کردهام با کافری من عهد و پیمانی دگر
بستهام عهد نوی با نامسلمانی دگر
بس که خون عاشقان در مذهبش باشد مباح
میکشد هر لحظه آن کافر مسلمانی دگر
کنده بودم دل به صد جان کندن از عشق بتان
باز شد روزم سیه از چشم فتانی دگر
چند روزی خاطرم از قید زلفی جمع بود
شد پریشان کارم از کاکل پریشانی دگر
از غم هجر تو ماندم زنده و گویند خلق
همچو خاقان بعد از این نآید گرانجانی دگر


با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل از درد و رنجی میگوید که ناشی از عشق و جدایی است. او به انتخاب و تعهد خود به یک عشق بیوفا اشاره میکند و از سودای کافرانه محبتش مینالد. با وجود اینکه تلاش کرده دل از عشقها و زلفهای مختلف بکند، باز هم خاطرش پریشان میشود و نشان میدهد که غم جدایی او را به شدت تحت تأثیر قرار داده است. او به این نکته اشاره میکند که اگر چه دیگران میگویند زنده است، اما عملاً بر اثر این عشق ناشناخته همچون خاقان، در حزن و اندوه به سر میبرد.
در حال بارگذاری آرایههای ادبی...
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
ای ز عصمت بر تو هر ساعت نگهبانی دگر
وز بر ما هر زمان فضلی و احسانی دگر
ای ترا از روی همت هم درین ایوان صدر
از ورای آفرینش صدر و ایوانی دگر
جز به تعلیم تو اندر عالم ایمان که ساخت
[...]
ای ترا در زیر هر لب شکرستانی دگر
جز لبت ما را نمک ندهد نمکدانی دگر
من غم دل گویم و تو همچنان مشغول ناز
تو به شهری دیگر و من در بیابانی دگر
من به تو حیران، تو می گویی که پیمان تازه کن
[...]
هردم از زلف تو دارم کافرستانی دگر
دم به دم نو می کنم از رویت ایمانی دگر
یا تویی یا حسن رخسار تو را دزدیده است
چون تویی گر سر برآرد، از گریبانی دگر
چاشنی کنج آن لب از مذاقم کی رود
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.