کردهام با کافری من عهد و پیمانی دگر
بستهام عهد نوی با نامسلمانی دگر
بس که خون عاشقان در مذهبش باشد مباح
میکشد هر لحظه آن کافر مسلمانی دگر
کنده بودم دل به صد جان کندن از عشق بتان
باز شد روزم سیه از چشم فتانی دگر
چند روزی خاطرم از قید زلفی جمع بود
شد پریشان کارم از کاکل پریشانی دگر
از غم هجر تو ماندم زنده و گویند خلق
همچو خاقان بعد از این نآید گرانجانی دگر