تازه افتاده به سر باز مرا سودایی
گشته روزم سیه از دست دل شیدایی
همچو بلبل به چمن بر سر هر گل نالان
ای دل از دست تو تا چند کشم رسوایی
بیتو دیدم همه خوبان و نظر پوشیدم
انس نتوان به کسی کرد مگر تنهایی
باغبان بیشتر از من به تو حیران شده است
سرو در باغ ندیده است به این رعنایی
حیرتم من که چه جنسی ز چه خلقت شدهای
آدمیزاده ملک نیست به این زیبایی
قاصدا نامه بده تا بدهم جان به عوض
هدهد شهر سبایی ز کجا میآیی
خاکروبی درت را ندهم گر بدهند
شوکت بهمنی و مملکت دارایی
از نگاهی دل عالم همه غارت کردی
ترک از چشم تو آموخت مگر یغمایی
بگذر از کشتن خاقان که تو را عار آید
دست در خون چنین صید ضعیف آلایی



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.