گنجور

 
فتحعلی‌شاه

تازه افتاده به سر باز مرا سودایی

گشته روزم سیه از دست دل شیدایی

همچو بلبل به چمن بر سر هر گل نالان

ای دل از دست تو تا چند کشم رسوایی

بی‌تو دیدم همه خوبان و نظر پوشیدم

انس نتوان به کسی کرد مگر تنهایی

باغبان بیشتر از من به تو حیران شده است

سرو در باغ ندیده است به این رعنایی

حیرتم من که چه جنسی ز چه خلقت شده‌ای

آدمی‌زاده ملک نیست به این زیبایی

قاصدا نامه بده تا بدهم جان به عوض

هدهد شهر سبایی ز کجا می‌آیی

خاکروبی درت را ندهم گر بدهند

شوکت بهمنی و مملکت دارایی

از نگاهی دل عالم همه غارت کردی

ترک از چشم تو آموخت مگر یغمایی

بگذر از کشتن خاقان که تو را عار آید

دست در خون چنین صید ضعیف ‌آلایی

 
 
گنج‌نامهٔ حاجی‌جلال