بگیر شیشه بده ساقیا شراب امشب
که برده رونق خورشید ماهتاب امشب
کشیده سر به گریبان نشسته در کنجی
ز خجلت مه من قرص آفتاب امشب
ستاره میشمرم از فراق و میگویم
حرام گشته از آن چشم مست خواب امشب
بیار باده بده ساقیا که معذورم
رود به خانه خمار شیخ و شاب امشب
چو مدعاست که از حرف مدعی ای دوست
کنی به قتل چو من بندهای شتاب امشب
غبار مقدم تو توتیای چشم که شد
بخواب رفته مگر دیده پرآب امشب
ز دیده غایبی و در دلی و میباشد
دل شکسته و خاقان در اضطراب امشب