیده پرآب امشب

ز دیده غایبی و در دلی و می‌باشد

دل شکسته و خاقان در اضطراب امشب

 
 
پرسش‌های پرتکرار
نورعلیشاه

مگر فکنده به رخ یار من نقاب امشب

که روشنست جهان همچو آفتاب امشب

دلم که در سر زلفت قرارگاهش نیست

قرار در تو نگیرد در اضطراب امشب

سرای توبه که دی کرده بودمش معمور

[...]

شاطر عباس صبوحی

مکن دریغ ز من ساقیا شراب امشب

از آنکه ز آتش خود، گشته‌ام کباب امشب

ز بس‌که شعله زند در دل من، آتش شوق

ز آتش دل خویشم در التهاب امشب

به خواب دیده ام آن چشم نیم خوابش دوش

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه